آیت فصل خزان در نظرست

دل سودا زده ام دربدرست

خش خش برگ و سراب

مدد از روح شراب

آرزو نقش بر آب

شهر با یاد تو نور افشان است

در دلم طوفان است

با تو درد و غم و اندوهی نیست

زندگی موهبتی رویائیست

جلوه ی مهر در آئینه یکرنگی ها

نقش اندیشه ی درد آلودی است

نیم شب با دل غمخوارم گفت:

بر حذر باش ز وسواس زمان

در گلستان جهان

هر چه را

آئینی است ...