حُسن حسن جان...

 

اسمش حسن بود و یکی دو سه سال از من جوان تر . محجوب و سربه زیر و دوست

داشتنی...اهل  و ساکن حومه دشتستان بود و آخر صمیمیت و صداقت و مهربانی

بود .اینکه فعل ماضی بکار میبرم نه به معنی اینکه حالا دیگه نیست بلکه اشاره ای

به دوران خوش آشنایی و رفاقت غریبی است که روزگاری فیمابین ما وجود داشت.

بعد از اینکه از هم جدا شدیم  علیرغم اشتیاق چند سال توفیق دیدارش نصیبم

نشد. راستش آخرین روزهای  منتهی به جدایی چغولی بعضی حاسدان یه کدورت

 نصف و نیمه ای بین ما حادث کرد و رابطه مثالزدنی ما کمی تا قسمتی شکرآب شد.

بعد یکی دو  سه سال دوری و دوستی یکروز داشتم تو بازار دنبال دوربین عکاسی

 کانن اصل می گشتم که بطور اتفاقی با وی مواجه شدم  ــــ اولین عکس های دوربین

 مذکور را رهگذر خوش سلیقه ای  از من و ایشان گرفت ــــ و همدیگه رو در آغوش

گرفتیم و بیاد گذشته های خوب و ایام شیرین عمر رفته دقایقی به تلخی گریستیم.

گفتم حسن جان تو کجا اینجا کجا ...!!؟؟ گفت که دنبال آدرس یک نفر اومده و صبح تا حالا

دردبدر دنبالش میگرده ولی هنوز موفق نشده پیداش کنه .گفتم خب طرف کیه ؟ چکاره اس ؟

از کجا می شناسی؟ با نگاهی پر از تشویش و تردید گفت: فالگیره و یکی از هم محلی ها  

 بهم معرفی کرده ...!!  نگاه عاقل اندر سفیهی به وی نموده  ــــ  از این نوع نگاه خیلی شدید

 بدش میومد  ولی خب با من رودرواسی داشت ــ و با پوز خندی تمسخر آمیز گفتم  : ای بابا

دست بردار تو رو چه به فالگیر و  رمّال و ساحر و این خزعبلات...!!! اصلن بگو بینم جریان چیه ؟

واسه کی میخوای؟ نکنه دیوونه شدی ؟ گفت مگر رنگ زردم را نمی بینی ...؟  مدتی سخت

واله و شیدایم و یک دل نه ۱۰۰ دل عاشق سیم تن سرو قامتی شده ام و از اون موقع تا حالا نه

 شب  خواب و نه روز  آرام دارم خورد و خوراک و ...... که اصلا حرفشو نزن ...

در عین حالیکه از تغییر روحیه و ذائقه دوست خوبم  دفعتا ً کلی مشعوف و مسرور شدم ولی

 در خلال قهقهه  خنده و خوشدلی بی محابای من شوریدگی ایشان گل کرده بود و مثل ابر

 بهار اشک می ریخت.گفتم :حسن جان ببین آتش  عشق  با تو که در حد اعلای خجالت و

کم رویی سیر میکردی  و دهانت هنوز هم بوی شیر نارس میدهد و  اصلا نمی دانی عشق را

 با عین می نویسند یا الف چه کرده است...!!؟؟ و او با نگاه مظلومانه اش  انگار بزبان بی زبانی

   به من می گفت  هی رفیق .. زیادی به خودت غره مشو  دیر یا زود این شتر در خونه تو  هم

 می خوابد .خلاصه آنروز بهر ترتیب و ترفندی بود از مراجعه به رمّال و فالگیر منصرفش کردم و با

 اصرار زیاد همراه با من رهسپار خانه شد. شب تا صبح بیدار بودیم و از هر دری  سخن گفتیم و

 خاطرات روزگار شیرین و ایام خوش دوستی را باز می گفتیم و می خندیدیم اما بوضوح معلوم

بود که خنده تلخ عاشق قصه ما از گریه غم انگیزترو از زهر هلاهل تلخ تر است.بهر حال صبح

صادق دمید و خورشید عالمتاب تابید و دوست عاشقم را که به اصرارم مبنی بر ماندن وقعی

نمی نهاد  و بی تاب رفتن به دیار معشوق بود تا ترمینال بدرقه کردم و  دم رفتنش دعا کردم

 خداوند عقل درست و حسابی به وی و پول کلانی به من عطا کند که دعایم برای او  خیلی زود

 مستجاب شد ولی برای خودم نه تنها مستجاب نشد و پولدار نشدیم هیچ، درد  مسری  وی

  بمن سرایت کرد و  تب تند عشق دامنگیرمان شد  و بارمان مضاعف شد و دردمان  مزید...

 با این تفاوت که  من سنگ صبور دلسوزی برای وی بودم  ولی خودم انیس و مونس و مشفق

صادق و مورد اعتمادی نداشتم . باری حسن جان را از آنروز که در ترمینال بدرقه کردم تا هنوز

 زیارت نکرده ام.یکی دو سال پیش یکی از همکاران اداری گواهی استراحت پزشکی اش را

جهت درج در پرونده به کارگزینی اداره تحویل داد و  بطور اتفاقی چشمم به مهر و امضاء پزشک

 معالجش افتاد و  در کمال تعجب  دیدم نوشته دکتر حسن ....... اصلا باورم نمی شد همان

 رفیق نالوطی  و عاشق پیشه ما باشد ...!!! بالاخره اسم و فامیل مشابه زیاد است .با این که

  احتمالش خیلی کم بود رفیق گمگشته ما باشد اما از روی کنجکاوی پرس و جو کردم و در کمال

  ناباوری متوجه شدم که  خود خودشه و دریافتم که اگر چه خودمون رو دست کم می گیریم و 

 دعایم واسه خودمان تعریف و تاثیر محسوسی ندارد ولی واسه مردم مستجاب الدعوه ایم 

 و خودمون بی خبریم...!!.بله دعایم حتی خیلی بیشتر از انتظارمن و توقع ایشان (دعاگو و

 دعا شونده ) بزودی زود مستجاب شده و این دکتر حسن معروف همان حسن جان مظلوم و

 رفیق شفیق و دلداده ماست که پس از فارغ التحصیلی برای گذراندن طرح به مناطق جنوب و

مشخصاً بندر بوشهر آمده است و در اورژانس یکی از بیمارستانهای شهر به طبابت مشغول

شده است. اینکه چقدر خوشحال و هیجان زده شدم بماند. تصمیم گرفتم در اولین فرصت نزد

 وی بروم و از جریان عشق آتشینی که قطعا حالا دیگه  یخ کرده و به سردی گرائیده بود بپرسم

 و آنروزها رو یادش بیارم و بخندیم و همچنین ببینم بعد از چندین سال دوری اصلا مرا به جا

می آره  یا نه ...؟ مدتی گذشت و امروز و فردا میکردم چطوری سور پرایزش کنم که متاسفانه

 در ارتباط با ماموریتی اداری ، آموزشی برای چند ماه در پایتخت  ساکن شدیم و  بواسطه

گرفتاری و مشکلات عدیده روزمره خودم را هم فراموش کردم چه رسد به دوست و رفیق و

برادر و غیره که بروم احوالپرسی  و دید و بازدید ... القصه بعد از ۷- ۸ ماه که ماموریت محوله

 پایان یافت و به بوشهر مراجعت نمودم  استراحت کوتاهی نموده و در اولین فرصت راهی

 بیمارستان محل کارش شدم .از مسئول پذیرش سراغش را گرفته و ساعات کشیک و زمان

حضورش را  استعلام کردم.در کمال ناباوری پاسخ شنیدم که دکتر ....... نیست و حدود یکماهی

میشود از  بندر بوشهر انتقال یافته است . خیلی ناراحت شدم که چرا  سهل انگاری نمودم و

در اینمدت که حضور داشتند سراغی از وی نگرفتم. لاجرم پیگیر شماره تلفنش شدم که  آن

 هم متاسفانه تاکنون دستگیرم نشده است.بعد از طی مدتی چند وقت پیش یکی از دوستان

 مشترک به تورم خورد و مع الأسف جریان را برایش شرح دادم و استمداد طلبیدم. ایشان

 فرمودند : والله من هم تازگی سراغی ازشون ندارم ولی همین قدر میدونم که خودش خیلی

دوست داشتند بوشهر بمانند اما گویا خانمشون در دانشگاه یکی از شهرهای شمال غرب

گمانم تبریز پذیرفته شدند و ایشان نیز ناچار تقاضای انتقالی نمودند. گفتم حالا اگه شماره ای ،

آدرسی و .... ازشون دارید لطف بفرمائید که نداشت ولی قول داد در اولین فرصت برایم تهیه کند .

خدا کنم این دوست مشترک مثل اون قدیما خوش قول باشد و آن ( حسن جان) به وصال همان

 محبوب  دلخواهش رسیده باشد و به خوبی و خوشی زندگی کنند و با هم پیر شوند ....

 

می گردد آشکار / اسرار نو بهار ...

 

شب

در اوج بی قراری

گسترده رخت ِ

 ظلمت خویش

بر زمین 

 و رنگ های شاد و روشن

روز را

در پستوی جهل و انزوا

محبوس نموده است...

بگشای چشم دل

تا ببینی

اسرار مستتر

در ضمیر جهان را

(( بگشای لب ))

ـــ تا بچشی

شیرینی عشق  نهان را ــــ

 (( که قند فراوانم آرزوست )) ...

 

 

 

رویای رنگین ...

شبانگاهان که

پولک های رنگی آسمان

با تلألو خرمن ماه

دیدگان را مسحور

 و نم نم باران

دلها را مسرور میسازد

 تا من

 با حریر خیال

غبار از چشم ستاره

برگیرم

تو ماه را

تا کوچه باغ خاطره ها

بدرقه کن ....

 

همراه بلبلان آواز بخوانیم ...

کسالت و بی حالی و بد عهدی یکی دوتن از دوستان ، برنامه کوهنوردی هفتگی مان را

برهم زد. در این جور برنامه های گروهی بهر علت وقفه ایجاد شود انسجام  و راه اندازی

مجددش سخت و طاقت فرساست.بهر حال برای اینکه عادت مألوف فراموشمان نشود

و تنبلی دامنگیرم نشود به پیشنهاد یکی دو نفر از دوستان ماسه های ساحل دریا را

درنوردیدیم و رفت و برگشت قریب ۱۰ کیلومتر راه پیمودیم و الحق و الانصاف که لذتش

هیچ کمتر از کوهنوردی نبود . تنها تفاوتش در این  بود که از طبیعت بکر محروم بودیم

که آن را هم  چشم انداز روحبخش دریا تا حدود زیادی جبران کرد. دریا و کوه  مظهر

بی بدیل قدرت و نعمت گرانقدر خداوند متعال هستند که هر دو منشاء رحمت و برکات

پر شمارند و خدا رو شکر در استان زرخیز بوشهر ما هر دو را کنار هم داشته و از نعمت

الهی به وفور برخورداریم.مزرعه های پر از علوفه و سبزه زاران زیبا ، چشمه ساران زیبا و

رویایی ، رودخانه و دریا ، باغ و بستان، کوههای رفیع و سر بفلک کشیده و دشت های

 وسیع  حاصلخیز را در نقاط مختلف استان دلیرمردان خونگرم و مهمان نواز  بوشهر همه

را با هم داریم و خداوند سبحان را از بابت عطای این همه نعمت و برکت سپاس میگوئیم.

سرزمین جنوب رنگ و بوی خاص خود را دارد . آب و خاکش بسیار دامنگیر است. همه

کسانی که حتی برای مدتی محدود در این سرزمین اهورایی حضور داشته و چند صباحی

روزگار گذرانده اند عرض بنده را تائید می نمایند.اقوام مختلفی در استان بوشهر سکونت

دارند وهمه با هم مهربان و صمیمی اند و صرفنظر از اعتقادات و رنگ و نژاد و دین و فرهنگ

زبان دردها و شادی ها و عشق و عاطفه و محبت با هم همراه و همدم و شریک هستند .

طراوت و تازگی آهنگ های محلی خاص مناطق جنوب زبانزد خاص و عام است که در عین

سادگی مفاهیم عمیق و معانی پربار و نغز و آواهای شگفت انگیزی را به مخاطب تفهیم

 و تلقین می نماید که تا مغز استخوان نفوذ می کند.ترانه هایی که زمزمه نیم شب عشاق

 و دلتنگی های مدام جنوبی هاست که در کوه و دشت و دریا حسب مورد می خوانند و

پای کوبان دم می گیرند و بعضاً بن مایه های اعتقادی و مذهبی داشته و با باورهای مردم

ارتباط تنگاتنگی دارند. اشعار و ترانه هایی که صیادان و کشاورزان و چوپانان و ..... در

 کوهساران و جلگه و دشت و دریا با ریتم های مختلف در گوش باد زمزمه میشود و

 قصه ی غصه ها را با  رایحه دلنواز آلاله ها و شقایق های وحشی و چهچهه مرغان

 عشق در دل دشت های پهناور  و سینه کوههای ستبر و پهنای دریای بیکران آکنده

 می سازد...

 و بدین سان  روح و روان آدمی تلطیف گردیده و خلسه ای بین زندگی و طبیعت واقع

 میشود که مبیّن راز هستی و متضّمن فراموشی  آلام و دردهایی است که همواره

 چون زخمی چرکین برای نابودی انسان دهان می گشاید...فاصله بودن و نبودن  و

 ماندن و رفتن خیلی کوتاه است.

 

به تو محتاجم من .....

اندوه تنهایی

روحم را آزرد

درد دوری

جانم را افسرد

ای آشنا با دردهایم

کی میشود

 مرهم نهی بر زخمهایم...؟

کی میشود

اشکی شوی بر غصه هایم ...؟

 

من به مهمانی چشمان تو عادت دارم ...

طوفان حادثه در

گذر از

حاشیه سبز رود و

پرچین باغستان

خاکستر رویاها را

بر باد میدهد و

رویاهای رنگین ،

لحظات شیرین

 با تو بودن را

در طیفی از رنگهای

سبز و زرد و سرخ

دستخوش امواج پر خروش می سازد

بدین سان آشیانم

بر باد فنا

روزگارم تار

زبانم لال

سیب سرخ مهربانی

در چرخش زمانه کال می گردد

هراس  از بدیمنی قار قار  

  زاغان را

کجا به گل بسپارم  ...!!؟

خوش آن پرنده

که آتش به زیر پر دارد ...

خوش آن طبیب

که از درد من خبر دارد ...

 

بزم عشق ...

 

بدون تو پر از سوال و خواهشم

در اضطراب لحظه ی نیایشم

چو برکه در سکوت  سهمگین شب

شکسته دل ز حسرت نوازشم

 در انتظار شمع و شاهد و سحر

 هماره سوگ وار ماتم سیاوشم

شقایق و بهار و نغمه و نشاط

ز فیض سیل اشک در سرایشم ....

 

فلسفه دوستی

 

حکمت و زیبایی دوستی و محبت خالصانه در حقیقت به یاد

 هم بودن است نه با هم بودن ...

دلم دیوانه بود دیوانه تر شد ...

ـ اگر یار منی بی من  چرایی...؟

چرا خواندی تو آهنگ جدایی ...؟

به دریای  غمت در پیچ و تابم

 اسیر موج در فکر ســــــــرابم

خدایا چشم دشمن کور گردد

به کامش باده غم شور گردد

به آئین وصال و تیره بختی

میان مهوشان منفور گردد

((((((()))))))))((((((()))))))))

ـ دلم از دوری خوبان گرفته

ز آب دیده ام طوفان گرفته

نهالی کاشتم با آب دیده

گل گلخانه ام  غیری ندیده

دلم را در هوایت باز کردم

گلال لاله ها را  ناز کردم

ز شوق دیدن مهتاب رویت

دوباره عاشقی  آغاز کردم ....

***

پی نوشت ۱: دوست عزیزی پیشنهاد داده بود که اگر ابیات بشرح فوق نگارش

                  می شد بهتر بود . لذا از آنجا که اصولا همیشه و همه جا حق با

             مشتری و  ایضن مخاطب است بخصوص که مخاطبی خاص و هنرمندی

            گرانقدر باشد. لذا بر خود فرض دانستم حتی به قیمت دو تکه شدن

         سروده حاضر نظر ایشان را  تامین و خواسته اش را اجابت نمایم تا اگر

         چه ممکن نیست لکن اندکی از حق والای مهربانیش را ادا نمایم ...

 

ای عشق همه بهانه از تو ...

جویبار جاری

موسم بیداری

آیت غمخواری

نغمه چنگ جهان

ساز آهنگ زمان

خلوت  و خاموشی

عارف و مدهوشی

شوکت و جاه و جلال

  جرعه دلخواه و زلال

باده ی یادت نوش

 بهر انعام سروش 

رخ در آئینه ذات

دل در اندیشه پاک

چشمه ای می جوشد

در مدار افلاک

تا ابدیت هیهات ....

 

 

 

 

 

 

 

خدا گر ز حکمت ببندد دری / ز رحمت گشاید در دیگری ...

ما جنوبی ها اگر چه زمستونا از لذت برف بازی و شادی و هلهله و آدم برفی و لرز سرما

 محرومیم در عوض تابستونا با گرمای دلپذیر خورشید و دریا و شنا و شادی آب بازی و بلم

 رونی و غواصی و ماهیگیری سرخوشیم.بله عزیزان برای آنانکه زندگی را باور دارند زمستان و

تابستان و بهار و پائیز در باطن و ذات وجودی خویش یکسانند و جز در ظاهر و شکل و شمایل

 ماهیتاً تفاوت اساسی ندارند و هرکدام فصلی از فصول  زیبای و دلپذیر و لذت بخش  عالم

هستی اند که بر مبنای حکمت الهی وجود آمده اند. حکمت الهی در حد اعلای تعالی و کمال

درست  نقطه عکس  و با حکمت سوداگرانه بشری در تضاد کامل است. زیرا :

 بشر گر ز حسرت ببندد دری  /  مسلّم  زند قفل محکم تری ....حال آنکه مطابق بیت عنوان

خداوند حکیم در مقام خالق به مخلوقاتش اعم از بشر و حیوان و نبات و جماد لطف بی اندازه

  و غیر قابل دارد و در این میان برای (( آدم ابوالبشر )) بعنوان اشرف مخلوقات ارج و قربی افزون

 و رحمت و برکاتی بیش از استحقاقش قائل است و افسوس که ما یک از ۱۰۰۰ سپاس نگوئیم.

از دست و زبان که بر آید...؟ / کز عهده شکرش بدر آید...؟ در واقع و حقیقت امر هیچکس را یارای

حمد و سپاس  از نعمات بیکران  الهی نیست . باید از خداوند خوبی ها  بخواهیم توفیق شکرگزاری

  و سلامتی و سعادت عنایت فرماید که بالاترین نعمتهاست...بیا در فصل شادی گل برافشانیم....

نگارینا بهار آمد به خانه ...

عزیزم شب نمیشه

شب نمیشه

خـــــــــــداونــــدا

دلم تنگه همیشه

یارم قهر کرده و

راضی نمیشه

تو این روزای

سخت بی قراری

سراغ از چشم

گریونم نداری

گل باغ وفا

بوئی نداره

نگارم قصد

دلجویی نداره

ز سرو قامتت

محرومم ایدوست

به شوق دیدنت

میسوزم ایدوست

به کوی عاشقان

مشهورم ایدوست

به جرم عاشقی

محکومم ایدوست

به زندان غمت

محبوسم ایدوست

گل روی تو را

اندر خیالم

به رسم عاشقی

می بویم ایدوست

به حکم دلبری

می بوسم ای دوست ...

 

 

معبد عشق ...

عشق آمد بر زمین از آسمان

در بهار عاشقی با من بمان

فصل شور و مستی پروانه ها

موسم  تردستی مستانه ها

بارگاهی با شکوه و دلپذیر

پادشاهی مهربان و دستگیر

عطر ناب زندگی آکنده است

در حضورت لحظه ها پاینده است

نام و یادت در هـــوای سینه ام

 وامدار دلبــــــــــــر بی کینه ام

سروری شور آفرین و دل فریب

گشت از الطاف حق ما را نصیب

فصل سرما و زمستان رخت بست

جای غم آلاله و ریحان نشست

راز عشق و عاشقی افشا شده

جشن شاد وصل گل بر پا شده ...

 

 

 

 

 

زندگی آااااااااااای زندگی ....

امیدوارم سال ۹۰ نوید بخش روزای خوب و خوش و خاطرات شیرین و ماندگار

برای همه عزیزان باشد.رخش زمان تند و چابک در گذرست و مرز ظریف بین

بودن و نبودن را بسرعت در می نوردد.روزگار پر فراز و نشیب همراه چالش ها

 و نابسامانی ها و هیجانات و اندوه و خوشدلی و خیر و شر حقیقت زندگی را

 نمایان می سازد و لذا بقول شاعر شیرین سخن :

(( مرد باید که در کشاکش دهر / سنگ زیرین آسیاب باشد. ))

خوب و بد و تلخ و شیرین زندگی تلفیقی از اسباب و علل و عواملی است که

  بیشتر مواقع دخل و تصرف و تغییر و تحول در آن از حوزه اراده و اختیار بشر

خارج است و می بایست با سعه صدر به قضا و قدر و مشّیت الهی گردن نهاد 

و راضی به رضای قادر متعال بود.پرواضح است که محدودیت عمر به ما رخصت

 نمی دهد همه چیز را خودمان بالشخصه تجربه کنیم پس بر ماست که از

 تجارب  زندگی همنوعان و قضاوت تاریخ درس بگیریم و  آموخته ها  را در

 مسیر پر سنگلاخ زندگی بکار بندیم . بی تردید رفاه و آسایش بشر متضمن

 درک صحیح شرایط و موقعیت ها و مقدرات و بکار بستن منطقی و عاقلانه

 تدابیر و کشیدن دندان طمع و  پرهیز از حرص و آز و چشم و همچشمی

 و کبر و غرور و حسادت است که هر کدام از این صفات رذیله به تنهایی

قادرند موجبات سلب آرامش خاطر و آسایش روح و جسم و جان ما را فراهم

 ساخته و  لحظات شیرین زندگی را به کاممان تلخ و طاقت فرسا نمایند چه

 رسد به اینکه  خدای نکرده همه یا چند تایی با هم  متفقن در ضمیر یک نفر

هرچند قوی و نیرومند و جوان باشد حلول نموده و روح و روانش را  مسّخر و

جسم و جان و خاطرش را  مکّدر و  روند عادی زندگی روزمره اش را عملاً

مخدوش و مختل سازند. از درگاه رب جلیل شادی و خوشبختی بیش ازپیش

 و روزافزون  همه شما عزیزان و صدقه سر شما خودم را توام با موفقیت و

کامیابی و سعادت و عاقبت بخیری مسئلت می نمایم.

در سایه الطاف بیکران الهی انشاء اله تعالی پیروز و  موفق و بهروز باشید.

  دست دعا و نیاز بسوی خالق هستی بلند نموده و  همه با هم آمین بگوئیم.

 

فراسوی کلمات ...

 

بجز اندوه و غم نقشی نمی ماند

                                       به جام نیلی آئینه فردا ....

می گفتم بی دوست چگونه بمانم و ماندم...

اینک نظیر ریگ روانم بدون تو ...

جز شرم و شور 

هیچ ندارم حضور تو

در عصر دلتنگی

حیران ازدحام

در شلوغی بازار مکّاره

نقش دکّان کید را

ترسیم میکنم

از نان ریزه ها

سهم کلاغ و اردک و گنجشک را

تقسیم میکنم ...

 

 

((چتر گل بر سر کشی ای مرغ خوشخوان ، غم مخور))

گفتی :

تاریکی را بی خیال

 از نور بگو

گفتم :

 چشمانت  عجب نورانی است

گفتی  :

 از ستاره بگو

گفتم:

چشمانت عجب برقی میزند

گفتی:

از گل و گلاب بگو

گفتم:

گیسوانت عجب عطری دارد

گفتی :

از زلال جاری رود بگو

گفتم:

جعد زلفت عجب پیچ و تابی دارد

گفتی:

 از گل سرخ و باغ ابریشم بگو

گفتم:

بلبلانش عجب گلبانگی دارند

گفتی:

از نقش مطرب بگو

چه ساز است ..!؟

 که رقصد..؟

گفتم:

(( هست اندر پرده بازیهای پنهان ، غم مخور ))

 

 

درک حضور پدر ...

خاطره های نخستینم از کیف دستی پر رمز و راز و کت و شلوار طوسی و اتو کشیده و کفش

 ورنی و براق پدر شکل گرفته است.آن هنگام تازه دست چپ و راست خودم را شناخته بودم .

گراموفن طلایی و صفحات مدورش به تعداد زیاد روی دکوراسیون پذیرایی جاخوش کرده بودند و

 گویی سالهاست به تاریخ پیوسته اند.هر وقت بابا که ما هنوز آقا صدایش می کنیم چمدان کرم

رنگ نو نوارش را باز میکرد شمیم عطر خوشی فضای اتاق را فرا می گرفت و هرکدام از ما بچه ها

 که من  از شانس خوبمان حضور داشتیم به فراخور سن و سالمان هدیه دریافت میداشتیم  که

 گاهی حتی فراتر از استحقاق و ظرفیتمان بود.بعنوان مثال خودنویس پارکر اصل وقتی که کلاس

 اول یا دوم راهنمایی بودم سهم من شد که میزان علاقه پدر به نوگل خندانش  را حکایت میکرد

 اما من به اقتضای سن و سالم  چندان قدر نمی دانستم و اگر گم و گور نمی شد بدون مابه ازاء

به دیگری می بخشیدم یا بزرگترهای فامیل که از ارزش و اهمیتش واقف بود در قبال آب نبات چوبی

 از چنگمان در می آوردند و یا اینکه حداکثرش برایم حکم اسباب بازی داشت و .... با این وجود پدر

به غایت بزرگوارم هیچ وقت نازکتر از گل بما نگفت.دوربین عکاسی سیاه و سفیدی  گمانم مارک

لوئیتل از قدیم در خانه  پدری داشتیم که  کاملن نو و سالم سالم بود اما وقتی دوربین های تمام

 اتوماتیک رنگی و دیجیتال و هندی کم و فلان و بهمان آمد باتفاق خواهران و برادران شجاع و رشید

 بازیگوشم در اندک زمانی خرابش کردیم.یادم میاد پدر هر وقت با اصرار ما برای خرید اسباب بازی

از قبیل توپ و تفنگ و وسایل برقی وفانتزی مواجه میشد می گفت خیلی خب اگر چه مهمون دو

روز شماست ولی هیچوقت دل ما را نمی شکست و هر چه می خواستیم می خرید و گاهی

وقت ها به خانه نرسیده خرابش میکردیم یا اینکه  یکی دو روز یا یک هفته  و نهایتن یکماه دوام

 می آورد . بیرون کشیدن و خراب کردن نوار داخل کاست که دیگه خوراکمون بود بخصوص وقتی

یاد گرفته بودیم با دم و بازدم  دل و روده نوار را براحتی و فوریت بیرون بکشیم و پدر علیرغم اینکه 

کاستها را بسیار دوست داشت و از آنها بدقت نگهداری میکرد وقتی میدید کار از کار گذشته دیگه

  کاری به کارمان نداشت و حداکثر  اینکه غرولندی میکرد و طبل و  تشر و چشم غره ای و خلاص...

 و ما چقدر از مهربانی و طبع لطیف پدر سوء استفاده کردیم.خدا رو شکر سایه بلند پدر گرامیم

کماکان بر سر ماست و به حول و قوه الهی و قوت قلب و پشتوانه حضورش از گزند جور روزگار

مصون  و محفوظیم و  تحت الحمایه آن بزرگوار احساسآرامش و آسایش و خوشبختی نموده و

برایش از درگاه خداوند رحمان و رحیم سلامتی و طول عمر با عزت و ارج و قرب الهی خواستارم و

امیدوارم والدین ارجمند شما دوستان  عزیز نیز تحت توجهات حضرت حق صحیح و سالم باشند و

 به عزیزانی که احیانن پدر یا مادرشان برحمت ایزدی پیوسته اند  عمری طولانی و پر برکت نصیب

 فرماید و با عنایات خاص حضرت حق انشاء اله تعالی روح بلند و متعالی رفتگانشان شاد بوده و با

 انبیاء و اولیاء الله قرین و محشور باشند ...آمین یا رب العالمین ...

 

 

بادا بادا مبارک بادا ...

با نهایت سرور و خوشحالی خبر مسّرت بخش وقوع امر خیر پیوند مقدس و مبارک ازدواج

دوست عزیز اصفهانیم واصل گشت و موجب فرح و نشاطم گردید. انشاء اله که دست

راست ایشان روی سر همه دوستان مجرد باشد و میمنت و مبارکی آن در فرخنده

روزهای آغازین سال نو دلهای مشتاق را بهم نزدیک و نزدیکتر نموده و خود زوجین با

 خیر و خوبی و خوشی در پناه وجود ذیجود حضرت احدیت  ۱۲۰بهار اضافه بر بهاران 

رفته  با هم طی نمایند و عشق و علاقه در وجودشان مدام در جوش و خروش باشد

 وذره ای ازگرمای آن کاسته نشود. گلایه ای هم بابت عدم دعوت و بی اطلاعی دارم . 

اگر چه بعد مدتی امروز خودش خبرم کرد و گویا دعوتی  چندانی نداشته که مرا دعوت

نکرده است لکن بنده با کمال حق به جانبی مدعی هستم اگر قرار بود حتی یکنفر باشد

آن شخص بایستی من باشم و  مرا که روزی روزگاری در شرایطی که خودش بهتر میداند

 نزدیکترین و صمیمی ترین  فرد به ایشان بودم و در دوران  خوش و بیادماندنی قرابت خاطرات 

تلخ و شیرین زیادی با هم داریم را بر هر کس دیگری ترجیح میداد و  اگر شده بعنوان ساقدوش و

  طاقدوش و  نمیدونم چی چی و غیره و ذالک دعوت میکرد که مع الاسف  همچی قابل

 ندانسته و دعوتمون نکرده ...!!  با این حال بنده خوشبختی هر دوی ایشان را از درگاه پروردگار

 قادر و متعال مسئلت داشته و موضوعات جانبی و حواشی از قبیل عدم دعوت و یا اطلاع بموقع

 و امثالهم را بفال نیک گرفته و مثل قماربازی که همه دارائی خود را باخته و بیخود و بی جهت

 خودش را به بی خیالی زده و به چیزهای بی ارزش الکی دلخوش و سرگرم می نماید  اینک

از سر ناچاری خویشتن مدعی و تمامیت خواهم را که در این مورد خاص قطعن  حق به جانب

 اوست  را دلداری داده و  با خود می گویم انشاء اله که معذور بوده و عذرش حداقل بنظر خودش

 موجه بوده است  و بهتر دانسته که ما نباشیم و از آنجا که مطمئن است ماه برای همیشه زیر

 ابر نمی ماند و  دیری نمی پاید که چهره فریبای مهتاب از پرده برون می افتد و آنگاه نه اثری از او

  می ماند و نه  یادی از من و نه  خاطره و ردّی از یک عمر دوستی  لاجرم مرا خبر کرده است .....

    و اینک اگر چه خیلی دیر ، اما ایشاء اله  وصلتی فرخنده و مبارک است  ...

بیداری ستاره

رویای حضورت

دیده ام را بینا

سینه ام را صحرا

 و دلم را دریا کرد

(( الا یا ایها الساقی...))

نمانده مشکلی باقی ....

کنون ای دل

بسوی باغ گل

بشتاب

شکوه صبحگاهان را

دمی دریاب

 منم زنجیری بیداد غم

مفتون شیرین

همره فرهاد

پریشان حال و محزون

در شعاع نقره فام هاله مهتاب

دیده ام پُر خواب

گشته ام بی تاب

دمی ای مهربان

 دلدار سیمین تن

مرا دریاب ...

 

 

 

 

 

 

 

مجموعه لذایذ ...

سلام و عرض ادب و احترام دارم خدمت همه دوستان گل و بلبلم .عارضم که دوست عزیزی

در کسوت مدیریت وبلاگ با نام هنری فوسیس بنده را دعوت نمودند که چند قلم از موضوعات

 و مسائل لذت بخش زندگیم را ذکر نمایم.از آنجا که من شخصیتی تو دار و درون گرا دارم خیلی

مایل و راغب به انجام این موضوع نبودم ولی خب دیگه احساس کردم  دوست عزیز پیش گفته

عدم نگارش این پست را نوعی خلف وعده محسوب و منظور می نمایند.اینکه رغبتی به بیان

 لذت های روزمره زندگی ندارم از این جهت نیست که لذتهای خاص بنده سکرت و محرمانه اند

بلکه اخلاقن خوشم نمیاد که حتی نزدیکترین اشخاص بمن از زندگی خصوصیم مطلع باشند.

با این حال وقتی قرار به نوشتن و گفتن باشد بدون ذره ای کم و کاست ۵ تا از لذت بخش ترین

امور روزمره زندگیم را تقدیم محضر با صفای دوستان می نمایم تا بیش از این از قافله عقب نمانم:

۱ـ اولین سرگرمی و لذت روزانه من مطالعه است که  گستره آن اینترنت ، مجله ، روزنامه ، کتاب و

هر چه که خواندنی بحساب می آید را در بر میگیرد . وبگردی و وبلاگ نویسی را نیز در همین ردیف

منظور می نمایم.

۲ـ دومین لذت رومزه من دیدن فیلم و سریال و برنامه های ورزشی خاصه فوتبال اعم از خارجی و 

 داخلی است و ملی و محلی است و در مجموع  جاذبه های سمعی و بصری اعم از سینما و

تلویزیون را شامل میشود.ضمنن پیگیری اخبار سیاسی و اجتماعی و هنری و ورزشی را نیز در

همین ردیف می گنجانم.البته سنوات گذشته ورزش فوتبال را بصورت حرفه ای دنبال میکردم و

در باشگاههای محلی عضویت داشتم و وقت زیادی را به تمرین و مسابقات اختصاص می دادم

که بعلت مصدومیت و سائیدگی زانو ، در عین جوانی و طراوت  و علاقمندی ناچار کفشها را

آویختم و از شانس بد آن کفشهای رویایی را که منشاء خاطرات زیادی بودند دزدی رذل برد...!!

حالا که زانویم بهبود یافته دیگر کفش ندارم ...!! از طرفی هم تنبل و تن پرور شده ام .لذا ترجیح

میدهم صرفا در حد تماشاگری خونگرم و علاقمند اخبار فوتبال را دنبال کنم و از موفقیت تیم های

محبوبم در سطوح مختلف ملی و محلی لذت ببرم . شایان ذکر است از عنفوان عمر در سطح

کشور به تیم محبوبم استقلال و در سطح استان به شاهین که دارای مکتب و مرامی منحصر

بفرد است عشق می ورزم  و سربلندی همه جانبه میهن عزیزمان ایران را از درگاه حق آرزومندم.

۳ـ سومین سرگرمی روزانه و یا شبانه...! من تفریح و گشت و گذار و شب نشینی و مجلس و

محفل دوستانه ای است که با چند تن از دوستان خیلی صمیمی و خودمانی برگزار میشود.

سیر و سیاحت و زیارت و کلن مسافرت در همه سطوح داخل و خارج را در بر می گیرد و اصولن

در مسافرت و گشت و گذار حتی در سطح محدود شهرستان  محل سکونتم هم که باشد سعی

میکنم باتفاق  دوستان باشیم و جمعمان جمع باشد .لذا تفریح و مسافرت و دور هم بودن و

 جلسات دوستانه در این ردیف قلمداد میشود.

۴ـ چهارمین سرگرمی من که مستلزم جیبی پر و پیمان است و  البته با قید روزمره چندان

سنخیت و سازگاری ندارد بازارگردی و خرید است که شوق و اشتهایم در این زمینه سیری

 ناپذیر است و اگر تعریف از خود نباشد سلیقه ام نیز  به شهادت دوستان و دشمنان...!!

حرف ندارد.اینکه شمول بازار گردی چه چیزهایی را در بر می گیرد باید بگویم همه چیز را ...

مهمترین آنها خواندنی، دیدنی، خوردنی و پوشیدنی اعم از  البسه و کفش، اشربه، اغذیه  و

 اطعمه ( الی الخصوص فست فودها و شیرینی جات )،عطر و ادکلن ، کتب و نشریات، فیلم و

کاست ، لوازم التحریر فانتزی و هر چیز جالب و قشنگ دیگری که  بهر طریق چشمم را بگیرد و

 دلم بکشد  داشته باشم و البته مشروط به اینکه  وسعم برسد را شامل میشود.

۵ـ از دیگر علاقمندیهای روزمره ای که بطور حرفه ای و تخصصی فراتر از سرگرمی به آن می پردازم

 و برایم از همه آنچه شرحش رفت لذت بخش تر است شعر و شاعری است که از دوران نوجوانی

 نه بعنوان شاعر بلکه بعنوان مرثیه خوان دل بیقرار خویش، بیشتر اوقات فراغتم را به آن می پردازم

 همچنین دیگر جاذبه ها و گرایشات هنری منجمله خطاطی و عکاسی را نیز بطور حرفه ای و

کلاسیک دنبال  کرده و میکنم و در راه پیشرفت و کسب موفقیت بیشتر از خداوند سبحان توفیق و

طلب نموده و به دعای  خیر شما عزیزان محتاجم.

خب دیگه خدا را سپاس میگویم که توفیق داد به قول و وعده ام عمل کنم و شرمنده دوستان

 عزیز خاصه دوست خلاّق و  نیک سیرت مبتکر این طرح نشدم. باور قلبی و ایمان راسخ دارم

 لطف خداوند در نهاد بشر لذتهای آدمی قابل شمار و محدود به یک یا ۱۰ و ۱۰۰ لذت نیست 

که در شمار آید و اینها که گفتم یک از ۱۰۰۰ است و بیشتر جنبه بازی دارد تا سبب نشاط و

 فرح و خوشدلی گردد. تا دیداری ۲ باره بدرود.وعده دیدار به لطف حضرت حق دیر نیست...

 

 

ترجمان خیال ....

آفاق تماشا ...

باز هم دست تو تکانم داد

رسم پائیز را نشانم داد

مثل یک نردبان رویایی

بر زمین  شأن آسمانم داد

در حریم ستاره ها از لطف

نوری از روضه جنانم داد

تا که چشم خمار گل دیدم

لذت و شوق بیکرانم داد

می درخشد به بارگاه سخن

شعر سرمایه بیانم داد

دل و دین را به دوستان بخشم

شعله را سهم دشمنانم داد

*****         ***          *****

تجّلی هستی ....

****         ***          *****

باز ای دل حلول فروردین

جامه خنده بر لبانم کرد

شاهد نغمه های شیدایی

یک نظر سالها جوانم کرد

باده ناب عشق و مستی را

غزلی نغز بر زبانم کرد

محو خورشید و مست حضور

بارها شد که امتحانم کرد

وسعت هستی و نیاز سحر

جذبه  عشق ناتوانم کرد

فیض دیدار و شوق جام صبوح

اشک را نذر دیدگانم کرد

می سپارم بدست حق همه را

عشق مدیون دوستانم کرد ....

* ۷ فروردین مه ۱۳۹۰ در محوطه داخلی طاق بستان کرمانشاه ساعت ۲۰:۲۷ یادش بخیر و

خوبی و خوشی/ جای دوستان سبز ... به امید ویرانی کاخ فراموشی جهان . امضاء:

                                                                                                            حمید راهدار .

 

 

 

 

 

13 بدر

سلام دوستان،

 هنوز خستگی سفر دور و دراز و دور قمری تعطیلات نوروز در تنم بود که برای

بدرکردن نحسی ۱۳ همراه با اهل بیت خانواده پدری  شامل خواهران و برادران

 و سایر متعلقین و منسوبین صبح روز دوازدهم عازم منطقه زیبای تنگ فاریاب

شدیم .ابتدا به پیشنهاد علی آقا که بیشتر به مناطق کوهستانی آشنایی

داشته و دارد منطقه جمیله را انتخاب نمودیم که اتفاقا همانروز عشایر مستقر

در محل عروسی داشتند و توفیق یافتیم مراسم خاص و تشریفات دیدنی عروسی

عشایر را که با ساز و نقاره و دستمال بازی و رقص مختلط زنان و مردان با لباس

محلی همراه بود را از نزدیک تماشا کنیم و لذت ببریم.در ادامه بواسطه ملاقات با

یکی دو نفر از آشنایان نزدیک در محل مذکور اتراق کردیم و حتی وسایل را پیاده و

ماشین ها را پارک نمودیم لکن نق نق و ناسازگاری تعدادی از همراهان مجبورمان

کرد نزدیک غروب آفتاب بسوی امامزاده ی معروفی که مورد وثوق و احترام مزید

اهالی منطقه است حرکت کنیم و علیرغم شلوغی زایدالوصف اطراف مرقد مطهر

بهر سختی و مشقتی که بود موفق شدیم جایی نزدیک باغستان باصفایی که در

جوار امامزاده شاه سالار(س) است اتراق نمائیم و چادر مسافرتی را برپا نمائیم.

شب را در سرمای طاقت فرسای حاشیه نخل ها سپری نمودیم در حالیکه بنده و

چند تن از دیگر دوستان تا خود صبح بیدار ماندیم و از خاموشی و کرخت شدن آتش

بهر طریق ممانعت بعمل آوردیم.بساط چای و قلیان همراهان و همسایگان فراهم

بود .بهر حال صبح شد و راهی دور و اطراف شدیم تا به پیشنهاد مسعود خان در

آن حوالی  سرچشمه جویبار جاری آب شیرینی را که از لابلای درختان باغ

میگذشت  را پیدا کنیم و آب حیات را از سرچشمه بنوشیم و تلاشمان را از حرکت

 در کناره جویبار آغاز نمودیم و به تنگه ای صعب العبور رسیدیم که با شرایط عادی

امکان پیشروی در آن وجود نداشت. دامنه های سرسبز کوهستان  از عطر

دل انگیز گلهای رنگارنگ خودرو از مرمرشک و شقایق وحشی (در گویش محلی

کره  یا روغن دزدش می نامند) و لاله و بنفشه و سوسن و انواع و اقسام گل

 بوته هایی که برایمان ناشناخته بود آکنده بود و هوای دلپذیرش دل و جان را صفا

 و جلا میداد. خلاصه تلاش و تقلا گرسنه امان کرد و بالاجبار برای صرف ناهار به

محل اتراق مراجعت نمودیم و پس از صرف ناهار دقایقی بدور هم جمع گردیده به

شعر و شادی و سرور و شادمانی و ذکر خاطره پرداختیم و سپس همراهان عجول

 تصمیم گرفتند بسوی رودخانه تغییر موقعیت دهند که بعلت گرمای هوا در حاشیه

رودخانه ای که بدون دارو درخت و سرپناه بودبا مخالفت من همراه شد لکن به بهانه 

آمادگی عزیمت  اسباب و اثاثیه و وسایل رفاهی کم کم جمع و جور شد.اصل مهم

رجحان اراده و خواست اکثریت بر نظر شخص بنده اگر چه از نظر سن و سال و تجربه

 بر جمع حاضر ارشدتر بوده و هستم نمود عینی یافت و لذا در مقابل اصرار ایشان

مقاومت نکرده و تسلیم جمع شدم  چرا که (( یدالله مع الجماعه))  را قلبا باور دارم.

القصه  با این شرط که محل استقرار در کنار رودخانه را خودم انتخاب کنم و هرجا من

 گفتم قطعی و غیرقابل اعتراض باشد راه افتادیم و چند کیلومتر جلوتر حدود یکی دو

ساعتی را در آب ولرم  و روحبخش رودخونه شنا کردیم و بعلت ازدیاد ماهی در آب

شیرین رودخانه به پیشنهاد کیانوش مقرر شد خودش و مسعود و رضا و مجتبی واسه

ماهیگیری بمانند و با تاخیر عازم شوند و مابقی منجمله بنده بسوی پایگاه مرکزی

استقرار حرکت کنیم لکن نمیدانم چه حکمتی بود که علی و محمد که راه افتادند

آمدم استارت کنم دیدم سوئیچ ماشین به دسته کلید نیست. با اندوه و استیصال

در حالیکه خورشید آخرین شعاع خود را بی رمق بر آب رودخانه  و ساحل  ماسه ای

می تاباند با یاس و نومیدی و غرولند همراه عبدالرضا و کیانوش دنبال سوئیچ

می گشتیم  و مسعود را راهی کردیم که به علی و محمد خبر دهد که جریان

تاخیر من از چه قرار است و تدبیری بیاندیشیم. هرچه هوا بیشتر رو به تاریکی

 میرفت امید ما به یافتن کلید و بیرون آمدن از این مخمصه کمتر میشد و من دیگر

بیش از کلید و چگونگی افتادن و گم شدنش به عملیات انتقال خودرو از آن محور

سخت کوهستانی و بکسل و .... فکر میکردم.بشدت خرد و خسته و خمیر بودیم و

اعصابم حسابی بهم ریخته بود و خوشی و سرور یکی دو روز اخیر جای خود را به

اندوه و ناراحتی داده بود ولی خب دیگه حتما خیریتی در کار بوده و داشتیم با واقعیت

کنار می آمدیم.یک راه اصولی این بود که یکی دو نفر پهلوی ماشین بگذاریم و خودم

واسه سوئیچ یدک به بوشهر برگردم  که مستلزم صرف زمان زیادی بود و به شب

 می خورد  و از لحاظ امنیتی آنهم با شرایط خاص منطقه کوهستانی ناشناخته

بدور از آبادی منطقی و عقلانی بنظر نمیرسید و بکسل کردن راه بهتری بود.

در آن لحظه به این فکر نمیکردم که بدون سوئیچ با اولین نیم دور فرمان قفل

میشود و و تازه متوجه شده ام که بکسل غیر ممکن بوده است.خلاصه کلام هر

چهار پنج نفر مانده ،خسته و ملول از گشتن و ندیدن و نومید و مایوس روی تپه ای

نشسته بودیم که تویوتا کمری سیاهرنگی از دور نمایان گشت و امید اینکه علی آقا

باشد در دلمان قوت و امید  توامان بخشید.هرچه نزدیکتر میشد بیشتر امیدوار

میشدیم و در چند قدمی ما به علامت شادی چند بار چراغ و بوق زد و وقتی توقف

کرد اولین چیزی که مشاهده کردم کلیدی بود که در دست محمد از پشت شیشه

خودنمایی میکرد . نگو کلید هنگام برداشتن وسائل  از جعبه  عقب خودرو از جا

کلیدی جدا شده و در جیب یکی از همراهان که اتفاقا در تمام طول مسیر همراه

 من بود ولی دم آخر واسه زودتر رسیدن با علی آقا سوار شده بود  جا مانده و

 خودش هم متوجه  نشده و  پاک فراموش نموده است کلید را تحویل دهد تا اینکه

مسعود جریان ماندن ما را بعلت مفقود شدن سوئیچ بازگو نموده و همراهان به تکاپو

افتاده اند و کلید در جیب احدی از ایشان یافت میشود که کلی اظهار شرمندگی

 نمود و گفتیم بی خیال چرا که من معتقدم در هر اتفاق کوچکی حکمتهای بزرگی

 نهفته که در زمان وقوع جز رب جلیل کسی دلیل  حادث شدن آنرا نمیداند اما

خیلی مواقع در اثر گذر زمان خود شخص هم اگر اندکی هوشیار باشد متوجه

فلسفه موضوع و علت پیشامدها میشود.در تائید این امرخداوند متعال در کلام

 آسمانی و معجزه جاوید پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد(ص)قران مجید

 فرموده است :عسی آن تکرهو شیئا و هو خیرآً لکم و عسی ان تحّبو شیئاً و

 هو شراً لکم . یعنی اینکه چه بسی از چیزی کراهت داشته باشید و بدتان بیاید

 اما در واقع خیر شما در آن باشد و بر عکس چه بسی از چیزی خوشتان بیاید و

دوست داشته باشید اما در واقع برایتان مایه شر و بدی باشد.

خوب دوستان  با عرض پوزش از محضرتان که مطلب این پست خیلی طولانی شد

بنظر میرسد تلافی تاخیر و بروز نشدن  ایام اخیر در آمده باشد. فلذا تا دیداری ۲

 باره همگی شما دوستان خوب و عزیز نادیده ام را بخداوند سبحان می سپارم.

 

پیچیده در کرانه هستی صدای تو ...

 

از تو دورم یک دو روزی چند

طعم شیرین کلامت قند

 غنچه سرخ لبانت را

ای نگار مهوش دلبند

نوگلی شاداب می بینم

در بهاری از هزاران رنگ

رو به آفـــــــاق تمنایم

با کمان ابرویت در جنگ

از نگاهم دور می سازد

جلوه مهتاب صد فرسنگ

می نماید محو چشمانت

چهره خورشید پیشاهنگ

عشق آغاز شکفتن هاست

دیده دل  را می کشد در بند ....

 

 

 

 

 

سلامی از سر شوق ، کلامی از سر مهر

سلام عزیزان دل،عید همگی مبارک

باور بفرمائید آنقدر دلتنگ شمایم که هنوز عرقم خشک نشده و کوله بارم را

 درست و حسابی زمین نگذاشته ام برخود لازم و واجب دانستم  عجالتن جهت

عرض مراتب سلام و ادب و احترام خدمت  دوستان عزیز مهرورزم برسم و بعد از

آنکه کمی تا قسمتی خستگی سفر بدر کرده و گرد وخاک راه از تن زدودم مفصلن

خدمت برسم .پس با کسب اجازه از محضر با صفایتان ،با امید به دیداری دوباره فعلا

 همگی شما خوبان را به آفریدگار دادار می سپارم . مخلص همگی هستم.بدرود.

دلم را داده ام از دست ...

هر روز

 تنگ غروب

 تلخی حاصل از

عمر درازم را

در شیرینی راز و نیاز

 و عطر یاس ِ

چادر نمازت

گم میکنم

قد قامت قیام  ِ

از هر نظر تمامت

دل می برد مدام

تسخیر میکند

دلهای بی دوام

تفسیر می کند

 آیات عشق را

یک آسمان کبوتر و

 صیاد پشت بام

مجذوب می کند

زیباترین پرنده را

گل خنده های جام ....

 

 

 

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ...

سلام دوستان / ضمن تجدید مراتب عید مبارکی خدمت همه شما سروران ارجمند عارضم که

به امید خدا  از فردا صبح  برای مدت تقریباْ ۷ الی ۸ روز عازم مسافرت هستیم. در شرایطی ممکن

است سفرمان ۱۰ الی ۱۲ روزه شود ولی همان که ابتدا عرض شد بیشتر محتمل است. حرکتمان

از بندر بوشهر آغاز و استانهای خوزستان ،لرستان ، کرمانشاه و احیاناْ همدان را در بر می گیرد.

واسه همین احتمال میدهیم بیشتر از ۸ روز شود .در استان خوزستان بجز آبادان جایی توقف نداریم

و در مسیرمان از بنادر گناوه ، دیلم ، ماهشهر ،امام خمینی (ره) ، سربندر گذشته و پس از توقف

کوتاهی در شهر مقاوم آبادان راهی اهواز گردیده و از جاده اندیشمک و دزفول به پلدختر عزیمت و

آنجا به قید قرعه ادامه مسیرمان معلوم میشود اگر قرعه راست افتاد که مستقیم ره می پیمائیم

به دیار پهلوانان و شیرمردان مهمان نواز باخترانی و بیستون و طاق بستان و اگر کج افتاد از دوراهی

متمایل میشویم به سمت لرستان زیبا و دل انگیز که با جاذبه های دل انگیز و سحر آمیزش به روی

هر تازه واردی لبخند میزند.  سعی و تلاشم بر این است که در تمام طول مسیر همراهان را به زیارت

و سیاحت شهر تاریخی هکمتانه دیروز و همدان امروز ترغیب و تهییج نمایم که الحق و الانصاف زیبا

و قشنگ و دیدنی است.سعی میکنم غیبت نداشته باشم و در جریان سفر هرگاه فرصتی دست دهد

وظیفه عرض ادب و ابلاغ مراتب سلام و احترام  را بجا آورم لکن اگر تاخیری بروز کرد به بزرگواری و منش

 والای خود ببخشید و بگذارید بحساب گرفتاری و دغدغه و خستگی  ناشی از طی طریق .

انشاءاله در فرصت مقتضی ۲ باره خدمت خواهم رسید.شاد و پیروز و بهروز و کامیاب باشید.

 

بهار بود تو بودی عشق بود و امید ....

براستی انگار

روزهای خوب

هرگز نیامده اند

نه فقط رفته اند ...

(((((((())))))))

اگر دلسرد و مغرورم

اگر غمگین و معذورم

نه اینکه با تو

عشقی نیست

من از

چشمات دلگیرم ....

 

گِرد خویش می گردم ...

گولم زد ،

     چشم گذاشتم

                بعد هر چی گشتم

                               پیداش نکردم

                                                   هنوز

                                          همیشه 

                                  همه جا

                        می گردم 

        ای دریغ ..... 

 

                                                                       

عید و کهنه قبای ما ...

سلام دوستان عزیز :

سالی که نکوست از بهارش پیداست ... تداعی سالی توام با موانع و مشکلات قابل حل عزمم را

بیشتر جزم میکند  اما اگر موانع و مشکلات لاینحل باشد خب شرایط متفاوت است. بعنوان مثال:

اول عیدی وبلاگم قاط زد و هر کاری کردم بدون هزینه معنوی مشکلش رو حل کنم جواب نداد  لذا

بنا به سفارش و توصییه اکید مشاور فنی مجبور شدم  ضرورتاً تعداد قریب ده دوازده پست نازنینم

را حذف کنم که هر کدامشان را بقدر ۲ دنیا دوست داشتم. خب بمنظور پرهیز از تکّدر خاطر بیشتر

خودم و احیانن دوست عزیزی از خیل شما دوستان عزیز و ارجمند بهتر است که بگذاریم و بگذریم .

ایشااله  تعالی که سال جدید سالی سرشار از موفقیت و کامیابی برای همه عزیزان و دوستان

خوب و مهربان باشد و با توکل به قادر متعال همگی در سال فرخنده ۱۳۹۰ خرگوش تیزپای موفقیت

 را در آغوش گرفته و قلل رفیع کامیابی را پله پله تا آخر تی کشیده ... نه ببخشید طی نموده و فتح

نمائید.تا دیداری دوباره بدرود. قربان نگاه محبت آمیز و نیک اندیش شما ...دعای ختم کلام را با صدای

 بلند خواندم و با احساسی لطیف ننوشتم شما نیز همان و همین کنید تا خداوند سبحان اجرتان دهد:

در سایه ایزد تبارک ****************** عید همگی بود مبارک .