اندیشه فردا ...
دلواپس و اندوهگین
از دریچه ی تنگ امروز
به افق روشن فردایی می نگرم
که شبیه آرزو و آمال
دیروزمان نباشد
حاشا که
تا لحظه ی تحقق رویاها
و نیل به ساحل خوشبختی
از خیال پردازی
دست بر دارم ...
دلواپس و اندوهگین
از دریچه ی تنگ امروز
به افق روشن فردایی می نگرم
که شبیه آرزو و آمال
دیروزمان نباشد
حاشا که
تا لحظه ی تحقق رویاها
و نیل به ساحل خوشبختی
از خیال پردازی
دست بر دارم ...
در کوچه باغ خاطرم
یاد تو گل کرد
پروانه ها از شهر دل
پرواز کردند
شیدایی و شور غزل آواز کردند
خنیاگران بر سیم آخر
ساز کردند
راه گریز غصه ها را باز کردند
باد افره ناکامی ناز آفرینان
تضمین سّر همزبانی
راز کردند ...
شبهای بیداری
هذیان بیماری
خواب و خیال و خاطری غمناک
لیلی وشان در خواب
سیمای مه در آب
گلواژه ای رعنا اسیر ِ خاک
دل خسته از هجران جانفرسا
با دیده ی نمناک
شرحی نویسم در رثای عشق
دلتنگ مهر نازنینی پاک
شعری سرایم در ثنای دلگشای ِ
صولت افلاک
پیچیده در شولای شب،
سرما
بر قامت نازآفرین تاک ...
تاریخ دقیقش یادم نیست اما خب سالهای دبیرستان بود و من ۱۶ ـــ ۱۷ ساله بودم یا حتی کمتر و
محصل دبیرستان شهید مفتح. محیط پیرامون دبیرستان تا چشم کار میکرد باغ و بوستان و مزارع
سرسبز بود که از انواع و اقسام دار و درخت و بوته و گل و گیاه و از همه بیشتر کهور و نخل و صدر
تشکیل می شد. هر روز زمان زیادی از اوقات فراغت مان را در باغ و بستان های مجاور مدرسه
می گذراندیم و حتی فرصت کوتاه استراحت بین زنگ ها را غنیمت می شمردیم و بمنظور صرفه
جویی در وقت و انرژی هرگاه از فوتبال که عشق اول و آخرمان بود فارغ می شدیم در طرفه العینی
از حصار نه چندان بلند پیرامون مدرسه جستی زده و بسرعت هر چه تمام تر داخل باغ می پریدیم
و لای شاخ و برگهای جنگل انبوهی که شرحش رفت قایم می شدیم و احدی قادر به پیدا کردنمان
نبود وه که چه کیفی داشت و افسوس که چه زود گذشت ... فصل امتحانات که می رسید با دو سه
تا از دوستان همکلاسی ها بهترین و دنج ترین جای باغ را که از درختانی انبوه و سایه ساری خلوت و
دل انگیز برخوردار بود قرق می کردیم و باتفاق درس می خواندیم.
یکی دو کیلومتر پائین تر از خیابان منتهی به زمین فوتبالی که مشترکن جهت تمرین و برگزاری
مسابقات مورد استفاده مدارس مختلف سطح شهر بود، رودخانه فصلی پر آبی جریان داشت و
دارد که فصول زمستان و بهار معمولن مملو از آبی خروشان و گل آلود و فوق العاده خطرناک است و
تا آنجا که خبر دارم هر ساله از بین هموطنان عزیز ـــ اعم از بومیان محلی یا مسافران و رهگذران
غریبی که به توصیه های ایمنی بی توجه بوده و به فن شنا آشنایی نیستند ــ تعداد زیادی قربانی
می گیرد که متاسفانه گویا طی سنوات اخیر آمار غرق شدگان رو به فزونی گذاشته است. القصه
من یکی بنا به توصیه و تهدیدهای موکد مادر بزرگوارم که انشااله درخت عمر با عزت شما و ایشان
همیشه سبز و بلند و تناور و مثمر ثمر باشد از رفتن به جانب رودخانه اجتناب داشتم .
باری ، همزمان با لذت تجدید خاطرات خوش دوره ی شیرین دبیرستان بغض غریب نهفته در
کویر دل دردمندم بیدار گشته و به فراخور حال نزارم می شکند ...
آری، زندگی سراسر خاطره است و خوب و بد امروز ممکن است فردا بنوعی دیگر تعبیر شود ،
کما اینکه چون نیک نظر کنیم در می یابیم که احوال و اقوال مشتمل بر شور و شادی و نشاط و
اندوه و غم و غصه و نگرانی دیروز، بر خلاف انتظار ما امروز رنگ و بوی دیگری بخود گرفته است و
یا بالعکس.
الغرض، علیرغم گذشت سالیان متمادی از آن روزهای شیرین و شاد ،هنوز که هنوز است تصویر
میز مستطیل کوچکی که سراسرش پارچه ای سبز کشیده بودند همراه با چهره ی زیبا و پر مهر
تک تک همکلاسی های خوبم به وضوح در خاطرم به یادگار مانده است.
پست حاضر را با تک بیتی از شاعر نامدار زبان شکّرین فارسی مرحوم شادروان خاقانی شروانی
که الحق و الانصاف عینا زبان حال این حقیر فقیر است را توام با آرزوی سر سلامتی و موفقیت
دوستان عزیز و مخاطبین شریف و با امید به طراوت و تازگی دیدارها به پایان میرسانم :
از هستی خود که یاد دارم / جز سایه نماند یادگارم.
یادش بخیر باد
یک روز و روزگار
در کوچه باغ زندگیم
عطر عشق بود
شمشادهای پیر
در بند غم اسیر
بر آستان دل
لبخند می زدند
خورشید باوران
نقش خیال را
در خاطرات ِ
(( دختر افسونگر بهار ))
شورآفرین و ناز
پیوند می زدند
آن روزگار شاد
یادش بخیر باد ...
۱۷ دی ماه ۹۱ / آبادان .
روزگار بی بهار
طعم تلخ انتظار
جسم خسته و نزار
روح و جان بی قرار
نغمه ی خوش هزار
چشم شوخ و شنگ یار
نازنین نگار
می رسد ز راه
فصل نو بهار ...
چون ابر سایه وار
دلخسته از سفر
تنها و بیقرار
در کلبه ی گدایی خویش آرمیده ام
از خلق روزگار
خیری ندیده ام
از باغ زندگی
برگی نچیده ام
پیداست حالم از
رنگ پریده ام
مهر تو را زجان
در دل تنیده ام
لبخند آخرت
تصویر زنده ایست
در قاب دیده ام ...
سخت دلتنگ و خموش
چشم در چشم افق دوخته ام
خسته و غمناک از
خرمن عافیت سوخته ام
باز هم چون هر شب
آخرین مشتری بی غرض میکده ام
سرخی آتش سوزان فراق
برده از سر هوشم
داغ عشق صنمی بر دوشم
از نسیمی که به ناز آمده است
می رسد زمزمه ای در گوشم
چاوش ساقی همزاد بهار
روی دلتنگی شب می ریزد
و من از جام تهی مدهوشم
(( خون دل می خورم و خاموشم ))
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* عنوان پست حاضر عاریه است.
می خواهم با مرکب شادی
از شهر اندوه
رخت بربندم
اما فکر دوری از تو
و طعم تلخ وداع
عزم جزمم را هزم
و پای رفتنم را سست کرده است
آه ..... امّا ،
چه میشود کرد...؟
برای رسیدن
لاجرم،
باید رفت ...
کدخدای دهی حین ایراد افاضات در مجلسی عطسه کرد.
یکی از حضار گفت:
(( عافیت باشد.))
کدخدا چون معنی و مفهوم این اصطلاح را نمی دانست ، بعد از دقایقی تفکر و تأمل گفت :
(( ... باشد، مانعی ندارد.))
* مأخذ :
لطیفه ها تألیف عباس فرات که توسط جاودان یاد عمران صلاحی عزیز در مجلدی تحت عنوان
با مسمای (( یک لب و هزار خنده )) گرد آوری و تدوین شده است.
پ.ن :
بنظرم اگر بجای عنوان (( یک لب و هزار خنده )) عبارت (( یک لب و هزار لبخند )) بکار
می رفت قشنگ تر بود....
دوست دارم
گلواژه ی مقدس عشق
چون ابر نوبهار
بر آستان مهر
رنگ شادی زند
و باغ سبز رویاها را
غرق شور و شر شیرین ِ
وصل سازد
تا در بامداد حماسه
از گلشن امید
گل صدبرگ زندگی بروید ...
چندی است شبها
نجوایی از دل دریا
مرا به جانب خویش می خواند
و من در برهوت ذهن
غریبانه به
دریای دور ،
آب شور ،
بلمی از نور،
و پائیز رفته می اندیشم ...
ترنم باران و
عطر اقاقی و
ساغری سرشار از
باده گلگون معرفت
ارزانی مردان مردی باد
که در قحط سال عشق
از غم فراق
در ژرفای خاموش شهر
پنهانند ...