یک ستاره ده سراب ...
آیت فصل خزان در نظرست
دل سودا زده ام دربدرست
خش خش برگ و سراب
مدد از روح شراب
آرزو نقش بر آب
شهر با یاد تو نور افشان است
در دلم طوفان است
با تو درد و غم و اندوهی نیست
زندگی موهبتی رویائیست
جلوه ی مهر در آئینه یکرنگی ها
نقش اندیشه ی درد آلودی است
نیم شب با دل غمخوارم گفت:
بر حذر باش ز وسواس زمان
در گلستان جهان
هر چه را
آئینی است ...
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۱ ساعت 16:57 توسط حمید راهدار
|