زلال سپیده ...
افسرده و دلتنگ
چون جام بلور از ستم سنگ
در سینه غم و دیده پُرآب است
از فیض سحر ظلمت شب
نقش بر آب است
حال دل غمدیده خراب است
گیسوی پریشان صنم
تار رباب است
دریای وفا در غمت ای دوست
سراب است ...
افسرده و دلتنگ
چون جام بلور از ستم سنگ
در سینه غم و دیده پُرآب است
از فیض سحر ظلمت شب
نقش بر آب است
حال دل غمدیده خراب است
گیسوی پریشان صنم
تار رباب است
دریای وفا در غمت ای دوست
سراب است ...
بر فراز بلند کوهستان
دور از چشم تنگ بدخواهان
همنشین غزال چالاکم
از فراق بنفشه غمناکم
سحر شبنم چو بر گیسویش افتد
در عالم شورشی از بویش افتد
خوش آن ساعت که فایز همچو گیسوش
پریشان حال در پهلویش افتد ...
در طول شبانه روز می توانم از خوردن و خوابیدن و گشت و گذار و نقش و نگار در گذرم
اما از شعر هرگز نمی توانم حتی برای لحظه ای کوتاه دل ببرم و از لذت وصف ناپذیرش
دور افتم .درست مانند ارواح سرگردانی که در چستجوی جسم و جان خویش حیرانند روح
سرگردان من نیز در جامه ی دیبای شعر جلوه گر میشود و در سوز و گداز هجران و درد
جانسوز فراق با اعجاز شعر و شکوه مهرورزی و برکات عشق و ثمرات دنیای پر رمز و
راز تخیّل روح و روان آشفته ام را بیوندی جاودانه می بخشد .در این میان انعام شعر
الهام بخش گوهر محبت و مبشر هدیه ی وصال است و وقتی فرا میرسد که در بساط
بسیط تخیل شوق و ذوقی وافر جان گرفته و شکوفه های باغ سبز ذهن سرحدات کمال و
جمال و جلال را خرامان در می نوردد و در عالم وجود به زیبایی و شیوایی هر جه تمام
تر شادمان رخ می نماید چرا که در دامگه خلوت خیال :
(( پری رو تاب مستوری ندارد / چو در بندی سر ازروزن برآرد )) ...
به فضل خدا
شمیم دلکش گیاه
آکنده در دیار وفا
و من
دل شاد از بیدار خوابی خویش ...!!
اسیر هی هی و هی های خویشم
که مرهم می نهد
بر قلب ریشم ...!!؟؟
مریم به سپیدی
دریا به صبوری
ای یار دل آرام
از ما ز چه دوری ...!!؟
آئین وفا را
گل واژه ی نوری
گلزار جهان را
شیدایی و شوری
در دیده ی مشتاق
الهام حضوری
در کارگه مهر
انعام سروری
در بزم تمنا
اعجاز غروری
در قاب تماشا
چون هاله نوری
افسوس نگارا
در وادی حرمان
از مرحله دوری ....!!!!
شرار شعله ی آتش
نور امیدی
بر ویرانه دل می تابد
از جا برمی خیزم
و بی اعتنا به زمان
ره پندار می زنم ...
دود غلیظی
از کومه برخاست
نقش خیالی
در خاطر ماست
یاد عزیزی
در سینه غوغاست
دلدار مه وش
غمگین و تنهاست
سلطان خوبان
پیوسته با ماست ....
به یمن مرحمت ابرهای عصیانی
تو ان شقایق سرخی که زنده می مانی
به شیوه های شوخ چشم تو آشنا هستم
هزار قصه ز هجران دوست میدانی
نوای ریزش مهتاب و رویش برگ است
که سبز می چکد از آسمان حیرانی
من از ترنم آواز برگ می فهمم
نسیم را تو به گلگشت باغ می خوانی
کنار پنجره ی شب شکوه باران را
به سوی لاله وش بی نقاب می رانی
بلور می شکند در نگاه و می بینی
که رسته بر مژه هایت گل غزلخوانی
دمیده نم نم باران به قلب آئینه
یقین من به شک افتد تو این یا آنی ...!!؟
محبت ار که نمیرد تو هم نمی میری
برای نسترن خسته چشم گریانی
گل کویر چه داند ز سّر زمزم عشق
مگر بخواب ببیند زلال بارانی ...
نغمه ی دلچسپ باران
بر کویر و شوره زاران
کوهسار و کشتزاران
دشت و باغ و لاله زاران
ارمغان برف و باران
یاد یاران
یاد بزم گرم و
ذوق گلعذران
التهاب جویباران
خاطرات ماندگار روزگاران
مقدم مسعود باران
یاد یاران
یاد یاران
یاد یاران ...
درد می کند
سری که
سامان ندارد
زجر می دهد
دردی که
درمان ندارد
پیوسته می رود
راهی که
پایان ندارد
بیهوده می دود
ابری که
باران ندارد
دلتنگ می شود
جانی که
جانان ندارد
از حکمت دعا
بر درگه وفا
هر حاجتی روا
از رحمتش خدا
ما را عطا کند
وصلی که
هجران ندارد ...
رویای کودکی ها
و آهنگ وفا را
با بادباک خیال
گرداگرد باغ سبز چشمانت
پرواز میدهم
و محال ترین آرزوها را
با دعای تو افطار می کنم
نازنین
خزانه ی هزار گنج دلم را
نذر چشمان مهر افشان تو کرده ام
به من نگاه کن
که در حسرت تگاهت
تا همیشه غمگینم ...
گلهای سرخ
در هوای کوچه می شکفند
سروها
در هوای باغ قد می کشند
و پرندگان آشنا
شاد و نغمه خوان
از این شاخه به آن شاخه می پرند
سرخوشان وصل
در بهشت نور
غرق شوق و شور
شادمان به خانه می روند
اما هیچ کس نمی داند
و نمی خواهد بداند
لحظه های تلخ انتظار
در هوای یار
ما چه می کنیم ...!!؟
در هجوم درد و رنج زندگی
از جفای روزگار کج مدار
در غم نگار
ما چه می کشیم ...!!؟؟
سکوت سبز جنگل و
سایه بلند سرو و
شکوه سلامی و
عطر کلامی و
آوای سرودی و
عاشق شیدایی و
لذت رویایی و
شاهد سودایی و
یک دل دریایی و
در پی لیلایی و
(( خنک نسیمی که
از کوی دلبر آید )) ....
می توانم تا سپیده بنشینم
و برایت
به هزار و یک دلیل
ثابت کنم
شقایق و عشق
از یک قبیله اند ...
سکوتت
طبل یقین و
ناقوس حقیقتی است
که خواب ناز یار را
بی نیاز از
طنین فریاد
وعده ی شیاد
در باغ و شوره زار
آشفته کرده است . . .
نیلوفران رویا
بر آب ها می رویند
با هاله ی سبزی گرداگرد مرداب ها ...
ابرها
بر اندام باد می پیچند
با حسرت باران ...
و شعله ی سوزان عشق
تا بستر ابرهای آرزو
زبانه می کشد
آه ...
از پرنیان بال پرنده
در آسمان عشق
مرا مرهمی بساز
تا در سایه روشن مهتاب
خواب عبوس فصل دمسردی
و سوز سرمای زمستان را
در آئینه ی روشن فردا
به تصویر کشیم و
به شادی نغمه ساز کنیم ...