در انتظار شکفتن ...

در گرگ و میش صبح

شراب ناب چشمانت

 بدنبال قابم

 خوابم را می دزدد و

گرمای دست لطیفت

 فتح باب گنج و

گوهر یک دانه ای است

 که در بستر خیالم تا

 رویای گل سرخ وصال

 بر حریر سپید تنت

اوج گرفته و

دل و دینم را

به باد میدهد

بامدادان از نو

اشتیاقی وافر

مرا بسوی تو

و تو را بسوی ماه... می کشاند

 کسی که عشق را نمی شناسند

چه می داند؟

(( که سرما با تن تاک چه می کند))

جز تو ای امید زندگیم

که میداند...؟

حاصل درد انتظار چیست؟

جز تو ای مونس دل تنگم

از که پرسم؟

 طبیب تن تب دارم کیست؟

جز تو ،برای من

چه می ماند...؟

جز من ،برای تو

که می خواند...؟

 ای آنکه هزار توی رنج را

در اعماق وجودم 

جاودانه ساختی

 ای تقدس هماره عشق ...

 

 

دفترچه یادداشت

اسمها ،شماره تلفن ها، آدرس ها، علامات و اشاره ها و نشانه ها، اعداد و ارقام مفهوم و نامفهوم

محتوی دفترچه ی یادداشتی بودند که بعد از یک دهه امروز صبح هنگامی که داشتم  به سفارش

مکرر دوست مهربانی از دیار سرسبز شمال دنبال فیلم سفری در معیت ایشان می گشتم تا برایش

پست کنم به چشمم خورد و در عین سادگی در اعماق وجودم احساساتی بر انگیخت که جز این

 دفترچه از عهده همه خارج بود.برخی یادداشتها مثل: فردا اول رمضان المبارک ، ساعت ۳ درب منزل،

شبیه پوسترهایی بودند که همه جزئیات را  به عینه می دیدم و یادم مانده بود. در عین حال به مواردی

برخوردم که برایم معنا و مفهوم مشخصی نداشت و با خود گفتم ایکاش یادم میومد و شاید یادم آمد...

چه روزهایی خوب و چه لحظات شیرینی از عمر مثل برق و باد گذشتند و نیک میدانم که الان سرعت

گذر ایام طلایی عمر افزون بر گذشته است.این دفترچه که اکنون همه اوراقش از هم جدا گشته است و

بند از بندش گسسته همه عواطف و عشق و دوستی و احساسات آنروزهایم را در خود نگهداشته است

و در امانت ذره ای خیانت ننموده است.بعضی از دوستان که جبر زمانه و جور روزگار از ما دورشان ساخته

با خط خود د این دفترچه یادگاری نوشته اند و همواره نامشان زینت اوراق و زیبنده اوراد است.

اسم افراد و آدرس مغازه های نا آشنا که نمیدانم به چه دردم میخورده یا خورده اند و از یادشان برده ام.

خاطرات بچه محل هایی که حالا خودشان بچه دار شده اند و بابایند ..شماره تلفن هایی که عموما

تغییر یافته اند، خط زدنهایی که الان دوست دارم بدانم در اصل و ریشه چه بوده اند  و حسب کدام

ضرورت با این وسواس بر رویشان خط کشیده ام که نه تنها برای  دیگران که برای خودم نیز گنگ و

ناخواناست.ضربدارها، تیک زدنها و علامات عجیب و غریب دیگر واجد کدام معنی است نمیدانم..!!؟

بستانکاری و طلبم از این و آن که شاید هنوز طلبکارم و بدهکاری به دیگران که بنارا بر پرداخت تمام و

کمال و ادای دین میگذارم در زمره دیگر موارد است که در ستون مخصوص صفحات آخر دفترچه قلمی

 گردیده است.تک بیت ها و دو بیتی های که از دوستان شنیده ام و جالب آمده است مثل:

دست طلب چو پیش کسان میکنی دراز / پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش

 یا دیوار نوشته و ماشین نوشته ها نیز جابجای اوراق دفترچه چشم نواز و خاطره انگیزست.

لابلای صفحات چندین بلیط خط واحد و تعدادی تمبر پستی  مناسبتهای مختلف آن سالها که اکنون

  حکم عتیقه دارند جا خوش کرده اند.برگهای خشک گل محمدی و  بالهای پروانه معصوم و بی گناهی

 پودر شده اند و اگر شخص ثالثی ببیند باید بدهد آزمایشگاه تا متوجه شود این گردهای قرمز ابریشمی

چسپناک خوش عطر و بو چیست؟ فقط خدا از سوز دل و شوق درون توامان بنده که ناشی از ملاحظه و

مشاهده صفحات این دفترچه  است آگاه است که یاد آور چه خاطرات تلخ و شیرین و چه دوران خوش و

 و چه عزیزان ارجمندی است.عزیزانی که  حتی از سنگریزه ها برایم خاطره گذاشته اند و  یاد و نامشان

تداوم تاریخ زندگی این بنده حقیر است.عزیزانی که آنروزها بیشتر لحظاتمان با هم میگذشت و اکنون  که

دیدارشان محال است ناچار آرزوی  تجلی یاد و  ذکر شریف نامشان را دارم.آه از آرزوهای از دست رفته،

آه ازگذر پر شتاب گردونه عمر و بهار برگشت ناپذیر جوانی،آه از فرصت های تلف شده،آه از سفر بی

زاد و توشه،آه آه...

 

 

 

 

دریای غم ساحل ندارد...

اینجا

دریای بی ساحل غم

متاثر از هوای ابری دلم

همیشه توفان است

لیکن نمی ترسد ...!!

شقایقی که 

مفتون عشق و مست وصال

 در حصار بلند این امواج  

 زندان است ...

 شبح مرگ و جنون

در کران تا کران این دریا

حدیث جاودانه ی

ز دیده پنهان است

به دریا نرفته  چه میداند ...؟

سیل را، توفان را ...

به یغما نرفته چه میداند ...؟

موج را ، حرمان را ...

شب نبودن را ...

ز غم سرودن را ...

 

 

 

 

 

ستایش زمانه ...

  مادام که

فراز و فرود زمان را

 در شکوه روحانی شب و

سیمای سپید روز و

رویای ماه و ستاره و

هیبت آفتاب و

حرمت عشق و

طعم عاشقی و

وسعت حماسه

به نظاره می نشینی

اشتیاق کثرت زیبایی ها

چشم نواز و دلنشین می نماید

پژواک عرش فرشتگان

راز شگفت انگیزی است

که در دور دست ها

اتفاق می افتد...

 

 

 

 

حصار اندوه...

خیالم امشب

خموش و خسته

خوابم هر شب

مغشوش و آشفته

با هراسی نهفته

در دل

از شبح دیو و دد

می گریزم

با که گویم؟

حدیث بی قراریم را؟

کجا جویم؟

نشان بی نشانیم را

که...؟ می آید امشب

به بالینم؟

که ...؟میدهد زغصه

تسکینم؟

چگونه  درد و غم

ز سینه بر چینم؟

ز عمر فرجامی

چرا نمی بینم !!؟

چو آهوان رضا (ع)

غریب و مسکینم

 ز داغ ناکامی

ملول وغمگینم ...

 

نشان بی نشانی / انتهای مهربانی

آنچه آنجا بین آتش بود دود / آیه های آخر والفجـــــــــــــــــر بود.

شهادت دخت مکرمه ی پیامبر گرامی اسلام (ص)، مادر بزرگوار ائمه هدی و

بانوی یگانه مسلمین ،سیده النساء العالمین ، حضرت فاطمه الزهراء (س)

 را بر عموم مسلمانان جهان تسلیت و تعزیت عرض می نمایم.

دیدار

شادم که یار طناز

بگشود چهره با ناز

 با کس نگفت او راز

در جمع بیدلان باز

من تشنه وصالش

 دل بسته جمالش

 مفتون یک نگاهش

جان و دلم فدایش

در محفل شبانه

جویم ز گل نشانه

گفتم بیا به خانه

می آورد بهانه

الگوی مهربانی

وقتی که می نوازد

شیپور شادمانی

از درد من چه داند؟

از چهره ام چه خواند؟

چون موج در ستیزم

از خویش می گریزم

دریا همیشه دریاست

ای دلبر عــــــــــزیــــزم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پی نوشت ۱: همیشه یاد خاطر  و ذکر نامش بخیر  و خوبی باد . گرچه  ایشان مخاطب هیچکدام

از پستهای این وبلاگ نبوده و نیست ولی هنگام نگارش این پست مثل پستهای مشابهی که بجای

 نقطه  در پایان، نقطه چین میگذارم یاد و نامش در ذهنم تداعی میشود که  همیشه می گفت

 احساس میکنم پایانی برای اشعار و نوشته هایت متصور نیست و حرف دلت چون رودی خروشان

جاریست و  این نقطه چین ها نقش سدی انحرافی برای پیشگیری از طغیان و تخریب سیل کلمات

وجملات ویران گر را ایفاء می نمایند... بهر حال دیگر  نه آن روزها بر می گردد ونه مرغ دلم دگر باره بر

بامی فرود می آید  که روزی مامن و ماوای دوست مهربانی بود که با کمال تاسف اینروزها وبلاگش

مدام دستخوش حادثه است . تاسفم بیشتر از این بابت است که  هیچگاه به توصیه مکرر بنده و

مساعی و محبت دیگر دوستان شفیق خیرخواه  توجهی بعمل نیاورد و بی سبب خیل ارادتمندان را از

لطایف و لذایذ قلم شیوا و اندیشه پویا و دلنشین خود محروم نمود.علی ایحال خداش خیر دهد و هر

کجا هست سلامت باشد... 

 

عمق تیره شب...

 شمعدانی های

پشت پنجره ی اتاقم

شهادت میدهند که

 از غم نبودنت

خسته تر از همیشه

در هراس اندوه غروب

 شراب ناب و

حال خراب و

خیال خواب و

فریب سراب را

با زلف حوریان مغموم و

تار ربابم گره زده ام

تا فشار پنجه هایم

تبلور رویای عشق و

 تمنای سینه ی سوزانم باشد ...

 

 

دست دعا

خاضعانه و خاشعانه و ملتمسانه از همه دوستان عزیز و مخاطبین صمیمی  و دریا دل این وبلاگ

که همگی نزد خداوند سبحان ارج و قربی والا دارند استدعای عاجل دارم واسه سلامتی ((یاقوت))

دوست صمیمی و یار غار دوست خوب و گرامی صفاهانی ام که  اواسط هفته جاری در سانحه

 رانندگی دچار حادثه شده است دعا کنید.انشاله تعالی اجرتان در پیشگاه کبریایی حضرت حق

 محفوظ و سعی تان مشکور خواهد بود.

*پی نوشت ۱: 

دوست عزیز  و مهربان صفاهانی، به شما مژده میدهم که به لطف مدد الهی و دعای خیر برآمده از

 دل پاک دوستان، انشاله جای اندوه و نگرانی نیست  و بسلامتی ((یاقوت)) در کمال صحت و سلامت

 و عین عافیت از بیمارستان ترخیص ، و بیش از پیش کانون گرم خانواده و محفل صمیمی دوستان دل

نگران را با محبت و شور و شوقی مضاعف جلوه و صفا می بخشد و در اعیاد و مناسبات مذهبی بهتر و

مصمم تر از همیشه با دف نوازی دین خود را به مولا و مقتدایش ادا خواهد کرد .در این راه الطاف عالیه

  خداوند منان و دعای خیر و دست نیاز خیل بی شمار دوستان و ارادتمندان بدرقه راه ایشان است .

لذا بخداوند سبحان توکل نموده و اصلن نگران نباشید که رجاء واثق دارم روند مراحل درمانی دوست

عزیزتان بخوبی و خوشی پیش خواهد رفت.

مجال آخر...

 در خواب و خیال خویش

نقش تو را کم و بیش

با اشتیاقی بیش از پیش

به تصویر می کشم

 هر شب با خود می گویم

شاید امشب

خواب آخرم باشد ...

بی تو هرگز...

یادش بخیر آن روز که

در ازدحام لحظه ها ی تب آلود عاشقی 

در امتداد عشق

  با رویش جوانه ی مهر

بر شاخسار محبت

من و تو یکی شدیم

شب ها صدای پای موج لالایی مان بود و

 روزها دریا و ساحل و صخره آبادی مان

آسمان عرشمان و

خاک فرش مان ...

اینک به کدام کیفر...؟

خواهش نجیب چشمانم را

نادیده می گیری...!؟

عذاب جهنم

تاوان کدام هیزم تر است...؟

 اندوه و اضطراب

همچون نقش ماندگار تو در آئینه خیال

تکثیر می شود

ای کاش

این(( دل)) به آن(( دل ))راه داشت

تو را چه دور می کند از من...!!

نمیدانم...؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فاصله ها و رابطه ها

 

به شوق  دیدنت

 هر شب

تهی ازخویش و

از دنیا و مافیــها

ره می سپارم

به شهر خیال و

کاخ آرزوها

تا در ساحل  آبی چشمان و

بیکران دل دریائی ات

مشق عشق  و دلدادگی نمایم   و

با دلی شاد و

لبی خندان به خواب روم

که:

(( همه  عالم نمی ارزد به کاهی ))

             

 

                                                                                                                                      

به روح بلند ایل خان فرهیخته زنده یاد بهمن بیگی

معلم عاشقی که

عمق تیره شب را

در مرتع خیال ایل کاوید و

از دامنه دشت ها 

به قله رفیع دانش

رهنمون کرد

تا آرزوی خویش را

در سیمای فرزندان عشایر غیور

عیان بیند و

زمزمه محبت و عشق را

در کوه و بیابان و تنگه ها

در طراوت کوچ و ییلاق و قشلاق

جاری سازد و

برای غربت غریب بیابانها و

کوهسارهای پرخطر

با گچ و تخته و چادر سفید

مدرسه عشایر

افسانه ای تازه از

عشق و شور و شعور و ایمان سراید.

 نام بلند مظهر مهر و

 آیت مهربانی 

بر تارک قبیله عشاق

تا ابد جاودانه باد ...

 

 

 

 

 

حماسه زندگی

 

در التهاب

 وحشت امروز و فردا

در ماتم دلتنگی

انسان فردا

هراسان و دلخسته از  

 هجوم خیل افکار عقیم و 

سیل  اشعار یتیم

ره گم کرده  در

خلوت ضمیرم

به دشت لاله ها

پناه می برم

تا با فراغ بال

دمی بیاسایم ...

 

 

 

 

 

کامم روا شد/ دردم دوا شد.

 

در خلوت دلپذیر سحرگاه

دور از چشم رقیب

نوازش نسیم ملایم صبح و

نغمه طربناک هزار

دل بیمارم را

شفا و

تن تب دارم را

صفا  و

چهره تکیده ام را

جلوه و جلا می بخشد...

سحرخیزی و کامروایی

قرینه اند...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پی نوشت ۱:

                     سحر خیز باش تا کامروا گردی...

 

 

 

 

 

 

 

 

ای دل برای چه می نالی؟

شب که فرا میرسه، افکار درهم بر همی به ذهنم هجوم میارن...

روز که میشه تا میام به افکار و تخیلات و توهمات شبانه رو دسته بندی و نظم و سرو سامونی

 بدم و ببینم خاستگاه شون کجاست و علل و انگیزه شون چیه؟؟ دوباره شب میاد و دوباره همون

آش و همون کاسه تو جنوبیها میگن ـــ همون لوک شلو /  بازار پاری *ــــ آره دوستان عزیز و همدل

اینم حکایت عجیب و غریب تن رنجور و دل مرده و روح افسرده ایست که نشسته بر ساحل جنوب

 می کوشد خیره به قامت بلند تمنا بر خواب سنگین خیال چیره گردد و با توکل به خدا و توسل به

انبیاء و اولیاء (صلواه الله و سلامه اجمعین) و  تاسی از پشتکار و کوبندگی و عظمت امواج  نستوه

وسهمگین و متلاطم و متراکم خلیج نیلگون فارس از تنبلی و تن پروری و یاس و نومیدی بگریزد و با

سیاهی چرکین شب درآویزد و با دنیای بقول زنده یاد شهریار در شعر ماندگار ((حیدر بابا)) دروغ و

مکر و فریب و بستیزد و اگر شهریار کوه را خطاب آتش  سوز درون قرار داد و بانگ برآورد که :

(( حیدر بابا دنیا یالان دنیا ده )) من  حقیر که البته مقایسه ام با آن بزرگ مرد قیاس مع الفارق

 هم  مفروق و مغروق تر است از لهیب آتش درون دریا را صدا می زنم و شرار شعله سینه ام را با

 آه حانسوز دل دوام  و بقاء می بخشم و جمال یار  بی وفا ی سنگدل در نظر آرم  و از نهیب موج و

لهیب آتش و جور رقیب و طعن حریف هراسی بدل راه نمیدهم و در راه رسیدن به اوج رهایی جز

 امید به ذات الهی دل بر احدی نمی بندم و در ساحل دریای عبوس ، حادثه ها و آوارگی ها و

دیوانه گی ها و افلاک و کواکب و کائنات و خوف و رجاء و بیم و امید و تردید و تهدید را  در جلوه

حضور و حدود و ثغور و معرفت و شعور و هرچه هست و نیست توکلت علی الله هی العلیم بفال نیک

می گیرم  و آرام و آهسته لکن با  تمام شهامت و شجاعت نهفته در اعماق وجودم  دل را با دریا

میزنم زیرا  ـــــ(( هر آن کس دل به دریا زد رهایی یافت...))ـــــ  و پیش از این ــــ(( مرا آن دل که بر دریا

زنم نبود )) و گرنه خیلی پیش ترها  لایق و شایسته رهایی از بار غم حریف و جور رقیب بودم.

***********

یک لحظه قرین وهم و خیال

صد لحظه ندیم آه و افسوس

رنجیده دلبر از غم

هجران و دوری

خواهد مجالی

شاید که در لفافه

طرح سوالی 

یادر لوای قیل و قالی

در ظاهر احوال و حالی

شرط محالی خواهد از یار

با اینکه عاشق سایه اش

رو به زوال است

شرطی که انجامش

به این زودی محال است

************

)))))))(((((((((

 باز هم می گویم

نرد عشق و

دل سرخوش ز وفا 

نحسی بخت سیاه

فتنه مکر و ریا

ستم  و جور و جفا

می کند عمر گل سرخ

 تباه

هیچ امیدی نیست

از سر ناچاری

غیر از حوصله و صبر

چه می باید کرد...؟

گله از بخت نمی باید کرد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پی نوشت ۱: مضمون تحت الفظی ضرب المثل صدرالاشاره  این است که:

همان شتر لنگی که بود و همان بازار پارسالی بدین معنی که شرایط هیچ فرقی نکرده است.

لوک(شتر نر) شل ( لنگ، چلاق) پاری( پارسالی)

* پی نوشت ۲:

رهرو آن نیست که گه تند و گه آهسته رود / رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود.((عاریه است))

 

 

 

 

کدام بالش شهد خوابت را می نوشد...

 

مــه لقای مــهـــربان با وفــــا

زندگانی بی تو کی دارد صفا!!؟

دوش از اندوه غم ها رسته ام

دل به روی نا امیدی بسته ام

صبحدم از خنده ی مستانه ات

ای پری سیما شدم دیوانه ات

آتش دل را تحمل می کنـــم

شرطهایت را تقبل مـــی کنم

وای این دل اگــــر نیایــــی تو !!

نازنینا الان کجــایـــــی تـــو ؟؟

عطر نام تـــــرا کجا بویــــــم؟

حس و حال تو را کجا جویم ؟

 

همای اوج سعادت به دام ما افتاد.

با اینکه هنوزیک بازی دیگر به خاتمه لیگ برتر فصل ۸۷- ۸۹ باقی مانده است. مفتخرم که با

نهایت مراتب شادی عرض کنم شاهین بوشهر  امروزدر گامی بلند با تک گل زیبای منصور تنهایی

 جوان رعنای خط حمله اش  مقاومت فجر سپاسی شیراز را پشت سر گذاشت و خلیج نیلگون 

فارس را به آسمان آبی لیگ برتر پیوندی جاودانه و خاطره انگیز زد و نام  بلند و متعالی بندر کهن و

 افسانه ای بندر زیبای بوشهر را متعالی تر ساخت تاعلاوه بر کسب کاپ اخلاق،مقتدرانه جایگاهی

آبرومند و مطمئن را در جدول رده بندی به خود اختصاص دهد و به یاری خداوند منان و همت شرزه

 شیران عرصه نبرد و همراهی تماشاگران غیور تحت مدیریت مدبرانه جناب کنگانی و با هدایت عالی

  و مقتدرانه جناب سرهنگ یاوری رتبه ای خوب کسب نموده و  محتمل جزو ۱۰ تیم برتر لیگ امسال

خواهد بود. این امر با توجه به اینکه سال اول حضورش در لیگ برتر را تجربه می کند  رتبه ای خوب و

   موجه و قابل پذیرش است.لازم به ذکر است که علیرغم زحمات و حسن نیت و تشریک مساعی

 مربیان سابق بالاخص آقای کللی فرد که تیم توسط ایشان بسته شده بود امسال  شاهین با همه

 تیز چنگی  و منابع مالی و اعتبارات نسبتن خوبی که داشت(به نسبت سنوات قبل)از کمبود بازیکنان

 خوب و موثر رنج می برد و جز یکی دو نفر که اکثر اوقات مصدوم بودند ستاره ای نداشت و سر مربی و

  دیگر متولیان و دست اندرکاران به حق مدام از این وضعیت می نالیدند و از مربیان و مسئولین سابق

گله مند بودند.مضافن اینکه در همین شرایط سخت با بد شانسی محض همین معدود مهره های کلیدی

  مثل عبدالله کرمی و پور خسروانی را  نیز بدلیل مصدومیت از دست داد و در طول فصل از همه توان و

پتانسیل حداقل خود نیز بی بهره بود لکن وقتی کار بدست کاردان باشد و مسئولین دلسوز باشند و

بازیکنان غیرت و تعصب بخرج دهند و مدیران به قول و وعده عمل کنند و حق و حقوق بازیکنان را بموقع

 بپردازند با همین کمبودها نیز میشود فائق آمد و کاری کارستان..کارمهمی که دلاورمردان سخت کوش

 دیار رئیسعلی ، مردانه از عهده اش برآمدند و  موجبات شادی و نشاط و پایکوبی مردم خونگرم و

قدرشناس استان زرخیز بوشهر را فراهم آوردند.وقتی ملاحظه میشود تیم هایی با درآمد هنگفت و

بودجه های نجومی کلان و ستارگان بی شمار از عهده این مهم بر نیامده اند بیشتر به ارزش کار

سترگ دلیرمردان بوشهری پی خواهیم برد. .لذا جا دارد بنده به سهم خودم از تمامی دست اندرکاران

 دخیل در کسب این افتخار بزرگ اعم از مدیران و مسئولین استان و باشگاه و سرمربی و مربیان و

بازیکنان و تماشاگران  فهیم و  متعصب و رسانه های دیداری و شنیداری و نوشتاری و مشوقین و

 اسپانسرها ی مالی و فرهنگی و نهادها و شخصیت های  دلسوز و علاقمند بالاخص امام جمعه

  و نماینده محترم  و محبوب  ولایت فقیه در استان، استاندار محترم  و فرماندار مردمی ،مدیر کل

محترم و شایسته تربیت بدنی که خود از فوتبالیست های پرآوازه و پیشکسوت بوشهر می باشند ،

جناب آقای افراشته استاندار سابق و معاونت محترم  فعلی اجرایی و پشتیبانی مجلس شورای

 اسلامی ، جناب آقای مهندس سوری مدیریت محترم پارس جنوبی و مدیران میانی تابعه و عموم

مردم صمیمی و مهربان استان و شهرستان بوشهر که با نهایت همکاری و علاقمندی در سرما

و گرما با شور و شوق تمام یار و یاور همیشگی شاهین بودند تا بلند پروازنه در پهنه ی آبی آسمان 

اوج بگیرد و بیش از پیش کبوتران و کلاغان را مضطرب و مشوش و نگران سازد... روز و روزگارتان خوش.

سخنی با ساکنان کاخ مهر ...

ای گل تو یادگـــــــــار عـــــزیز گذشته ای

دائم به قاب چشم خمارم نشسته ای

فرسوده شد دل بی تابم از غم هجـــــر

افسرد، روح و جان که قرارت گسسته ای

در بند غــــم اسیـــــــرم و لبخند می زنم

باور نمی کنم که تو پیمان شکسته ای!!!

 اشکم روان ز چشم غم انگیز شد که رقیب

 با مکر و طعنه گفت که طرفی نبسته ای!!!

 امروز غیبت اجتناب ناپذیر دوستی عزیز راندمان شادیم را بشدت کاهش داد.

روال زندگیم تا وقتی که خورشید وجودش طلوع و درخشیدن آغاز نکرده بود به حالت عادی برنگشت.

ای دوست...آهای دوستان دور و نزدیک :

جان شوریده ام فدایتان .

ثواب نماز و دعا و نذر و نیاز سحرگاهیم بدرقه راهتان.

تمام هستی ام نثارتان.

عزیزان جان:

 این دل نوشته ها سراسر عاری از تعارف و تملق و تعریف، اظهار اخلاص و تعلق و تسلیم است.

ناز و عشوه و ریا نیست که نیاز و مهر و محبت دلی منقلب است.

این ها را ساعتی پیش در بیکرانه دریای جنوب ،بنشسته بر بلم نوشته ام و برآمده از آوای حزین

دل و جان و روح و روان و متاثر از عشق و ایمان و صفا و صمیمیت و نوعدوستی گرم گرم به شما

دوستان نازنین بنشسته بر ساحل امن وطن عزیزم ایران تقدیم می نمایم تا بدین طریق ناقوس فراق

را برای لحظاتی کوتاه هم که شده خاموش نمایم.عاجزانه  و خاضعانه و خاشعانه استدعای عاجل 

دارم نوای شوق و اشتیاقم را بی پاسخ نگذارید که گرانبهاترین اندوخته ام گنجینه رحمت دل گشای

 شماست.کاملن واقفم که شان شما اجل و مقام شما منیع و رفیع و والاست اما بر این حقیر منت

نهاده بنده نوازی فرمائید.جای دوری نمی رود... 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تکرار میشوی در حجم خالی دستانم ...

یک استکان خیال

یک نعلبکی سلام

جز شعر

هدیه ی دیگر ندارم برای تو 

جانا تمام دفتر شعرم فدای تو

آرام میشوم

از گرمی سخن و فیض صدای تو

مسرور میشوم

از نغمه خوش و نفس آشنای تو

مشتاق میشوم

هر جا که میشنوم نام رسای تو

  دل شاد میشوم

از لطف و مهربانی و صدق و صفای تو

سیراب میشوم

در وادی محبت و مهر و وفای تو

سرمست میشوم

از عطر و بوی گلشن مستی فزای تو

سرشار میشوم

ای گل

تمام دار و ندارم

فدای تو ...

 

 

درعبور از هراس بیداری...

میروم تا که سراسیمه بدریا بــــــــزنم

با تو جانا عجبی نیست اگر جا بزنم

سرخوش از حادثه عشق پری سیمایی

پشت پا بر هوس دولت و دنیا برنم

ذبح لب تشنه حرام است در آئین وفا

خنجر از حنجره برداشته، بردیده بینا بزنم 

جرات از جام شـــراب ازلی می جـــــویم

به تن مــــاه همه شب تیر زدل ها بـــزنم

زآتش سینه که از شوق وصالش می سوخت

شعله بــــــر گیرم و بر چشـــــــم زلیــــخا بزنم

شب اگـــــر طعنه به زلفش زند از تاریکـــــی

روزها پنـجـــــــره را رنگ مبـــــــادا بــــــزنم

هر کسی درحقم از کین و عداوت بد کرد

 خـــوش ندارم که بر او سنگ تسلا بزنم

حـــرمت کُنج دلم در طلب گنج وجــود

به که بر گوهـر بد، دست تمنا بزنم...

 

 

 

 

 

 

از سر بیخوابی...#

 

کاش یکی بود

یکی نبود

اول قصه ها نبود

 کی بود کی بود

من نبودم  آخر دعواها نبود

باورمون میشد که

رازق خداست

باور می داشتیم که

دقایق طلا ست

عشق شقایق تو دلا

جایی داشت

حرمت و مهربونی

معنایی داشت

مسجد و  میخونه بهونه ای بود

دل حـــــــرم پاک نمونه ای بود

شب تو دل ستاره جا می گرفت

کسی سراغ از دل ما می گرفت

زخم دلم را یکی مرهم میذاشت

غصه نبود و هیچ دلی غم نداشت

غریب نمی شد کسی روی زمین

پیـــــدا  نمی شد  دل زار و غمین

ناله من بــــــر دل گل اثــــر داشت

 از دل دیوانه من خبــــــر داشت.....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* دوستی که همدرد و همدل و ایضن همنام هستیم تعریف میکرد غروب دلگیر جمعه اخیر برای تهیه

کالایی منتظر گشودن مغازه حاشیه خیابان  معطل بودم و از سر دلتنگی چند روز بی خبری موقعیت را

مناسب دیدم  و به محضر یاری که داده بر باد آرام و طاقتم را تماس حاصل نمودم و در حین عرض حال و

 سوز و گداز از غم هجر و فراق و گلایه از کم محلی و بی تفاوتی و بهانه جویی ایشان در پاسخ به

سوال دلبر که پرسید کجایی؟ بدون توجه به حواشی و معذورات  جوابم،از سر صدق و صفا شرح ماوقع

 را عینن عرض نمودم و از بد حادثه همان لحظه نیز مغازه دار فرا رسید و درب مغازه  را گشود و من ادامه

 دادم که من الله آمدند و از معطلی نجات یافتم که ناگهان دلبر با زرنگی خاص خود دست پیش گرفت و

همین حقیقت ساده را پیراهن عثمان کرد و بر من شورید که میدانستم تو هرگز در فکر و جویای حال

  من نبوده و نیستی و اکنون که  آنجا معطل و درمانده بوده ای گفتی هم حوصله ام سر نرود هم منت

سرمن بگذاری و از این جور حرف و حدیث ها.... و خلاصه در جنگ و جدل بر سر دستمالی قیصریه را به

 آتش کشید و به توضیحات و توجیهات بنده که عزیزم ، جانم،والله ، بالله اینجوری نیست کالای مذکور

مورد نیاز ضروری و فوری چند خانواده است و من کلی معطل بازگشایی مغازه مانده ام و آنها مدام زنگ

میزنند و پیگیرند وقعی ننهاد.این را چرا عرض کردم؟برای اینکه تمهیدی باشد بر شان سرایش و تحلیل

قطعه شعر موضوع این پست تا برای دوستان به راحتی  ممکن و میسور گردد که جان مایه کلام و زبان

حال بنده که عرض نمودم همدرد راوی پی نوشت هستم در لحظه سرودن چه بوده و از کجا نشات

 گرفته است.باقی بقایتان.

 

 

 

 

از هر دری سخنی

سلام دوستان.اجازه میخواهم قبل از هرچیز روز معلم را تبریک عرض نموده گرامی دارم و به احترام

 مقام شامخ معلم کلاه از سر برداشته و تمام قدبایستم و با صدایی رسا که شایسته شان والای

 اسوه مهر و محبت و عشق باشدبگویم:سپاس معلم.

گرچه در تقویم یک روز را به نام معلم نام گذاشته اند اما قطعن همه با هم متفق القولیم که

روز معلم محدود به یک روز و دو روز نیست و تمام سال روز معلم است.معلم نمونه اعلای عشق و

 ایثار و فداکاریست.برای بنده طلیعه دلنواز اتصال و اتکاء به مهر ِ معلم و ورود به مدرسه  و استماع

 نوای شورانگیز زنگ کلاس و لحن مهربان و دلنشین و صمیمی صدای سرکار خانم رحمانی که

مثل شعر شیرین و جذاب بود  و چهره همیشه خندان و با عطوفتش دوست داشتنی و عزیز

 می نمود در کلاس اول دبستان کورش مشهد مقدس اتفاق افتاد و مهربانی و صفا و صمیمیت

 ایشان لذت درس و مشق و کلاس و کتاب و مدرسه را در خاطر من و تعداد بیشماری از فرزندان این

 سرزمین اهورایی که الفبای محبت ومهر را در آغاز از زبان شیوای وی آموختیم جاودانه نمود .

یادش بخیر.امیدوارم  هر کجا که هست تحت توجهات عالیه حضرت حق و عنایات خاص حضرت ثامن

 الحجج(ع)خوب و خوش و سلامت و عاقبت بخیر باشد و همیشه دلش شاد و لبش خندان بماند.

موضوع بعدی اما به فوتبال و لیگ برتر مربوط میشود.دیشب از جلوی هتل دلوار که رد شدم

  همانطور که حدس میزدم جمعیت زیادی از اقشار مختلف بالاخص جوانان و نوجوانان را مشاهده

کردم که جلوی در ورودی و اطراف هتل تجمع کرده بودند و بمعنای واقعی کلمه غلغله ای برپا  بود

و بازار گرفتن عکس و اخذ امضاء از بازیکنان محبوب استقلال که تیم محبوب خود بنده نیز هست

داغ داغ بود.این بازی از محدود بازیهایی است که به شکست استقلال رضایت دارم چون یکطرف قضیه

تیم محبوب بندر بوشهر شاهین دوست داشتنی است که من هم مثل سایر همشهریان عزیزم

 روی نام و قدمت و مکتب باشگاه فرهنگی ورزشی شاهین تعصب خاصی دارم بخصوص که شاهین

به امتیازات این دیدار نیاز حیاتی دارد تا تحت مدیریت مدبرانه پیر فوتبال و پیشکسوت مکتب شاهین

جناب سرهنگ محمود یاوری در آسمان ورزش ایران اوج گیرد و کبوتران و کلاغان و .. هراسان را

هراسان تر از پیش  زمین گیر نماید.این بازی بصورت همزمان با سایر بازیها  آغاز و راس ساعت ۱۸ از

طریق شبکه  ۳  تلویزیون سراسری و همچنین شبکه استانی بطور مستقیم پخش خواهد شد.

از همه دوستان عزیز بخصوص بوشهریهای خونگرم و مهربان که  مثل همیشه ورزشگاه پیر بندر را

 لبریز از جمعیت خواهند نمود استدعا دارم برای پیروزی شاهین دعا نمایند.در همین استادیوم و در

چارچوب همین مسابقات بود که چندوقت پیش شاهین تیم پرسپولیس را با همه ستارگان کاغذی

با ۴ گل در هم کوبید و به میمنت آن پیروزی با شکوه موجی از شادی و نشاط بندر را فرا گرفت.

موضوع سوم باراش باران رحمت الهی بود که امروز نم نم باریدن گرفت و بواسطه این موهبت الهی

گرمای طاقت فرسای اواسط بهار بندر تا حد زیادی فروکش نمود و موجبات تلطیف هوا و طراوت را

 فراهم آورد که لازم است به درگاه ربوبیت شکر نعمت بجای آوریم تا بحول و قوه الهی نعمت افزون تر و

 رحمت مقرونتر گردد که شکر نعمت، نعمتت افزون کند/ کفر، نعمت از کفت بیرون کند.

سخن پایانی به روال معمول و موعود استیفای حقوق حقه این وبلاگ است که با نام پر مسمای

شعر جنوب در سیطره دانش اندک و ذوق قلیل و ذهن کند این حقیر سراپا تقصیر غُل و زنجیر است.

لذا در راستای ایفای تعهدی که در تطبیق اسم با مسمی  به دوش دارم اگر چه درخور شان و شوکت

 و شکوه شما بزرگوران نبوده و نیست اما ذیلا مرثیه ی دل خویش را دردمندانه می سرایم:

((از دل ستاره))

سیلاب اندوه

طوفان غم ها

بی تاب دریا

با انفجار کهکشان درد

همراه شد

بر گونه شب

قطره اشکی هویدا شد

گلواژه ای از

خاک و خون و آتش بیداد

دریاچه ای از

سیل بی بنیاد

عصیان و مرگ و وحشت و فریاد

آواز ناشاد زمان

شیرین بی فرهاد

بر قله های زخمی از

آوازهای سرخ

خواهم هماوردی

تا کام عشق آتشین را

سیراب سازد

چشم میگونش

تا جوی خشک آرزو را

پر آب سازد

رود جیحونش...

 

 

 

 

شب رویایی

دوش باغبان پیر در ِ باغ دل باز کرد و ناباورانه دوستان عزیزی را که مدتهای مدیدی از فیض دیدارشان

محروم گشته و از دوری گل معطر رویشان مغموم بودم کنار جوی آب -- آئینه عمر گذران-- لمیده زیر

 سایه سار درختان دلکده زیارت نمودم و از فضل دیدارشان در بهار آرزوها مشعوف و مسرور گردیدم.

با کمال میمنت و افتخار حضور دلنشین ایشان را در بلوغ باغ از ژرفنای دل خیر مقدم عرض نموده،

از بلندترین اصله نخل باغستان سبز دیار مهربانی شهد شیرین ناب ترین رطب مضافتی نخلستان

شهرم را در تجلی شکوه سبز رویش ، همراه با آواز شاد بندری نذر دل دریایی و سر شوریده و

صلابت قدوم صمیمی شان نمودم. ترمیم دل شکسته آن هم بی هیچ مزد و منت تاثیرش بس شگرف

و شکرآفرین دارد.آفرین بر عزم عظمای پاکدلان لبریز از عطر عاطفه و مهر که زبان را یارای تقدیر و قلم را

یارای تحریرش نیست.خوش آمدید و از آمدنتان خوشمان آمد و خوشحال و سبکبال جانی تازه گرفتیم و

اکنون از سرخوشی و نشاط  حاصل از گستردگی و طراوت این بساط میمون فراز و نشیب زمان و فراز و

فرود زبان را در زوال غم و اندوه از دل دردمندم قائل و قابل نمی بینم که حائل بر لذت لذیذ خُلد برین

نشستن و نوشتن و سرشتن درجوارتان باشد....براستی که بساط باغ را بی گل صفا نیست.

                                                                                                            درودی بی بدرود....

بانوی انتظار...

بانوی بی قرار

در فصل انتظار

بر دامنش شکوفه و

لبریز از بهار

روح شگفت باغ

در التهاب عشق

آهسته زیر لب

از خواب بی عبور

از بوسه ستایش ِ

گل های شب بو

از شبنم و بنفشه و سوسن

مستانه  مژده می دهد

 آری ای جان ، برخیز

آفتاب دوباره طلوع خواهد کرد و

 با شادی و سرور

سبد سبدگل خوشبختی 

از باغ ستاره

 می چینیم و

در گرگ و میش صبح

پریهای گیس گلابتون را

در لباس آبی روشن

 بر خنکای ماسه های ساحلی

به خواب می بینیم...

 

 

 

 

 

 

کتاب و کتابخوانی

سلام دوستان عزیز.با عنایت به اینکه معتقدم  از کار خوب تقدیر  واجب و تقلید

 جایز است به تبعیت از اندیشه سبز دوست خوبم فروغ الزمان این پست را به

 معرفی کتاب((سفر در اتاق تحریر)) به قلم پل اَستر ، ترجمه احسان نوروزی 

 اختصاص میدهم تا سهمی اندک در این رسالت خطیر ایفاء نمایم.

کتاب مذکور در شمارگان ۲۰۰۰ نسخه و در حجم کمتری از سایر آثار مولف

  در ۱۳۶ صفحه  توسط  نشر چشمه منتشر گردیده است.

نویسنده در این کتاب سبک متعارف نویسندگی و کتابتش را حفظ کرده  و مترجم

نیز امر مهم ترجمه و انتقال مفاهیم به فارسی را به خوبی و هنرمندی هر چه

تمامتر و رعایت اصل مهم امانت داری به انجام رسانده است.

((سفر در اتاق تحریر)) ماجرای یکروز از زندگی مردی  بنام (بلنک)است که در اتاقی

محبوس گردیده  و زیر نظر قرار دارد و با اینکه چیزی از گذشته و حتی دلیل زندانی

شدنش نمیداند در تلاش است تا با خواندن اوراقی که در اتاقش وجود دارد لحظات

 گذشته را بخاطر بیاورد.افرادی که به ملاقاتش می آیند مدعی اند که وی تعدادی

از نزدیکانشان را به ماموریتهای خطرناک فرستاده است. (بلنک) می کوشد با

کمک زنی گذشته اش را بازسازی کند و بفهمد که بر او چه گذشته است که در

 میان آن اوراق به نوشته ای برمی خورد که در آنها سرگذشت گروهی که به

 سرزمینی بیگانه اعزام میشوند روایت شده است .این گروه از افراد در آنجا به

یاغیانی  تبدیل می شوند و علیه حکومت مرکزی به جدال می پردازند.این کتاب

 در ردیف کتابهایی به سبک گزارش - داستان است و با همان اسرار آمیزی که

 شروع میشود همانطور هم پایان می یابد.خود مولف در پیشگفتار آورده است

  کتابش را بصورت کمدی و خنده دار میبیند که در هنگام نوشتنش حسابی لذت

 برده و خندیده است.همچنین ذکر کرده است که پیش از نوشتن اسم این داستان

 را در کتاب دیگرش (( اوهام)) آورده است و آنزمان در صدد بوده است در اولین

فرصت نگارش  این کتاب را آغاز کند.جالب اینکه شخصیتی بنام (( زیمر)) در ۲

کتاب اخیرش یعنی:

((مون پالاس)) و ((اوهام)) حضور دارد و این امر بنوعی سنت دیرینه (پل اَستر)

می باشد.نه تنها شخصیت ها بلکه مکان ها و اتفاقات بارها و بارها در مجموعه

داستانهای او تکرار میشوند گویی در این تعمد منظور خاصی داشته و ماندگاری

شخصیت ها و مکان ها و اتفاقات کارکرد خاصی دارد.خب ازاینکه توضیحاتم خسته

 کننده شد از محضر عزیزان پوزش میطلبم و پیشنهاد دارم حتی الامکان لذت

 خواندن این داستان جذاب را از دست ندهید.هر کتابی به یکبار خواندن می ارزد و

پر واضح است که کتابهایی هستند که آدم از ۱۰ بار خواندنشان هم سیر نمیشود.

حالی خوش

حال خوشی داری ای دل!!

از هجر که نالی ای دل؟

دریا چه موجی دارد

رویا چه اوجی دارد

با ساز تو می خوانم

با شور تو می نالم

آن خنده شیرینت

آن نغمه سنگینت

درگیر عشق و بلایی

دائم به حول و ولایی

این دل که بود عمری

دلبسته ی آن قُمری

آن نافـــــــه آهـــویم

وآن خوش چِش* و ابرویم

پسین گاهی به طنازی

خودش گفت

شبی  آیم بباغ دل کمین ت

دلت را می برم آخر غنیمت

نهان می ساخت غم را در نگاهش

گل لبخند بر کنج لبانش

 به عمر رفته و دنیا می خندید

همیشه با غم و غصه می جنگید

که دم باشه غنیمت

صدای نازکش مانده بگوشم

برده عقل و هوشم

خدا کنه بیاید به کنارم

گل باغ انارم

 اگر اینجا بمیرم

 از تب عشق

نثار جان جانان

بجز این جان ناقابل ندارم

نگار نازنینم شرمسارم...

*چِش= مخفف چشم بر حسب اقتضای قافیه و میدانید که: قافیه چو تنگ آید / شاعر به ........

* این شعر ریتمیک یا بهتر عرض کنم ترانه درحال و هوای خاصی که مخلص و دوستان در حین اجراء

 در هوای آزاد ثبت و ضبط شد... اگر چه همه آثار و اشعار و نوشته ها اعم از نثر و نظم و ... درست به

قیاس فرزندان آدمی که هیچ تفاوتی فیمابین شان مطرح  و منظور نیست  و همگی عزیز و گرامی اند

برای  مولف و صاحب اثر یکسانند اما حال و هوا و رنگ و بو و شکل و شمایل شان فرق دارد و هر کدام

بسته به شرایط و مقتضیات دوره زمانی و مکانی خاص حس و حال و خاطراتی تلخ و شیرین و شاد و

غمگین را در خود محفوظ دارند فلذا  از این جهت  تا حدودی متمایز و متفاوتند... 

 

ضمیر متلاطم...

تا می آیم تخیلات آشفته ام را

نظمی ببخشم

پلک بر هم ننهاده

بزمی دیگر

کلاف سردرگم

غصه هایم را

لبریز از نقش  و

مملو از نام تو میکند

در خاطرم همیشه حاضری

در خیالم همیشه ناظری

تمنای دلم را

چاره چیست...؟

 

شب است و فکر تو دارم...

شب و ساحل تماشایی

مه و جلوه های رویایی

من و غصه های تنهایی

گذشته نوبت عمر

چرا نمی آیی؟؟

******

من و ماهی و لک لک

دل و شوره زار و نمک

گل و جوانی و رعنایی

 شب و شکوه مهتابی

 مست تمنایی

به بال عنقایی

به فکر فردایی

خودت بمن گفتی

دوباره می آیی

دلا تو کجائی ؟

چرا نمی آیی...!؟

 

 

از تو سرودن.

مدام در من سروده میشوی

ای عشق

شکوفه زار کلامم

خشکیده باد، اگر

 جز بنامت بخوانم

 جز  بیادت سرایم

تو را از

 ژرفنای تنگ گلویم

فریاد میکشم

در من

تو زنده ای 

ای  عشق...

در من تو تازه ای

ای عشق...

ای ترانه مهر

ای گلواژه ی محبت

از هر کران که بجویم

با هر زبان که بگویم

نامکرری

از تو سرودن و گفتن

حکایت دیرینه ای است

تو  آن شعر نابی که

بر هر که بتــــــــــابی

 رویاهایش رنگ خوشبختی می گیرد...... 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بوی خوش ضرب المثل

امروز در آرشیو اوراق و مدارک دنبال برگه ای می گشتم  که چشمم به دفترچه یادداشت سالها

پیش (۱۳۸۰) افتادم و خاطرات تلخ و شیرین زیادی را برایم زنده کرد. تقسیم بندی آن دفترچه به

 نحوی بود که یک بخش به ضرب المثل ملل اختصاص داشت .لذا پست امروز مربوط میشود به

چند نمونه از آن ضرب المثل ها که چینی و آلمانی را شامل میشود:

- ضرب المثلهای چینی:

-یک مورچه مریض قادر است ،یک لشکر مورچه را نابود سازد.

(نزدیک به این در زبان فارسی داریم که یک بز گر گله ای را گر میکند)

-رودخانه دور از دسترس، در خاموش کردن آتشی که در کنار ماست هیچ کمکی نخواهد کرد.

-هیچ سگی صاحبش را بخاطر فقر و هیچ بچه ای مادرش را بخاطر زشتی ترک نمیکند.

-انسانهایی که در یک اتاق خوابیده اند، خوابهای گوناگون می بینند.

-حتی خرگوش هم وقتی احساس خطر کند گاز می گیرد.

-آب جاری هیچگاه نمی گندد و در لولای درب هیچ وقت موریانه اتراق نمی کند.

 - دستی کسی که گل می بخشد عطر آگین است.

-کتابی که همیشه بسته ماند جز مشتی اوراق باطله چیزی نیست.

-هیچگاه از دهان پلید،گفتاری نیکو شنیده نمی شود.

- ضرب المثلهای آلمانی:

-می توان قبول کنم صادق و بی طرفی اما نمی توانم قبول کنم صادق و بی طرف بمانی.

- عیوب و تقصیرات میان همه انسانها مشترک است اما فضیلت ها به خواص تعلق دارد.

-کسی که  به سن پیری رسیده باشد دستش برای همه رو شده  و همه او را می شناسند.

-بزرگترین دشواری ها  و مشکلات در جائی است که به آنجا بی توجهیم و جای دیگری می گردیم.

-نویسندگان مطرح از آن جهت مطرح نیستند که مطلب مهم و حرف جدیدی زده اند بلکه از آن جهت

مطرحند که توانایی و جسارت سخن گفتن داشته اند.

-چه زمانه ی زشتی خواهد شد وقتی که به مردگان حسد ببریم.

-وقتی به تکرار نظر خود می پردازی ، در واقع به نظر دیگران بی اعتنایی نموده ای.

-پرداختن به عیب دوستان کار بی ثمری است، برای موفقیت باید به هنر دشمنان توجه نمود.

 

-

کیش ....!!! و مات

در طواف زلال دریا

دختر کولی

سیب شانسم را به هوا انداخت و

بار بستم

شاید که در

 جزیره زیبای کیش

((  باز جویم روزگار وصل خویش ))

فال گیر قبلی گفته بود:

انار سرخ را از شاخه می چینی و

چهره ات گلگون میشود

برگی افتاده در آب و

 شمایل ازلی را

در چهره زلالش می بینی....!!

پرسیدم خب اینکه وگفتی

یعنی چه؟؟ نوفهمم!!!

رنجید که مسخره  میکنی...!! 

چیزی نگفت و رفت  و

من بال گشودم

به طواف زلال دریای کیش

 تا  که شاید

 ((باز جویم روگار وصل خویش ))

این سرنوشت محتوم  ِ

همه کسانی است که:

(( دور مانده اند از اصل خویش))

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* پی نوشت ۱: هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

                              باز جوید روزگار وصل خویش...

 

 

 

صدای پای شب...

آرزو دارم هیچ دلی غمگین نباشد و  گل وجود همنوعان همواره شاد و شاداب و شادی آفرین باشند. 

گوهر عشق و شور و شوق یاری رساندن  به همنوع از جوش  و خروش نیفتد.

آرزوهای خیرخواهانه و آرمانهای متعالی و همت و تلاش افراد جامعه متضمن پیشرفت باشد.

به برکت سالها زندگی، خُلق و خوی خَلق و جوهره رفتار وگفتار انسان و راه و رسم صداقت و

نیکی و مهرورزی و محبت و همدلی را می شناسم.ممکن است توفیق بکارگیری  آداب و عمل به

 محسنات  را نداشته و متخلق به اخلاق نیکو  نباشم ، لکن مبلّغ و مرّوج خوبی در معنای عام و

فراگیر هستم و نه تنها من که داعیه دار  عقل کل هستم و طلایه دار درک و فهم و شعور و شیدایی...!!

 که هر آدمی دور از جان و بلا نسبت شما از اندک شعوری برخوردار باشد خوبی را از بدی و شر و فتنه

را از خیر و صلاح  و نیکی تمیز و تشخیص میدهد.

حکیمی بزرگ می فرمایند:

از بین همه مواهب و نعمت های الهی، عقل تنها چیزی است که هیچکس مدعی، عدم برخورداری

 از قوه تعقل و کم داشتن و تضییع حقش نیست و خود را کاملن بهره مند میداند...

انجام احسن وظایف و مسئولیتهایی انسان بودن و انسان ماندن و کمک به همنوعان و خدمت به

 خلق وقتی بدون چشمداشت و قربه الی الله   صورت پذیرد آن چنان لذت و آرامشی عطا میکند که

 در وهم ناید... بالشخصه هرگاه خدمتی از دستم ساخته باشد و توفیق انجامش دست دهد شادی و

خوشحالی و  احساس التذاذ زاید الوصف ناخدایی را دارم که در اسارت امواج سنگین طوفانی سهمگین

 کشتی را با توکل به خدا و درایت و هوشیاری صحیح و سالم به  ساحل نجات رهمون ساخته است.

سابق بر این بندرت احساس لطیف شعر و غنچه متبرک خنده بر لبانم جوانه میزد و گل میکرد

 اما به لطف حضرت حق  در این بهار خجسته باغ  سبز و گلستان با طراوت  وجودم  مدام بهاری و

شکوفه باران است و دلشاد و سرمست بر توسن غرور می تازم و دشت صحرا وکوه و دریا را چون

باد در می نوردم و جولان میدهم....  این سرخوشی را بعنوان تجلی خوشبختی است  به فال

نیک می گیرم و آنرا بعنوان نشانه ی نیک بختی و بهروزی باور میکنم و به نقش بارز و تاثیر عمیق

حکمت و قضا و قدر  و تقدیر بر سرنوشت انسان در کائنات بیش از پیش ایمان می یابم...

معجزه خنده و تلقین و تمهید صفا و شادی و شادکامی را در زدودن زنگار غم و غصه کاملن تائید

 میکنم. آنچه از شور و شوق زیبایی و احساس لطیف ِخیرخواهی و نیکویی و نیکنامی و مهر و

 محبت و خدمت به خلق و سرخوشی و نشاط گفته آمد اگر عمری باقی باشد تداوم خواهد یافت.

 ساحل ماسه ای دریا در پیچ و تاب زیبا و دل انگیزش همچون زلف پر چین نگاری فریبا تا دور دستها

 ادامه  می یابد و نخلستان وسیع  و سر سبز  پرباری را در دامنه کوهستان دور میزند و  شمیم

عبیرآمیزش مشتاقان و دلدادگان راسرمست و خوشدل می نماید جذب می نماید. همزمان که روی

 ماسه های نرم ساحل قدم میزنم خورشید نیز به آرامی خط افق را طی می کند و از دیدگان غایب

 میشود. هنگام غروب کپرهای نخلستان و  آلاچیق های ساحل مامن و ماوای شب نشینان 

عاشق  پیشه و دلدادگانی است  که یکدست جام باده و یکدست زلف یار گوش جان به نوای ساز

ساز و آواز عندلیب  سپرده و با چشم دل به هامونی خیره کننده انوار نقره فام مهتاب و درخشش

ستارگان و ترکیب هزار رنگ و  رقص چراغهای الوان و نورافکن های فانتزی و لامپ های هالورژن و

 فتو ژن و گردونه های نئون چشمک زن و شعله ی طناز و رقصان شمع  می نگرند که در قامت 

افراشته نخل های زینتی و  افسونگری گلهای بهاری هارمونی چشم نواز غیر قابل توصیف بوجود

آورده اند..زیبایی ها و زرق و برق دنیای فانی را در این دو روز عمر که یکروزش  هم گذشته است

باید ببینی  و دل نبندی و بگذاری و بروی و پشت سرت را هم نگاه نکنی مبادا که دلت بلرزد و پایت

بلنگد و محو ظاهر فریبنده و طناز عجوزه هفت قلم آرایش دنیای دنی دلبسته ی هیچ و پوچ  شوی

که آنگاه جز آن که جان بسپاری چاره نیست....

دل بر این پیرزن عشوه گر دهر مبند / این عروسی است که در عقد بسی داماد است...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پی نوشت ۱:هرچند نیازمند توضیح نیست اما عارضم  بیت واپسین متن عاریه است.

زبان شکرین فارسی

امروز صبح دوست عزیزم محسن را بعد از یک سال و اندی که از اقامتش در تاجیکستان و دیگر

جمهوی های حوزه ماورالنهر میگذرد ملاقات کردم. ضمن تشکر از بنده که یکی دو بار به سفارش

 والده مکرم و همسر محترمش محموله کتاب و مجله را به آدرس وی در دوشنبه  پست  کرده بودم

 ازشور و شوق و علاقه  وافر فارسی زبانان آن سامان به مطالعه کتب و مجلات ادبی فارسی حکایات

شنیدنی داشت و می گفت با توجه به  شرایط نه چندان مطلوب و نابسامان اقتصادی، عامه مردم 

فرهنگ دوست آن دیار از عهده خرید کتاب های خوب و باارزش که قیمت بالایی دارند محرومند و

ترجیح میدهند پول خود را صرف خرید اقلا ضروری تر نمایند و صرفا افراد متمکن و متمول که از وضعیت

مالی بهتر و درآمد خوبی برخوردارند قادر به خرید کتاب هستند و به همین دلیل به خانواده سفارش

کردم  زکات کتابهایی که در کتابخانه شخصی خاک میخورند و چه بسا سال به سال کسی نگاهشان

 نمی کند باضافه چند جلد کتاب ارزان قیمت مناسب گروه های سنی مختلف و آرشیو مجلاتم را

در ول اقامتم به مرور ارسال نمایم و صاحبخانه  خوب و همسایه های مهربانم را از این لحاظ تامین

می نمودم و در ادامه گفت تو هم  که یکی دوبار زحمت بسته بندی و حمل  کتابها تا پست خارجه 

 را متحمل و داوطلبانه هزینه ارسال را متقبل شدی در ثواب این کار فرهنگی  و خداپسندانه  سهیم

سهیم هستی .گفتم محسن جان زبان شیرین فارسی طوطیان  الکن هند را شکر شکن نمود  لذا

علاقه و گرایش تاجیک ها که خودشان اصالتن فارسند که جای خود دارد... محسن گفت حتی افغانها ،

ازبک ها ، گرجی ها ، قزاق ها، هندیها و پاکستانی ها هم به زبان فارسی عشق و علاقه  زیادی دارند

 و متون ادبی فارسی را پاس میدارند و پذیرفتم که ادعای صحیح و مستندی است .

عزیزانی که به شیخ نشین های حاشیه خلیج همیشه فارس و همچنین کشورهای عراق و سوریه و

عربستان  و ....سفر کرده اند صرفنظر از تعداد بسیار زیاد هموطنان  مقیم آن کشورها با سیلی  از

 اتباع هندی و پاکستانی و فیلیپینی و بنگلادشی و .....مواجه میشوند که به زبان فارسی  تسلط

کامل دارند و عندالزوم حتی با لهجه اقوام و طوایف ساکن شهرها و مناطق مختلف  ایران سخن

 میگویند. در شیخ نشین امارات تعدادی از  نشریات، شامل مجلات هفتگی و روزنامه های یومیه 

 کشور عزیزمان ایران از جمله  مجله وزین خانواده سبز و  روزنامه گران سنگ خبر جنوب بصورت

مرتب و منظم توزیع  و در دسترس همگان است که این حسن توجه و خوش سلیقگی مدیران

مسئول و سردبیران و ارباب جراید علاوه بر منافع مادی از لحاظ معنوی و فرهنگی اقدامی  بس

ارزشمند و قابل تقدیر و ستایش است.ستایش و تقدیر از کار خطیر و ابتکار عالی و تلاش بیدریغ

 دوست دیرینه ام محسن که با نهایت مهربانی و خلوص  نیت جهت ارضای روح بلند و متعالیش در

راستای احساس  وظیفه و منبعث از عواطف پاک و نوعدوستی خاص ایرانیان بدون هیچگونه

چشمداشتی صورت گرفته است از زبان الکن و قلم قاصر حقیر بر نمی آید و به یقین دعای خیر 

آن افراد و خانواده ها یک عمر بدرقه راهش خواهد بود و  اجر معنوی و پاداش اخروی ایشان  نیز نزد

 خداوند قادر متعال محفوظ است کما اینکه خداوند در معجزه جاویدش  قرآن مجید تصریح فرموده اجر

وپاداش نیکوکاران و خیرِِِّین ضایع نخواهد شد. خوشحال و مسرورم که بنده نیز سهمی اندک و ناچیز

 در توسعه زبان شیرین فارسی ایفاء نموده ام که در گستره ی حقیقت و قلمرو مهرو محبت و انسانیت

 ماندگارست و انشاء اله نزد حضرت حق پاداش خواهد داشت.برای محسن عزیز و همه دوستان ادیب و

فرزانه سرافرازی و برقراری و طول عمر با عزت و برکت آرزومندم.ایام بکام.

 

باور نمی کنم...

 

در دورانی که

غرق دریای سنگ و صخره و آهنیم

قطرات باران

مشت ابرها و

قطرات اشک

مشت دلها را

باز می کند و

هلال بزم افروز ماه

آن بالا بالاها

 هم محراب عبادت

عاشقان  و

 هم تماشاگر عشق

دروغین و گناه آلود

شیادان است

ای انسان بی منتها .....

با آن همه ادعا .....

 از وهم و تاریکی 

از بیکران عالم ارواح

از بیشه ها، آبها و آهوها

از خط سبز عارض نوعروسان

از  سخاوت خورشید آسمان

از گل و لالــــــــه و ریــــــــــحان

ازسرسبـــــــــــــــــــز درختان و                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                 

 انسانیت انسان

چه میدانی....؟

از تالاب سرد و ساکت

 ازتلاطم امواج سهمگین دریا

از  طعم تلخ انتظار

از سکوت و سیاهی و

 فقر و تباهی

چه میدانی....؟

از  چیره دستی چهره پردازان

از زلف عطر آمیز نگاران

از سنگ و آهن و سیمان

 از آئینه بخت فقیران

از سوز اشک یتیمان

از سرمای خشک زمستان

چه میدانی.... ؟

آری چه میدانی ....؟

باور نمی کنم 

 که بدانی...!!

باور نمی کنم که بخوانی...

باور نمی کنم که بمانی...

بدبینی هم

مثل عاشقی

 درد بدی است.....

 

 

خیال میکرد من خوابم...

خودم را به خواب زده ام

وانمود میکنم که

نمی بینم و نمی شنوم و

خواب دختر شاه پریون می بینم

در را آهسته و بی صدا باز می کند

آرام و زیر لب

به خشکی لولاهایی که به خیالش

جیر جیر نابهنگام شان

خواب مرا آشفته می سازد

  لعنت می فرستد و

متعاقبش  فورا خدا را شکر میکند

 که خوابم سنگین است

پاورچین پاورچین

خودش را به بوفه بالای سرم میرساند

برای اطمینان بیشتر

ملافه ای که از زیر آن

بوضوح هویداست را نوازش میکند و

ناخواسته غلغلکم میدهد

خنده ام می گیرد

به زحمت خودم را نگه میدارم

در حالیکه نیم نگاهی بمن دارد و

دستپاچه و مضطرب

 لابلای کتابها وارسی میکند

نمیدانم دنبال چه می گردد!!؟

در همان حال هر چه فکر میکنم

عقلم به چیزی قد نمیدهد و

او همچنان پر شتاب

 از این کتاب به آن کتاب

 از آن دفتر به آن مجله  

که  الی ماشاء اله تعدادشان کم نیست

حوصله ام سر میرود

 عمدا به سمتش می غلتم

نومید و مستاصل به اطراف می نگرد

چرخی میزند و

همچنان که آمده

 پاورچین پاورچین از اتاق خارج میشود

در باز است و

نشانی از او نیست

و من همچنان متحیر و مبهوتم 

 که دنبال چه می گشت!!؟؟

 

 

 

 

خسته از نادوستان

دیشب و امروز

با عاج نازک انگشتانم

زنگار نام نادوستان را

 از لوح دل و جانم زدودم

کاش کلاف سردرگم

آشفته گی خیال و

تکدر خاطر و

تلاطم احساس و عاطفه را

زودتر از این ها

در عمق چاه فراموشی

دفن می کردم و

از دمسردی و عافیت طلبی ِ سوداگران

می گریختم

 دل رحیمی که دیروز  

مانع شد

امروز، کور و پشیمان است...

 

 

بامن بیا...

حذف لینک کسانی که با هم هیچ سنخیتی نداشتیم و خیلی زود به درک

  دنیای متفاوت و علایق و سلایق ناهمگونی که داشتیم نائل آمدم از جمله

تصمیمات صحیح و اقدامات موفقیت آمیز امروز ظهرم بودکه موجب شد بار

سنگین تعهد و مسئولیت حفظ رابطه دوستانه مبتنی بر احترام از دوشم

 برداشته شود و احساس سبکی کنم.برداشت شخصی م این است که

تبادل لینک و کامنت شبیه مسافرت و شراکت و هم خونه بودن در دنیای

حقیقی باعث میشه آدم به درک و شناخت بهتر و واقعی تری از طرف مقابل

 دست  یابد و در نتیجه بتواند منطقی تر تصمیم بگیرد.البته من حسب عادت

 در هر دو دنیای حقیقی و مجازی محترمانه قبل از هر گونه اقدام انفعالی حجت را

بر خودم و شخص یا اشخاص ذیربط تمام میکنم و تا به قناعت وجدانی لازم نرسم

و پاسخ قانع کننده و محکمه پسندی برای وجدان خویش ،افکار کنجکاو عام و

  اذهان پرسشگر خاص نداشته باشم دست به روی دست گذاشته و صبر و تحمل

 پیشه میسازم.خب ، بخوانیم و بگذاریم و بگذریم که این رسم دیرین روزگاراست.

و حالا برای زینت این پست و جبران تکدر خاطر ناشی از عرض حال فوق الذکر

قطعه شعری را که همین امروز حین انتظار سرو ناهار با شکم گرسنه روی جلد

 پوشه ی رنگ و رو رفته محتوی اوراق ومدارک تمدید اجاره منزل نگاشتم تقدیم

 محضر مبارکتان می نمایم انشاء اله که مقبول طبع لطیف دوستان عزیز قرار گیرد:

در گرگ و میش صبح

به شوق رسیدن به 

 دشت سبز دیدار

شیب تند جاده را

پائین می آیم

با من بیا

تا در سایه سار ابر بهار 

در امتداد دشت

مست عطر دل انگیز

 شکوفه های بادام

دور از چشم رقیب

 لذت تماشای زلال شبنم 

  بر گلبرگهای لطیف

 شقایق و شبدر را

 با مرور خاطرات عمر رفته

مضاعف نمائیم و

از ته دل آواز بخوانیم

با من بیا

شاید ما را بر ضیافت بهار

مهلتی نباشد

ماندن روا نیست

با من بیا...

 

 

 

 

 

 

 

یاد و یادگاری

واسه یه کار ضروری و فوری و فوتی امروز راه افتادیم سمت بندر لنگه.جمعن ۳ تا ماشین بودیم و

۱۰ - ۱۲ نفر آدم بزرگ و ۴ -۵ تا خردسال همراهمون بودند و باید سریع میرسیدیم.تو راه جز برای 

ادای نماز و صرف شام و امور خیلی ضروری توقف نداشتیم . خوبیش این بود که سهم هر ماشین

بیش از ۳ نفر راننده بود و این امر مانع ازخستگی مفرط رانندگان می شد لکن شانس من ازدو نفر

 راننده مجرب یکی شون چشمش ضعیف بود و برای شب مشکل داشت و یکی شون هم پیرمرد

 خوش مشربی بود که سن و سالش اقتضای رانندگی استاندارد و ایمن با خودروها مدرن امروزی را

نمیداد و عاجز بود و خودش هم امتناع داشت و از آنجا که خیلی جنتلمن و خودمونی بود بر رودرواسی

 فائق آمدیم و با موافقت خودش جایش را با یکی از قهرمانان فرمول یک جهان!!!! عوض کردیم و در

 نتیجه این تعویض رویایی اطمینان خاطر و تمایلی برای استراحت نداشتم و هرگاه قهرمان پشت رل

بود چشم ازجاده برنمی داشتم و ترجیح میدادم خودم بشینم لکن او اجازه نمیداد و  برایمان قوز

بالای قوز شده بود. چند جا خدا به جوانیمان رحم کرد و نخواست داغ به دل مادر چند جوان جویای

نام بگذارد وگرنه همه چیز فراهم بود تا بانگ برآید که عاشقان رفتند و از چالاکی قهرمان پنبه هم کاری

ساخته نبود گرچه تا وقتی که رسیدیم و بیدار بودیم  استمرار زندگی ما را مدیون چابکی  و تیزی خود

میدانست و (نعوذ بالله) نه لطف خدا...این قسم ماجرا را بگذاریم و بگذریم.نزدیکی های مقصد برای

چندمین بار با دوست عزیزی که در قالب گروه کوهنوردی دانشگاه محل تحصیل عازم فتح قلل رفیع

 رشته کوههای زاگرس شده بود و با عنایت به  توانایی جسمی ایشان و تجاربی که در این رشته

 پرحادثه  و خطرساز ولی جذاب دارم نگرانش بودم تماس حاصل نمودیم و خوشبختانه  بعد از چند

بار نومیدی و یاس ناشی از عدم برقراری ارتباط این بار جواب داد. مسرور از سلامتی و موفقیتش

  مشغول چاق سلامتی بودیم که  متوجه شدم ای داد بیداد!!!! این که صدای خودش نیست.با تعجب

و تشویش پرسیدم ببخشید من درست گرفتم !!؟؟ جواب شنیدم بله ایشون حالشون خوب نبود من

 جواب دادم و دوستش هستم .سراسیمه ونگران پرسیدم چی شده؟ نکند در جریان کوهنوردی دچار

حادثه شده اند؟چه اتفاقی براشون افتاده؟الان کجا هستند؟ شخص پشت خط مرا به آرامش دعوت

کردند و باقسم و آیه تاکید کردند مشکل خاصی ندارند و جای نگرانی نیست فقط کمی افت فشار دارند.

 وقتی  متوجه نگرانی و اضطراب بیش از حد من شد گفت اصلن چند لحظه گوشی رو نگهدارید شاید

 بتونم هماهنگی کنم که  خیلی خلاصه و مختصر با خودشون صحبت کنید . در عین ناباوری با بزرگواری 

 که ایشان بخرج دادند و من صدای ضعیف و خسته اما آرامبخش دوست عزیزم را که  بوضوح معلوم

 بود با سختی و زحمت از ته گلو ادا میشود را شنیدم و تا حدودی تسکین یافتم و از وی جویای واقعه

 شدم اما از توضیحات درهم برهم  وی چیز زیادی دستگیرم نشد.بعد از رسیدن به مقصد دوباره به

 ایشان زنگ زدم که اینبار خودشان جواب دادند و با همان تن نحیف و  صدای ضعیف دقایق بیشتری

 حرف زدیم لکن بواسطه اینکه احساس کردم فعلن به استراحت مطلق و آرامش و تجدید قوا نیاز دارند

 و خودم هم در عین حالیکه خیلی خسته و کوفته ام با توجه به شرایط پیش آمده پریشان حال و

مضطربم و با این  شرایط بر روحیه او نیز تاثیر منفی میگذارم زیاد مزاحمش نشدم و ضمن آرزوی

 سلامتی و دعا برای بهبودی و شفای عاجل و سعادت و بهروزی ایشان، از محضر  بسیارشریف

دوست خوب و عزیزم تا فردا اول وقت که  مجددن جویا و پیگیر اوضاع و احوالشان شوم  موقتا

خداحافظی نموده ، وی را بخداوند قادر متعال سپردم. سپس علیرغم  همه خستگی و خواب آلودگی 

 وظیفه خود دانستم دست به قلم شوم و به حکم دوستی و به رسم تعهد این عرض حال را که در 

دلکده حقیقی به ضرب  خم عمیق خنجر عشق حک گردیده است در دلکده مجازی نیز ثبت و ضبط

نمایم تا بماند یادگار. ایام بکام. خدا نگهدار دوستان و هادی نادانان و بخشاینده دشمنان باد.آمین.

امید دل گشایی داشتم با دیده خونین / ندانستم که چون تر شد گره دشوار بگشاید...

                                                    بنام حضرت دوست

                                که هر چه داریم  از موهبت و  هر چه نداریم از مصلحت

                                                            اوست

پاس چندم شب است

نمیدانم؟

لابه لای موج شکن های ساحل

صدای پایت را

هنوز می شنوم

ماهیان

هنوز به امید طعمه های سخاوتمندانه ات

به سطح  آب می آیند

موج های بلند آب

که خیس و چلیس مان میکرد

یادت هست؟

موجها  هنوز 

اندوهگین نبودنت

 با  همان شدت  و حدت

خشمگینانه خود را به ساحل  می کوبند

  همیشه در مسیر خانه

 فقدانت ملموس تر و

  تنهائی م  محسوس تر است

باور کن

بی تو هیچ وقت

آواز نخوانده ام

از کوچه ی تنگ و تاریک و طویل

 و نخلستان بلند و  سرسبز میگذرم و

به امام زاده می رسم و

 از میان انبوه پارچه و شال رنگارنگ 

ترمه سبز لطیف متبرکی

 که هنوز عطر نجیب دستانت را

 با خود دارد

 از دور می شناسم  و

از نزدیک می بویم ....

 تو خوب میدانی که

برای رفتن به خانه 

راههای بسیار نزدیکتر

از امام زاده وجود دارد

 اما من همیشه از آنجا

میگذرم

تا در گذر زمانه غدار 

 دوران طلایی حضور شیرینت را

از یاد نبرم ...

پاس چندم شب است

نمیدانم؟

تو آیامیدانی  ؟

تو این دلنوشته ام را میخوانی؟

درد را میدانی؟

 آری میدانی...؟

پس دمی از دخمه انزوا بیرون آ

ببین غم هجر و دمسردی با ما

چه کرده است

((ببین که نیمه شب سرد زمستان

 با تن تاک چه کرده است))

کمی اندیشه کن

عمر رفته ناید باز

درنگی و رحمی

به نخلستان و چشم ها و چشمه ساران کن

 به نخل هایی که قامتشان از جور روزگار خمیده و

اندامشان تکیده و

ثمرشان بر باد فنا رفته است

 به زلال چشمه ساران جوشانی که خشکیده اند

 و به معصومیت از دست رفته ی

چشم های کم سوئی

که  از بد روزگار

دیریست سایه ات را هم

به خواب نمی بینند

نازنین نگار

پاس آخر شب است

تا صبح راهی نمانده است

در مشرق نگاهم

طلوع کن 

تا فردا را به میمنت حضورت

جشن بگیریم ..... 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پی نوشت ۱: عنوان پست عاریه است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

آنک یار....

 

 

به کجا باید رفـــــت؟

یا چه می باید گفت؟

چه کسی یافتــــه

از یار خبــــــــــر؟

تیر مژگان غمش

 بر جگرم کرده اثر

بدتر از زخم تبر

همچنان خون دل از

گوشه ی چشمم جاری است

دلش از مهر و محبت

عاری است

کار و بارم

زاری است

پدرش بر سر دیوار تغافل به دروغ

بارها گفت  به من

رسم ما

نیکی و مردم داری است!!!!

و من اکنون تنها

خسته و درمانده

پای در بند اسارت هستم

و زپا ننشستم

به که باید گویم؟

بیوفا یار دل آزارم را

در کجا می جویم؟

رفته صیاد دلم

 من ولی بر سر

آن پیمانم

گر نیابم او را

تا ابد بر در دولتکده اش می مانم

از سر دلتنگی

همه شب نامش را

در سرآغاز دعا می خوانم...

 

 

خوشبختی

بی شک هر کدام از ما برای رسیدن به خوشبختی اهدافی در ذهن خود ترسیم می کنیم.

اما قبل از هر چیز باید بدانیم خوشبختی چیست؟ خوشبختی امری نسبی است و هر کس

برای خود تعابیر و تعاریف خاصی مد نظر دارد.مثلن از دید من خوشبختی احساس آرامش در لحظه

 حال است.اینکه با خود تکرار و  به خود تلقین کنیم بزودی نوبت خوشبختی من هم فرا میرسد

با روح خوشبختی سازگار نیست چرا که لذت زندگی آرام و احساس لطیف خوشبختی در لحظه را از

بین می برد و خوشبختی را منوط به تحقق شرایطی در آینده میداند که  هیچ تضمینی به محقق

شدن آن شرایط و تاثیری که در صورت محقق شدن بر خوشبختی انسان می گذارند، وجود ندارد.

مثلن یکی از موارد افزایش درآمد است حال آنکه با یک بررسی اجمالی در زندگی افراد متمول

 متوجه میشویم که ثروت و موقعیت اجتماعی  و اقتصادی افراد  اگر چه رفاه و آسایش بیشتر را

تسهیل می نماید و تسریع می بخشد لکن  به هیچ وجه عاملی تعیین کننده در احساس

خوشبختی نیست. بجای انتظار وقوع شرایط موهوم و مبهم ناشی از تصورات و آرزوها و خیالات

بعضن واهی و نا ممکن بهتر است بیشتر توجهمان را به ارتقاء سطح خوشبختی معطوف نمائیم و از

تعلق خاطر و دلبستگی به خواب و خیال و رویاهای دست نیافتنی اجتناب نمائیم..

بنده با نهایت احترام به اندیشه و تفکر همنوعان اعتقاد راسخ دارم کسانی که  گمان دارند به زودی

زود با رسیدن به سطح خاصی از تحصیلات و کسب موقعیت شغلی بهتر و در آمد بیشتر و زیبایی

 ظاهر و یافتن همسر دلخواه و ازدواج موفق و سفر به آرمان شهر دلخواه و سکونت در مدینه فاضله

خیالی شاهد خوشبختی را در آغوش  خواهند کشید سخت در اشتباهند .

چه بسا با نیل به همه اهدافی که در جهت رسیدن به آن زحمت کشیده و تلاش می نمایند بسیار

 کمتر از شرایطی که قبلن در آن قرار داشته اند شاد و خوشحال باشند و  خوشبختی بمراتب کمتری

  را احساس نمایند.خوشبختی احساس ظریف و هیجان غریبی است که تابع امر نسبیت است و  هر

 بار آن را تجربه کنیم از لذتش کاسته نمیشود لکن هیجان دست یابی به شادی و لذت بیشتر به همان

 میزان نزول یافته و کاهش می یابد. پر واضح است که آسایش و رفاه و شان فردی و موقعیت اجتماعی و

جایگاه شغلی  افراد لزومن  متضمن خوشبختی  و کامیابی نیست .شاهد این مدعا افراد در حد اعلای

تمول و پایگاه اجتماعی هستند که بواسطه عدم انطباق ذهنی و درک نادرست از خوشبختی بشدت

 احساس پوچی و بیهودگی و یاس  می نمایند و به انواع بیماریهای مزمن روحی و روانی دچار گردیده

 و به افسردگیهای لاعلاج مبتلایند و در اوج بدبختی و شقاوت روزگار میگذرانند .در مقابل افرادی در پائین

 ترین سطح زندگی و موقعیت اجتماعی و شغلی با فقر مالی  دست و پنجه نرم می کنند  و از تامین

  مخارج ضروری و معاش روزمره خود و خانواده اشان عاجز و ناتوانند و از لحاظ رفاهی در  شرایط بحرانی

بسر می برند لکن در عین حال با نهایت امیدواری و شعف و شادی و سرخوشی طی طریق نموده و

با سیلی صورت خود را سرخ و عزت نفس خود را حفظ می نمایند  و بر خلاف آن قشر متمول و ناشکر از

 شدت احساس خوشبختی دائمن شکر نعمت سلامتی و شادکامی بجای آورده و با توکل به خداوند

 برای حصول به رفاه بیشتر و زندگی بهتر از هیچ سعی و تلاشی فرو گذار نیستند و در شرایط  حال حاضر

 ذره ای مایوس و نگران و دلواپس آینده نیستند. قصد تعمیم و کلیت بخشیدن به موضوع را ندارم که

قطعن قابل تعمیم نیست و در هر قشر و گروه و طبقه اجتماعی استثناء و خوب و بد وجود دارد اما

 صفات رذیله ای نظیر طمع و حرص و آز و حسادت و انحصار طلبی و الفاظ تمنا و قیود آرزو و حسرت

 شامل: ای کاش و ای وای و واحسرتا و وامصیبتا و وافریادا .....امکان خوشبختی و لذت شادکامی را از

 انسان می گیرد و احساس  آرامش و خوشحالی را سلب می نمایند و ضمن جلوگیری از افزایش شادی

  سبب تخریب روحیه و ایجاد یاس و نومیدی میشوند.اگر بخواهیم در جریان زندگی روزمره شاهد آثار و

 نتایج مثبت باشیم و از  روحیه  انشاء اله شاد و با نشاط افراد جامعه امیدواری و سعادتمندی  حاصل

 آید به هیچ وجه نباید خوشبختی و خوشحالی و کامیابی را مشروط  و منوط به حدوث شرایط و اهداف

 نامعین و محتمل زمان آینده نمائیم که در این صورت اشتباه بزرگ و جبران ناپذیری مرتکب شده ایم .

بلکه باید در زمان حال زندگی کنیم تا احساس خوشبختی در عمق درون و روح و جانمان بجوشد و در

سطح وجودمان جاری شود و اجازه ندهیم عوامل  و موانع بیرونی تاثیر قابل ملاحظه ای بر احساس و

عواطف مان داشته باشند و مراقبت نمائیم که روند موقت و گذرای عوامل و موانع جانبی  و حواشی

زندگی بر حقیقت  احساس و  عواطف درونی و کانون لذت و عشق و دوستی تسلط  و احاطه مستقیم

نداشته باشند و نقش موثری ایفاء ننمایند.در پایان تمام عرایضم را در جمله ذیل خلاصه میکنم :

بیایید از این پس واقع بینانه بیاندیشیم و لحظه معلوم و محسوس حال را فدای لحظات نامعلوم و

مبهم فردای موهوم نکنیم.باقی بقایتان.جانم فدایتان.

 

 

پری رو هر که دید از دین بدر شد...

پری رویاها

خفته در مخمل شعر و غزلم

لبش از قند و عسل شیرین تر

تن شیر و شکرش افسونگر

نفسش عطر فرح بخش بهار

شبنم افتاد به گیسوی کمندش انگار

که به شکرانه جشن دیدار

نرگس چشم خمارش بیمار

شده از خواب بهشتی بیدار

سرخوش از جلوه ی رعنای بهار

مست شیدا و ز شادی سرشار                                            

وه...چه زیبا شده امشب دلدار

داد الهام مسیحــــا به نگـــــــار

میرسد مـــــــژده که می آید یار

عشق را نیست مداوا هشـدار ...

 

 

نادره دوران

هر کسی یک روزمی آید

                               هر کسی یک روز می میرد

در این میان  اما هستند کسانی که مرگ برایشان حقیرست و در دلها زنده و در عالم جاودانه اند.

از جمله نیک نامان فراموش نشدنی و ماندگار یکی هم همین مادر سینمای ایران سرکار حاجیه

خانم حمیده خیرآبادی  با نام هنری نادره بوده و هست که با هشتاد و اندی سن هنوز هم  روی

پرده ی نقره ای سینما و جعبه ی جادوی سیما میدرخشید و درس اخلاق و  معرفت و ماندگاری

میداد. بازی درخشان و حضور موثر در  بیش از۲۰۰ فیلم سینمایی و بی شمار سریال و تله فیلم از

 وی چهره ای نام آشنا و منحصر بفرد ساخت که با قابلیت بالا و همت والایش در کهنسالی هم از پس

نقش های سخت و نفس گیر بخوبی بر می آمد و پا به پای ستارگان جوانتر از نوه اش فعالیت و

بسیار مسلط و هنرمندانه ایفای نقش میکرد و  در راه عشق و آرمان و علاقه اش  لحظه ای از پا

 نمی نشست.بازی خاطره انگیز و دلچسپ آن زنده یاد درکاراکترهای ماندگار سالها کار و فعالیت

هنری بالاخص حور دلنشین و هنرمندانه اشان در اجاره نشین ها و پدر سالار هیچ وقت از یاد و

 خاطر مردم قدرشناس و هنردوست ایران زمین نخواهد رفت.روحش شاد و یادش گرامی باد.

مستدعی است به پاس قدردانی و نکو داشت یک عمر تلاش و زحمت بیدریغ و عاشقانه نادره

 سینمای ایران در راه اعتلای فرهنگ و هنر ایان زمین،با قرائت فاتحه ای ثوابش را نثار روح آن عزیز

سفر کرده نمائیم. انشاء اله که همه عزیزان عمری طولانی و دراز و حداقل ۱۵۰ ساله  داشته باشند

 اما این حقیقت محض را نباید فراموش کرد که اجل ناگهانی فرا میرسد و  گلبانگ الرحیل بر مناره ی

 مسجدی (کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام ) این ضرب المثل نغز را در اذهان

تداعی و تکرار می نماید که برای عاقلان اشارتی کافی است و برای غافلان مناره لازم است.