سخت دلتنگ و خموش

چشم در چشم افق دوخته ام

خسته و غمناک از

خرمن عافیت سوخته ام

باز هم چون هر شب

آخرین مشتری بی غرض میکده ام

سرخی آتش سوزان فراق

برده از سر هوشم

 داغ عشق صنمی بر دوشم

از نسیمی که به ناز آمده است

می رسد زمزمه ای در گوشم

چاوش ساقی همزاد بهار

روی دلتنگی شب می ریزد

و من از جام تهی مدهوشم

(( خون دل می خورم و خاموشم ))

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* عنوان پست حاضر عاریه است.