سلام دوستان،

 هنوز خستگی سفر دور و دراز و دور قمری تعطیلات نوروز در تنم بود که برای

بدرکردن نحسی ۱۳ همراه با اهل بیت خانواده پدری  شامل خواهران و برادران

 و سایر متعلقین و منسوبین صبح روز دوازدهم عازم منطقه زیبای تنگ فاریاب

شدیم .ابتدا به پیشنهاد علی آقا که بیشتر به مناطق کوهستانی آشنایی

داشته و دارد منطقه جمیله را انتخاب نمودیم که اتفاقا همانروز عشایر مستقر

در محل عروسی داشتند و توفیق یافتیم مراسم خاص و تشریفات دیدنی عروسی

عشایر را که با ساز و نقاره و دستمال بازی و رقص مختلط زنان و مردان با لباس

محلی همراه بود را از نزدیک تماشا کنیم و لذت ببریم.در ادامه بواسطه ملاقات با

یکی دو نفر از آشنایان نزدیک در محل مذکور اتراق کردیم و حتی وسایل را پیاده و

ماشین ها را پارک نمودیم لکن نق نق و ناسازگاری تعدادی از همراهان مجبورمان

کرد نزدیک غروب آفتاب بسوی امامزاده ی معروفی که مورد وثوق و احترام مزید

اهالی منطقه است حرکت کنیم و علیرغم شلوغی زایدالوصف اطراف مرقد مطهر

بهر سختی و مشقتی که بود موفق شدیم جایی نزدیک باغستان باصفایی که در

جوار امامزاده شاه سالار(س) است اتراق نمائیم و چادر مسافرتی را برپا نمائیم.

شب را در سرمای طاقت فرسای حاشیه نخل ها سپری نمودیم در حالیکه بنده و

چند تن از دیگر دوستان تا خود صبح بیدار ماندیم و از خاموشی و کرخت شدن آتش

بهر طریق ممانعت بعمل آوردیم.بساط چای و قلیان همراهان و همسایگان فراهم

بود .بهر حال صبح شد و راهی دور و اطراف شدیم تا به پیشنهاد مسعود خان در

آن حوالی  سرچشمه جویبار جاری آب شیرینی را که از لابلای درختان باغ

میگذشت  را پیدا کنیم و آب حیات را از سرچشمه بنوشیم و تلاشمان را از حرکت

 در کناره جویبار آغاز نمودیم و به تنگه ای صعب العبور رسیدیم که با شرایط عادی

امکان پیشروی در آن وجود نداشت. دامنه های سرسبز کوهستان  از عطر

دل انگیز گلهای رنگارنگ خودرو از مرمرشک و شقایق وحشی (در گویش محلی

کره  یا روغن دزدش می نامند) و لاله و بنفشه و سوسن و انواع و اقسام گل

 بوته هایی که برایمان ناشناخته بود آکنده بود و هوای دلپذیرش دل و جان را صفا

 و جلا میداد. خلاصه تلاش و تقلا گرسنه امان کرد و بالاجبار برای صرف ناهار به

محل اتراق مراجعت نمودیم و پس از صرف ناهار دقایقی بدور هم جمع گردیده به

شعر و شادی و سرور و شادمانی و ذکر خاطره پرداختیم و سپس همراهان عجول

 تصمیم گرفتند بسوی رودخانه تغییر موقعیت دهند که بعلت گرمای هوا در حاشیه

رودخانه ای که بدون دارو درخت و سرپناه بودبا مخالفت من همراه شد لکن به بهانه 

آمادگی عزیمت  اسباب و اثاثیه و وسایل رفاهی کم کم جمع و جور شد.اصل مهم

رجحان اراده و خواست اکثریت بر نظر شخص بنده اگر چه از نظر سن و سال و تجربه

 بر جمع حاضر ارشدتر بوده و هستم نمود عینی یافت و لذا در مقابل اصرار ایشان

مقاومت نکرده و تسلیم جمع شدم  چرا که (( یدالله مع الجماعه))  را قلبا باور دارم.

القصه  با این شرط که محل استقرار در کنار رودخانه را خودم انتخاب کنم و هرجا من

 گفتم قطعی و غیرقابل اعتراض باشد راه افتادیم و چند کیلومتر جلوتر حدود یکی دو

ساعتی را در آب ولرم  و روحبخش رودخونه شنا کردیم و بعلت ازدیاد ماهی در آب

شیرین رودخانه به پیشنهاد کیانوش مقرر شد خودش و مسعود و رضا و مجتبی واسه

ماهیگیری بمانند و با تاخیر عازم شوند و مابقی منجمله بنده بسوی پایگاه مرکزی

استقرار حرکت کنیم لکن نمیدانم چه حکمتی بود که علی و محمد که راه افتادند

آمدم استارت کنم دیدم سوئیچ ماشین به دسته کلید نیست. با اندوه و استیصال

در حالیکه خورشید آخرین شعاع خود را بی رمق بر آب رودخانه  و ساحل  ماسه ای

می تاباند با یاس و نومیدی و غرولند همراه عبدالرضا و کیانوش دنبال سوئیچ

می گشتیم  و مسعود را راهی کردیم که به علی و محمد خبر دهد که جریان

تاخیر من از چه قرار است و تدبیری بیاندیشیم. هرچه هوا بیشتر رو به تاریکی

 میرفت امید ما به یافتن کلید و بیرون آمدن از این مخمصه کمتر میشد و من دیگر

بیش از کلید و چگونگی افتادن و گم شدنش به عملیات انتقال خودرو از آن محور

سخت کوهستانی و بکسل و .... فکر میکردم.بشدت خرد و خسته و خمیر بودیم و

اعصابم حسابی بهم ریخته بود و خوشی و سرور یکی دو روز اخیر جای خود را به

اندوه و ناراحتی داده بود ولی خب دیگه حتما خیریتی در کار بوده و داشتیم با واقعیت

کنار می آمدیم.یک راه اصولی این بود که یکی دو نفر پهلوی ماشین بگذاریم و خودم

واسه سوئیچ یدک به بوشهر برگردم  که مستلزم صرف زمان زیادی بود و به شب

 می خورد  و از لحاظ امنیتی آنهم با شرایط خاص منطقه کوهستانی ناشناخته

بدور از آبادی منطقی و عقلانی بنظر نمیرسید و بکسل کردن راه بهتری بود.

در آن لحظه به این فکر نمیکردم که بدون سوئیچ با اولین نیم دور فرمان قفل

میشود و و تازه متوجه شده ام که بکسل غیر ممکن بوده است.خلاصه کلام هر

چهار پنج نفر مانده ،خسته و ملول از گشتن و ندیدن و نومید و مایوس روی تپه ای

نشسته بودیم که تویوتا کمری سیاهرنگی از دور نمایان گشت و امید اینکه علی آقا

باشد در دلمان قوت و امید  توامان بخشید.هرچه نزدیکتر میشد بیشتر امیدوار

میشدیم و در چند قدمی ما به علامت شادی چند بار چراغ و بوق زد و وقتی توقف

کرد اولین چیزی که مشاهده کردم کلیدی بود که در دست محمد از پشت شیشه

خودنمایی میکرد . نگو کلید هنگام برداشتن وسائل  از جعبه  عقب خودرو از جا

کلیدی جدا شده و در جیب یکی از همراهان که اتفاقا در تمام طول مسیر همراه

 من بود ولی دم آخر واسه زودتر رسیدن با علی آقا سوار شده بود  جا مانده و

 خودش هم متوجه  نشده و  پاک فراموش نموده است کلید را تحویل دهد تا اینکه

مسعود جریان ماندن ما را بعلت مفقود شدن سوئیچ بازگو نموده و همراهان به تکاپو

افتاده اند و کلید در جیب احدی از ایشان یافت میشود که کلی اظهار شرمندگی

 نمود و گفتیم بی خیال چرا که من معتقدم در هر اتفاق کوچکی حکمتهای بزرگی

 نهفته که در زمان وقوع جز رب جلیل کسی دلیل  حادث شدن آنرا نمیداند اما

خیلی مواقع در اثر گذر زمان خود شخص هم اگر اندکی هوشیار باشد متوجه

فلسفه موضوع و علت پیشامدها میشود.در تائید این امرخداوند متعال در کلام

 آسمانی و معجزه جاوید پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد(ص)قران مجید

 فرموده است :عسی آن تکرهو شیئا و هو خیرآً لکم و عسی ان تحّبو شیئاً و

 هو شراً لکم . یعنی اینکه چه بسی از چیزی کراهت داشته باشید و بدتان بیاید

 اما در واقع خیر شما در آن باشد و بر عکس چه بسی از چیزی خوشتان بیاید و

دوست داشته باشید اما در واقع برایتان مایه شر و بدی باشد.

خوب دوستان  با عرض پوزش از محضرتان که مطلب این پست خیلی طولانی شد

بنظر میرسد تلافی تاخیر و بروز نشدن  ایام اخیر در آمده باشد. فلذا تا دیداری ۲

 باره همگی شما دوستان خوب و عزیز نادیده ام را بخداوند سبحان می سپارم.