روایت ناتمام ...
پنجره را که باز میکنم صدای جیرجیرک ها سکوت شب را پر کرد. هرازگاهی صدای وسایل
نقلیه عبوری بر آواز دلنواز ...!!!! جیرجیرک ها فائق می شود و لحظه ای بعد باز سیاهی
شب و چهچهه دلبرانه جیرجیرکها در هم می آمیزد...
در پی تماس تلفنی و اصرار پسر دائی از فرنگ برگشته ام با شوق و ذوق تکرار لذت تماشای
جمال رویایی ماه شب ۱۴ از چشم انداز منحصر بفرد پشت بام مرتفع مجتمع دایی که یادگار
ماندگار عهد شباب مهران و نوجوانی بنده است به بهانه خوابیدن در فضای باز و هوای آزاد
دور از چشم دائی که از مقولات رمانتیک بیزار است راهی بالا میشویم و از روی پشت بام
آپارتمان شیک و ۴ طبقه خوش ساخت دائی جان محو تماشای سوسوی دلنشین کواکب
و مست خروش پر شور امواج زیبای دریا کسالت تن و اندوه زندگی را برای لحظاتی فراموش
کردیم و هر دو متفق القول نعمت فراموشی را موهبتی بزرگ از جانب خداوند رحمان تلقی و
و آنرا غنیمت شمرده بدرگاه حضرتش حمد و سپاس بجای آوردیم و در ادامه مصمم شدیم تا ..
.......
*پ.ن :
۴ ــ متن فوق الذکر آخرین دل نوشت بنده بود که متاسفانه همزمان با نگارش آن
سیستم قاط زد و کاسه و کوزه امان را چندین روز متوالی ــ تا همین یکی دو
ساعت پیش ــ بهم ریخت و لاجرم در موارد متعددی شرمنده عزیزان شدیم و
اینک برای آنکه بماند یادگار ضرورتن بازنویسی شده است.