حُسن حسن جان...
اسمش حسن بود و یکی دو سه سال از من جوان تر . محجوب و سربه زیر و دوست
داشتنی...اهل و ساکن حومه دشتستان بود و آخر صمیمیت و صداقت و مهربانی
بود .اینکه فعل ماضی بکار میبرم نه به معنی اینکه حالا دیگه نیست بلکه اشاره ای
به دوران خوش آشنایی و رفاقت غریبی است که روزگاری فیمابین ما وجود داشت.
بعد از اینکه از هم جدا شدیم علیرغم اشتیاق چند سال توفیق دیدارش نصیبم
نشد. راستش آخرین روزهای منتهی به جدایی چغولی بعضی حاسدان یه کدورت
نصف و نیمه ای بین ما حادث کرد و رابطه مثالزدنی ما کمی تا قسمتی شکرآب شد.
بعد یکی دو سه سال دوری و دوستی یکروز داشتم تو بازار دنبال دوربین عکاسی
کانن اصل می گشتم که بطور اتفاقی با وی مواجه شدم ــــ اولین عکس های دوربین
مذکور را رهگذر خوش سلیقه ای از من و ایشان گرفت ــــ و همدیگه رو در آغوش
گرفتیم و بیاد گذشته های خوب و ایام شیرین عمر رفته دقایقی به تلخی گریستیم.
گفتم حسن جان تو کجا اینجا کجا ...!!؟؟ گفت که دنبال آدرس یک نفر اومده و صبح تا حالا
دردبدر دنبالش میگرده ولی هنوز موفق نشده پیداش کنه .گفتم خب طرف کیه ؟ چکاره اس ؟
از کجا می شناسی؟ با نگاهی پر از تشویش و تردید گفت: فالگیره و یکی از هم محلی ها
بهم معرفی کرده ...!! نگاه عاقل اندر سفیهی به وی نموده ــــ از این نوع نگاه خیلی شدید
بدش میومد ولی خب با من رودرواسی داشت ــ و با پوز خندی تمسخر آمیز گفتم : ای بابا
دست بردار تو رو چه به فالگیر و رمّال و ساحر و این خزعبلات...!!! اصلن بگو بینم جریان چیه ؟
واسه کی میخوای؟ نکنه دیوونه شدی ؟ گفت مگر رنگ زردم را نمی بینی ...؟ مدتی سخت
واله و شیدایم و یک دل نه ۱۰۰ دل عاشق سیم تن سرو قامتی شده ام و از اون موقع تا حالا نه
شب خواب و نه روز آرام دارم خورد و خوراک و ...... که اصلا حرفشو نزن ...
در عین حالیکه از تغییر روحیه و ذائقه دوست خوبم دفعتا ً کلی مشعوف و مسرور شدم ولی
در خلال قهقهه خنده و خوشدلی بی محابای من شوریدگی ایشان گل کرده بود و مثل ابر
بهار اشک می ریخت.گفتم :حسن جان ببین آتش عشق با تو که در حد اعلای خجالت و
کم رویی سیر میکردی و دهانت هنوز هم بوی شیر نارس میدهد و اصلا نمی دانی عشق را
با عین می نویسند یا الف چه کرده است...!!؟؟ و او با نگاه مظلومانه اش انگار بزبان بی زبانی
به من می گفت هی رفیق .. زیادی به خودت غره مشو دیر یا زود این شتر در خونه تو هم
می خوابد .خلاصه آنروز بهر ترتیب و ترفندی بود از مراجعه به رمّال و فالگیر منصرفش کردم و با
اصرار زیاد همراه با من رهسپار خانه شد. شب تا صبح بیدار بودیم و از هر دری سخن گفتیم و
خاطرات روزگار شیرین و ایام خوش دوستی را باز می گفتیم و می خندیدیم اما بوضوح معلوم
بود که خنده تلخ عاشق قصه ما از گریه غم انگیزترو از زهر هلاهل تلخ تر است.بهر حال صبح
صادق دمید و خورشید عالمتاب تابید و دوست عاشقم را که به اصرارم مبنی بر ماندن وقعی
نمی نهاد و بی تاب رفتن به دیار معشوق بود تا ترمینال بدرقه کردم و دم رفتنش دعا کردم
خداوند عقل درست و حسابی به وی و پول کلانی به من عطا کند که دعایم برای او خیلی زود
مستجاب شد ولی برای خودم نه تنها مستجاب نشد و پولدار نشدیم هیچ، درد مسری وی
بمن سرایت کرد و تب تند عشق دامنگیرمان شد و بارمان مضاعف شد و دردمان مزید...
با این تفاوت که من سنگ صبور دلسوزی برای وی بودم ولی خودم انیس و مونس و مشفق
صادق و مورد اعتمادی نداشتم . باری حسن جان را از آنروز که در ترمینال بدرقه کردم تا هنوز
زیارت نکرده ام.یکی دو سال پیش یکی از همکاران اداری گواهی استراحت پزشکی اش را
جهت درج در پرونده به کارگزینی اداره تحویل داد و بطور اتفاقی چشمم به مهر و امضاء پزشک
معالجش افتاد و در کمال تعجب دیدم نوشته دکتر حسن ....... اصلا باورم نمی شد همان
رفیق نالوطی و عاشق پیشه ما باشد ...!!! بالاخره اسم و فامیل مشابه زیاد است .با این که
احتمالش خیلی کم بود رفیق گمگشته ما باشد اما از روی کنجکاوی پرس و جو کردم و در کمال
ناباوری متوجه شدم که خود خودشه و دریافتم که اگر چه خودمون رو دست کم می گیریم و
دعایم واسه خودمان تعریف و تاثیر محسوسی ندارد ولی واسه مردم مستجاب الدعوه ایم
و خودمون بی خبریم...!!.بله دعایم حتی خیلی بیشتر از انتظارمن و توقع ایشان (دعاگو و
دعا شونده ) بزودی زود مستجاب شده و این دکتر حسن معروف همان حسن جان مظلوم و
رفیق شفیق و دلداده ماست که پس از فارغ التحصیلی برای گذراندن طرح به مناطق جنوب و
مشخصاً بندر بوشهر آمده است و در اورژانس یکی از بیمارستانهای شهر به طبابت مشغول
شده است. اینکه چقدر خوشحال و هیجان زده شدم بماند. تصمیم گرفتم در اولین فرصت نزد
وی بروم و از جریان عشق آتشینی که قطعا حالا دیگه یخ کرده و به سردی گرائیده بود بپرسم
و آنروزها رو یادش بیارم و بخندیم و همچنین ببینم بعد از چندین سال دوری اصلا مرا به جا
می آره یا نه ...؟ مدتی گذشت و امروز و فردا میکردم چطوری سور پرایزش کنم که متاسفانه
در ارتباط با ماموریتی اداری ، آموزشی برای چند ماه در پایتخت ساکن شدیم و بواسطه
گرفتاری و مشکلات عدیده روزمره خودم را هم فراموش کردم چه رسد به دوست و رفیق و
برادر و غیره که بروم احوالپرسی و دید و بازدید ... القصه بعد از ۷- ۸ ماه که ماموریت محوله
پایان یافت و به بوشهر مراجعت نمودم استراحت کوتاهی نموده و در اولین فرصت راهی
بیمارستان محل کارش شدم .از مسئول پذیرش سراغش را گرفته و ساعات کشیک و زمان
حضورش را استعلام کردم.در کمال ناباوری پاسخ شنیدم که دکتر ....... نیست و حدود یکماهی
میشود از بندر بوشهر انتقال یافته است . خیلی ناراحت شدم که چرا سهل انگاری نمودم و
در اینمدت که حضور داشتند سراغی از وی نگرفتم. لاجرم پیگیر شماره تلفنش شدم که آن
هم متاسفانه تاکنون دستگیرم نشده است.بعد از طی مدتی چند وقت پیش یکی از دوستان
مشترک به تورم خورد و مع الأسف جریان را برایش شرح دادم و استمداد طلبیدم. ایشان
فرمودند : والله من هم تازگی سراغی ازشون ندارم ولی همین قدر میدونم که خودش خیلی
دوست داشتند بوشهر بمانند اما گویا خانمشون در دانشگاه یکی از شهرهای شمال غرب
گمانم تبریز پذیرفته شدند و ایشان نیز ناچار تقاضای انتقالی نمودند. گفتم حالا اگه شماره ای ،
آدرسی و .... ازشون دارید لطف بفرمائید که نداشت ولی قول داد در اولین فرصت برایم تهیه کند .
خدا کنم این دوست مشترک مثل اون قدیما خوش قول باشد و آن ( حسن جان) به وصال همان
محبوب دلخواهش رسیده باشد و به خوبی و خوشی زندگی کنند و با هم پیر شوند ....