سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل / بیرون نمی توان کرد الّا به روزگاران ...

 

حس می کنم امروز

 فیض بشارت دیروز است

 که  از جور و جفای فلک

تعلق به روز و روزگار رفته را

از یاد برده و

  شب  نیز ،

 دلخسته و  فرتوت

تقدیر بخت سیاهش را

از بد حادثه

تا دم صبح قیامت

تب آلوده

به دامان گرفته است ...

 

 

 

افسانه فرهاد...

 

سخن از اسطوره ای است  تکرار ناپذیر که  بندرت مشابه اش در عرصه

 موسیقی کشورمان یافت میشود.خواننده خوش ذوق و محبوبی که  تحت

هیچ شرایطی از مرز باورها  و اعتقادات شخصی و هنجارهای اجتماعی و

اصول و ارزش ها عدول  نکرد و به آنچه که عمیقن ایمان داشت عمل میکرد.

شادروان (( فرهاد مهراد عزیز )) متولد آغاز زمستان ۱۳۳۲ شهرستان زیبای

لنگرود در سرزمین باران گیلان سرسبز بود. وی درکودکی  همراه خانواده به

 تهران عزیمت نموده  و دوران تحصیل را در تهران سپری نمود و در اوان  دوره

متوسطه بود که بطور کاملن اتفاقی با یکی از اعضای گروه آرمانی موزیک

 پایتخت آشنا گردید و این آشنایی فتح بابی شد که به انگلستان مهاجرت

 و ظرف دو الی سه سال در محضر بزرگان موسیقی غرب  کسب فیض نماید

 و با  بهره گیری از استعداد خدادادی شگرفی که داشت در موسیقی پاپ

موفقیت و موقعیتی بس والا حاصل نماید  و در همان سالهای آغازین با اجرای

ماندگار ترانه (( مرد تنها )) در فیلم  زیبا و مانای (( رضا موتوری ))  به شهرت و

آوازه ای جهانی دست پیدا کرد و نام بلندش در هر کوی و برزن خاصه محافل

هنری و ادبی بر سر زیان بزرگ و کوچک افتاد. مع الاسف آن زنده یاد سر بلند

 در عین حالیکه در طول دوران فعالیت هنری خود، همواره با مشکلات و موانع 

 زیاد ناشی از  عقده و حسادت و تنگ نظری بعضی ها مواجه بود لکن با عزمی

 راسخ ، رسالت خود در قبال فرهنگ و هنر جامعه را  با هر  رنج و مشقتی به

 بهترین نحو ممکن ایفاء  نمود و کنسزتهای زیادی را در داخل و خارج کشور

اجراء نمود  و سرانجام سال ۱۳۸۱ در شهر هنری پاریس بدرود حیات گفت.

نام و یاد ایشان برای همیشه در دل  همه هموطنان دیروز و امروز و فردا

جاوید است .شاهد سخنم اینکه نسل های امروزی هر روز بیشتر از دیروز

در شناخت مراتب بزرگی و   کمال  و ترویج فضائل معنوی و مقام ادبی وی

 تلاش بخرج میدهند. روح  متعالی ایشان و همه هنرمندان والا مقام سفر

 کرده به دیار باقی شاد و یادشان گرامی باد...انشاء اله.

شاخ نبات ...

 

 آوخ که  نقش مهتاب در چاه شب نهان شد

دلدار سیم پیکر  محجور عاشقان شد

از روزن سقف سیاه شب

رقصید برق دیده ی کوکب

پیچید در خواب و خیالم عطر نیلوفر

خندید در قاب نگاهم چهره دلبر

از دل کشیدم آه ...

از دوست پرسیدم

طوفان مرگ ابرهای تیره ی مغرور

کی می رسد از راه ...؟

وز شور و شوق جلوه ساز ماه

کی میشویم آگاه ...؟

القصه خوابیدم

در خواب ناز انگار

پروانه گردیدم

با چشم خود دیدم

 دست ظریف دختر فردا

در راه بهروزی

دامن کشان بر دشت و صحرا

نور می پاشد

سروی که من دیدم

مینار *سبزی داشت

در هر قدم از مهر

شاخ نباتی کاشت...

*پ.ن :

مینار :

دستمال / دستار ، پارچه ای توری که رنگهای شاد و متنوعی داراست و بانوان

ساکن در بنادر و جزایر جنوب کشور عزیزمان ایران از دیر باز می پوشند و زیبایی

 و ظرافت خاص و البته کاربردهای زیادی هم دارد.امروزه عمدتن مورد استفاده

 زنان سالمند و ساکنان  مناطق روستایی است و در بین جوانان باصطلاح سانتی

مانتال شهر نشین  خواهان چندانی ندارد.

امروز دلم هوای دلگیری داشت ...

 

شر شر باران و بوی عطر چوب

  سرو سبز و سرکش و مرطوب

در مغاک خاک

رودها جاری

عاشقان چشم انتظار

صبح بیداری

در طواف مرشد رندان عیاری

مسلخ پروانه ها مصلوب

دور یا نزدیک

با حضور مبهم اغیار

دعوی دیوانه گان مغلوب

 یادگار واپسین دیدار

مست و خواب آلود

دیدگان خسته و بیمار

تا دلش امشب نلرزد از پریشانی

شرمسار از صد زبان سوسن

خامش و مغموم

هیچ حرفی نیست ...

 

 

 

 

 

مجال حضور ...

 

نازنین

 چشم  که می گشایی

می گریزد شب لجوج

 و رویای سبز بهار

در قامت جوانه ی پیچکی

در کوچه باغ مهربانی

بارور  میشود ...

برق نگاه آشنایت

در قاب پنجره ی ذهن

  می درخشد و

در  انعکاس پرتو خورشید

تا بی نهایت  امکان

تکثیر میشود ...

کل یومن عاشورا ، کل ارضن کربلا ...

 

با تمام نفرت خویش

           ننگ و نفرین ابدی را

                          در غریو خشم شیران وطن

                                                     بر چهره کریه ملعونان

   جبهه کفر و  نفاق و جنون

                        یکدل و یک صدا

                                        فریاد می زنیم :

                                              با ولایت زنده ایم

                                          تا زنده ایم رزمنده ایم ...

ــ پیشاپیش فرا رسیدن اربعین حسینی را خدمت عموم شیعیان جهان خاصه هموطنان

گرامی و خاصه تر هم استانی های عزیز و ولایتمدارم تسلیت و تعزیت عرض می کنم.

 ــ الهم ارزقنا زیاره الحسین (ع ) فی الدنیا و شفاعه الحسین (ع ) فی الاخره .....

 

 

دو روی سکه ...

 

امروز سر ظهر بمنظور عیادت از عزیزی که بعد از طی دوره سخت بیماری و  تحمل عمل

 سنگین جراحی  قلب من الله بهبودی نسبی حاصل کرده و اکنون در منزل دوران نقاهت

 و ریکاوری را میگذراند در منزل یکی از بستگان سببی حضور بهم رساندیم و  باتفاق

زن و مرد و پیر و جوان جمع حاضر که عمومن از بستگان نسبی و سببی و اهالی محل

بودند برای شفای عاجل ایشان و سایر مریضان بلاد اسلام از درگاه رب جلیل استغاثه

نمودیم.ــــ اگر به اختیار من بود برای همه بیماران صرفنظر از دین و رنگ و نژاد و آب و خاک

و مذهب بدرگاه حضرت دوست که هر چه داریم از اوست دعا و نذر و نیاز می کردم .ــــــ

القصه در اتاقی که نشسته بودیم چشمم به تعدادی مجله و روزنامه مختلط افتاد.

 اولین و دم دست ترین نشریه  که روی جلدش طرحی فوق العاده زیبا و هنرمندانه بود را

 ملاحظه و تورق نمودم که ماهنامه آموزشی تحلیلی رشد نوجوان ویژه  دانش آموزان دوره

راهنمایی بود که مرا به رویای ایام عزیز مدرسه و خاطرات شیرین  گذشته سوق داد و حس

نوستالژی عمیقی را در وجودم برانگیخت.  خلاصه برام جالب بود و همینطور که ورق میزدم

صفحاتی با عنوان(( لحظه های شاعرانه )) و  (( یک سبد شعر )) زیر نظر جناب آقای  (( بابک

نیک طلب )) نظرم را جلب کرد و از آن میان اشعار زیبای مندرجه شعری دلنشین با عنوان :

((  ۲ روی سکه )) سروده ی (( بیوک ملکی )) را در عین سادگی با رعایت همه جوانب

 خصوصن فضیلت امانت داری ، انتخاب و اقتباس نمودم که  اینک با کسب اجازه از مدیر

مسئول  فرهیخته و و سردبیر محترم آن نشریه وزین ، ذیلن  جهت درک فیض عظمایش

بعنوان برگ سبز تحفه درویش تقدیم  حضور خوش شما خوبان میشود.

  ــ دو روی سکه ...     

زندگی هر چه باشد، همین است

این که ما سخت درگیر آنیم

گریه تا هست، پر غصه و غم

خنده تا هست، ما شادمانیم

این ولی حرف یک روی سکه است

حرف این سکه تنها همین نیست ...

خنده گاهی هم از روی درد است

گریه هم گاهی از  روی شادی است

ابرها تا نگریند ،در باغ

خنده ی غنچه ها دل نشین نیست

غصه و شادی از یک نژادند

معنی زندگی هم جز این نیست ...

 

 *پ.ن :

اگر اجازه داشتم می شد با انجام تغییرات جزیی و تخلیص و ترکیب واژه ها و مضامین

 با پیرایش و ویرایش مختصر و مفیدی  از تمامیت ظرفیت و غنای ادبی و عروضی  زبان

شکّرین فارسی بهره برد و بر زیبایی و ظرافت این شعر افزود اما اولن اجازه نداریم و بر

همگی ما فرض مسلم است که امانات مادی و معنوی همنوعان را پاس بداریم و دوماً :

 علت سادگی این شعر  بیشتر از این جهت است که برای گروه سنی خاص  و دوره

  تحصیلی راهنمایی ــــ  نوجوانان  ـــ سروده شده و الا اگر لزومی بر ارتقاء سطح شعر

متصور بود بطور قطع و یقین شاعر فاضل و سراینده  ادیب و فرزانه اش  به غایت از مبتدیان

 و مدعیانی امثال بنده داناتر و زرنگ تر و تواناتر و شایسته تر بوده و هست و خواهد بود

 انشاء الله ...

بدون اذن پروردگار عالمین برگ از درخت نمی افتد ...

 

گاهی اوقات با رنج و زحمت و مشقت و صرف وقت و هزینه و انرژی  با حوصله روی مطلبی

کار میکنم و بعد از اینکه بمرحله نهایی درج مطلب می رسیم به نحوی از انحاء آپ وبلاگ

میسر نمیشود که مشکلات و موانع فنی و بازی در آوردن های بلاگفا ازجمله مهمترین

دلایل ناکامی است. با این حال رویکرد عالم واقع را در دنیای مجاز نیز بکار می بندم و به

خودم قوت قلب و امید میدهم که لابد حکمتی داشته و خیرتی در آن نهفته که به صلاح

 و مصلحت من نبوده این مطلب درج شود و دین طریق بر تمنیات نفسانی و خواهش های

جسمانی و هوا و هوس فائق می آیم و صد البته که در ذات و کنه وجودی خویش همواره

 به این دیدگاه پایبند بوده و قلبن ایمان و اعتقاد راسخ دارم که :

 ــ آنچه دلت خواست نه آن میشود*

 هر چه خدا خواست همان میشود...

 ــ خدا کشتی آنجا که خواهد برد*

اگر ناخدا جامه از تن درد....

پ.ن :

هر ۲ بیت فوق الذکر عاریه است.

 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست....

 

جسم در بستر بیماری و

 بیچاره  دلم

نگران بهر تماشای گل لبخندت

  اندر این یخبندان

سخت می لرزد و می افتد و

از شوق تمنای تو بر می خیزد

بگشا چهره که باغ

از نفس گرم تو

بیدار شود

آفتاب از پس آن کوه بلند

بدمد با شادی

 وقت دیدار شود ...

*پ.ن :

 محتاج بیان نیست که عنوان پست عاریه است زیرا چیزی که

 عیان است چه حاجت به بیان است اما برای پیشگیری از

 لاطلائات و خزعبلات ملا نقطه گیرها لاجرم توضیح واضحات

 ضروری بنظر میرسد.

 

 

بارقه ی امید...

 

همه عزیزان دل مستحضرند که در تعریف و تشریح فضیلت امید و امیدواری سخن بسیار

رفته است و چه بسا پرداختن بیشتر به  این مقوله تکرار مکررات بوده و خاطر شریف

دوستان را مکّدر میسازد. اما  اگر بخواهیم امید را صرفن در  قالب یک کلمه معنا کنیم

باید عرض کنم امید یعنی = زندگی و متقابلن نومیدی یعنی = مرگ ... در این نوع مرگ

قلب و کبد و مغز و کلیه و سلولها و رگ و پی بدن دقیق و مرتب کار می کند و در ظاهر

امر مشکلی مشهود نیست ولی دیو شوم  یاس و نا امیدی چون اختاپوسی بر جسم و

 جان و روح و روان فرد مایوس چنگ انداخته و بر اساس و ارکان زندگی وی سایه افکنده

است.امید بعنوان موتور محرک و عامل اصلی بر انگیزاننده آدمی بمنظور تلاش و کوشش

 بیشتر در جهت ارتقاء سطح زندگی و نیل به امنیت و رفاه و آسایش بهتر  و احساس

مسئولیت در قبال خانواده و اجتماع و تقویت و ترویج روحیه تعاون و خدمت به همنوعان

و آموزش و علم و دانش و مهارتهای  شغلی و رفتاری و پرورش  قوای خلاقه ذهن و  ابتکار

 و نو آوری و رعایت بهداشت و سلامت روان و سعی مستمر در جهت کسب موفقیت و

شهرت و ثروت و مقام و موقعیت است و همه آنچه که عرض شد اگر امید به آینده ای بهتر

 در وجود آدمی موج نزد پشیزی نمی ارزد و فاقد ارزش است و اصولن شخص نومید برای

خود آینده ی محتومی متصور نیست که برای دست یافتن به کمالات مادی و معنوی تلاش

 کند و در واقع بزرگترین گناه و  سنگین ترین ظلم و ستمی است که  شخص نا امید در حق

خود و متعلقین و متکلفین بی گناه خود روا داشته است ...

و آخر سخن تفألی به دیوان جاودان لسان الغیب زده* و به  منزلت مقام و مرتبه شاخ نباتش

تمنا داریم ریشه یاس و نومیدی و خشکسالی و دروغ را در سرزمین اهورایی ایران بخشکاند

 و دریای بیکران شوق زندگی و امید در دل و جان همه همنوعان خاصه هموطنان  محترم

موج زند و شادی و نشاط و سرور  و خوشدلی جای یاس و غم و اندوه  و نا امیدی را  تا

ابدالدهر اشغال نماید...

* تو کار با خدای خود انداز و دل خوش دار

  که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند ....

 

 

فیض سحرگاهی ....

 

در گذار لحظه های تلخ

از  تماشای سراپرده رنگین فلک

دل کندم

به بد و خوب جهان

خندیدم

بی وفایی دیدم

گل حسرت چیدم

در زمستان فراق، به خودم لرزیدم

لیک با این همه بی مهری و غم

در پی فیض سحرگاهی دل

چهره ی دلکش دلبر دیدم

ناگهان از ته دل خندیدم ...

کوله بار آرزوها ...

 

 در حسرت آرزوهای نامراد

روزگارم تبه شد

چشمه سار دلم

خشک از رنج هجران و غم شد

آفتاب نگاهم

بی فروغ و سرد

غبار آلود و خسته

از گرمی بهار دل و دیده  هم

ناتوان شد...!!

چه توان کرد با دل...؟؟

چه توان گفت با دوست ...؟؟

 

 بشارت بهار ...

 

ای دریغا ...

کاش امشب ،مثل دیشب

از خیال خواب نوشین

در حریر اطلسی ها

بی قرار از یاد یاران

زیر باران

سرخوش از خنیاگری غمّاز بودم

در هیاهوی بهاران

کودکی دل شاد بودم

کامیاب از لذت دلدادگی

در انعکاس جلوه ی افسونگر

مهتاب بودم

کاش ایدل، باز هم

در حلقه شوریده حالان

از غم هجران گُل

بی تاب بودم

در جوار خیل یاران بهشتی

گر نگردد فیض بیداری میسّر

تا ابد، در خواب بودم ...

 

قلمدون ...

 

ـــ وقتی حس نوشتن در وجودم ته می کشد و انس با قلم رنگ تعلّق یا خدای نکرده تمّلق

می گیرد، از سیطره ی سلطه دیو فراموشی بر ذهن و روانم حسابی دلواپس و نگران میشم.

همزمان  اما ندائی آرامبخش در درونم به زبان صمیمی مردم دیار نخل و آئینه و آفتاب دلگرمم

میکند که ماجرایت * نباشد . قلم از بدو کسب فیض قدسی  کسوت هنر وزین رسم الخط و

 توانایی طرح نقش و نگاری دلخواه ، برای من در حکم مونس و همدمی صمیمی و البته مطیع

  و بسیار دوست داشتنی بوده و  هرگز طاقت هجرش را نداشته ام.اطاعت محض قلم از قلمدار

 سبب میشود  تا بی هیچ  قصوری در خدمت و خیانت نقشی یکسان ایفاء نماید و هرآنچه که

 اراده کاتب تعلق گرفته است  را بدون توجه به  ماهیت مطلب و حق یا  باطل بودنش  آزادانه به

 رشته تحریر در آورده و کتابت نماید. بکار گیری آگاهانه قلم توسط نویسنده در مقام تمثیل مصداق

عینی  سوء استفاده از طفل پاک و معصومی است که تحت اراده خیر یا شر فردی بالغ بدون علم و

اطلاع و از چند و چون و کم و کیف موضوع و سلب حق انتخاب یا اختیار تغییر و تحول و عدم توانایی

 تجزیه و تحلیل نتیجه و اثری که بر افعال او مترتب است دست به کاری زند که  شاید غصه سر آید

 و غافل است که چه بسا ناخواسته از قضا سرانگبین صفرا فزاید....

 پر واضح است که در تصور مفروض بر آن کودک  معصوم هیچ مسئولیت و محکومیتی اخلاقن و

 قانونن بار نیست و فرجام کار هر چه که باشد اعم از قصد قربت و نیک رأیی و تهذیب نفس  

اهورا ، یا قامت ناساز بد اندام  اهریمن درون  امری یکسان و بالسویه است ...

* ماجرات نباشه :

نگران نباش/ خاطر جمع باش ... 

از اصطلاحات گویش محاوره ای اهالی بنادر و جزایر جنوب کشور عزیزمان ایران که هنوز

 کم و بیش کاربرد دارد.

نرد عشق ....

 

بیا ای نازنین ای دوست

که از فیض نسیم و  نغمه باران

غبار از چهره آئینه برگیریم

و راز شادی و امید و ایمان

در فراسوی افق

بر قامت سرو و صنوبر

بر ملا سازیم ...

 

 

در شبی غمناک و سرد و ساکت و تیره  ...

 

 

موج سنگین زمان

در کمین گاه نسیم

در گذرگاه خیال

در فراسوی زمین

دل بی تاب و حزین

حسرت معجزه بر نقش صلیب

به تمنای حبیب

بال در بال پرستوی بهار

دور از چشم رقیب

عزم بوسیدن مریم دارم

هوس باده شبنم دارم

بی تو در شهر غریب

نه دوایی نه طبیب

 خسته از شور و شر و ولوله ها

عالمی غم دارم

کوهی از غصه و ماتم دارم

و در این محنت گاه

همه شب تب دارم

حیف ای دوست

  ترا کم دارم ....

 

 

ای دوست بیا غزل بخوانیم...

 

انعکاس لحظه های عشق را

می شود در قامت دلدار دید

می توان در باغ گلرنگ وفا

از شقایق های زلف یار چید

        ***

ای عشق هزار راز مبهم داری

در بازی مهر  بیدلان غم داری

عمریست به راه دوستی منتظرم

در محفل عاشقان مرا کم داری

            ***

ای دوست بیا غزل بخوانیم ..

بشتاب که تا ز هم نمانیم ...

               ***

 

 

 

داستانک ...

 

واسه این پست، داستان کوتاهی با عنوان ــ مستقیم ــ اثر سرکار خانم آتو سا ابراهیم زاده

 مندرج در خردنامه  همشهری شماره ۶۸ انتخاب  و اقتباس نمودم تا با توجه به تم آموزنده و

 پردازش عالی نویسنده بدین طریق به سمع و نظر مخاطبین و مراجعین این وبلاگ رسانده

شده و  ذره ای از دین خود را به وی اداء کرده  و در راستای ترویج ادبیات داستانی ساعی و

سهیم باشم.. واینک داستانک :

ـــ  تو میدون ونک به یه تاکسی میگم:(( ونک ....!!!!))

   راننده میگه:(( بفرما ...))

هنوز چند لحظه بیشتر نگذشته که متوجه اشتباه  خود میشم .

 نگاه میکنم می بینم راننده ی میانسال همینطوری واسه خودش داره

 ولی عصرو  مستقیم میره بالا ...

بهش میگم :(( ببخشید آقا، من گفتم کجا میرم ...!!؟؟))

 با چشمانی خمار و  تنی خسته ، مظلومانه نگاهم میکنه و میگه

:(( نمی دونم والله ...!!!))

دلم حسابی واسه جفتمون سوخت ...

اما واسه اون، خیلی بیشتر ....!!!

 

شبانه ها ...

 

 

عاشق دل شکسته ام

کنج قفس نشسته ام

از انتظار خسته ام

دل به بهار بسته ام

در پی دل دویده ام

لحظه ی خوش ندیده ام

راه تو می توان زدن

حیف که من بریده ام

مخمل سرخ دلستان

 باغ و بهار و بوستان

 مست شراب دلکشم

از دم گرم دوستان ...

 ای دریغا  دوست ...

اندک اندک رخت باید بست

از حیاط کوچه ی بن بست

و  کوله بار سنگین خاطره های  تلخ و شیرین

 عشق و امید و آرزوها ،

 قهر و آشتی ها ،

 آه و اندوه و حسرت

 این دل وامانده را بدوش گرفت و

 رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و ........................

  زیرا رفتن واقعیتی محتوم است و ماندن خیالی موهوم ...

قلم را درست روی قلبم جای میدهم و دفتر را حائل دیدگان میسازم تا شب سیاه و اوقات

  تلخکامی و ظلمت بی حوصله گی ها بسر آید ولی  هیهات ....!! حاشا که دل سودا زده ی

حسرت بارم به این سادگی ها رضایت دهد و با این شرایط کنار بیاید....؟؟؟ هیهات ...!!

به نجواهای آرام رود و نغمه ی دلفریب مرغ سحر گوش جان می سپارم و به عشق می اندیشم

که براستی متضّمن سعادت دنیا و آخرت آدمیان در سایه فضائل معنوی و تفاهم و تعامل و همدلی

 است. اگر دیده بصیرت آدمی بیدار و بینا باشد حتی لبان متبسم کودکی معصوم در لالایی آرامش

 آیت روشنی از زلال عشق و شکوه مهر و محبت ازلی است... قطعن با بنده هم عقیده اید که

تعریف و تفسیر و تشریح  مبحث نامکرر عشق، در این مقال و مجال محدود ممکن و میسور نیست

  و مجالی بیشتر و مکانی بهتر می طلبد.

* یک نکته بیش نیست غم عشق  ای عجب

                                             از هر زبان که می شنوم نامکرر است.

*پ.ن:

تک بیت  تقدیمی در پاراگراف آخر عاریه است ...

 

 

 

 

 

 

از خدا جوئیم توفیق ادب .

 

در باغ دلم گلی غزلخوان شده ای

در رایحه بنفشه پنهان شده ای

احساس لطیف عشق را میدانی

بر درد دل شکسته درمان شده ای

در فراز و نشیب زندگی، غم و شادی و تلخی و شیرینی و بدی و خوبی امری طبیعی و

شایع است.مهم این است که در کشاکش دهر،  همچون سنگ زیرین آسیاب صبور و

مقاوم باشیم و از ناملایمات روزگار نهراسیم و اتفاقات و حوادث را به فال نیک بگیریم.

بدون تردید هر کدام از ما انسانها،دارای طرز تفکر و علائق و سلائق کاملن منحصر به

فردی هستیم لکن در عین حال از فطرتی پاک و همسان و اشتراکاتی قابل توجه

برخورداریم که معیار کرامت انسان را شامل می شود.انشاء اله تعالی با گسترش

 و تقویت شئونات لازم دینی و اخلاقی و فکری و عقیدتی شاهد ارتباطات رو به رشد

  و تبادل افکار و گردش آزاد اخبار و اطلاعات و تعامل و همدلی روزافزون قاطبه انسانها

 صرفنظر از رنگ و نژاد و عقیده و فرهنگ و زبان و تعلقات قومی و قبیله ای  همنوعان

خاصه هموطنان عزیزمان در جمیع جهات بوده و رسالت تاریخی خویش را  در تبیین  و

تبلور زمینه های  متکثر نظری و عملی برای نسل های آتی و  رشد و  سرسبزی نهال

 نوپای جغرافیای انسانی معاصر بر پایه احکام متّرقی مکتب حیات بخش اسلام بنحو

 احسن و اکمل ایفاء نمائیم. من الله التوفیق .

حاصل اندیشه ی امشب ...

 

جا برای من دلتنگ زیاد است ولی

به سر زلف پریشان تو عادت دارم...

****            ***                ****

رنج را در تلخی لبخند پنهان کرده ام

تا دلی غمگین نگردد از غم و اندوه من ...

***            **                    ***

درشبی طوفانی

 من و دل سرگردان

در پس پرده روحانی اشک

به تمنای نگاهی از مهر

در به روی کس و ناکس بستیم

به علی (ع) دل بستیم

دست بر لوح سپید

 وز پی گنج امید

به دعا بنشستیم

با توکل بر دوست

به خدا پیوستیم ...

 

متولد شب یلدا ...

 

سپیده دم زایش جماعتی مشتاق گوش جان به پیک بشارت

سپرده اند تا مامای  مهربان از جانب هاتف غیب ندایی خوش

سر دهد و مژده خیر ولادت بنده بغض شادی مادر را بر یلدای

مهر فر ایزدی بخشد و مخلص در پس پرده اشک شوق به دنیای

 شما خوبان مهرورز دیده گشایم .بنابر این حلول یلدا برای من

علاوه بر رجعت خش خش برگهای زرین  بهار عاشقان پائیز،

 که هر ورقش دفتری از معرفت کردگار است  ارمغان حضور و

 طلیعه ظهور و جلوه  ی جمال و آیت روشن فضل و کمال است.

جالب اینکه لفظ یلدا معنایش نوید بخش "زایش و زاد روز و تولد

 و دمیدن  هور و تابش نور و درخشندگی است". لذا برسم عادت

مألوف خوش دارم بحول قوه ایزد متعال رســـم و رســومات چند

هزار ساله اباء اجدادی را بجای آورده و آخرین شب پائیز را که

 درازترین و تاریک ترین شب سال است را تا سپیده دمان بیدار

بمانیم و با اهل منزل به نحوی  از انحاء خود و اطرافیان را سرگرم

 نمائیم تا غیبت خورشید عالمتاب و تاریکی و سردی  روحیه امان

را تضعیف ننماید و پس از روشنایی آسمان و زمین و پیروزی نور بر

ظلمت  به رختخواب آسایش و آرامش رفته و شروع زمستان را به

 فال نیک گرفته لختی بیاسائیم.این آئین کهن را هـــر ساله پاس

می داریم تا ضمن بزرگداشت میراث گرانبهای گذشتگان ، همت

بلند داشته و  ازدرگاه حق برای همنوعان  عزیز خیر و خوبی و

سعادت و کامیابی طلب نمائیم و انسانیت انسان را ارج نهیم و

بقول  زنده یاد فروغ جوانمرگ :

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ....

و  سفیدی برفی را که به نرمی آرام آرام بر زلف یار و گیسوی نگار

 رنگ پیری می پاشد قدر شناسیم و بر آسمان دل نقش خاطره زنیم.

 و بنده این دمی را که شما همراهان همدل نظر لطف بر این دل

نوشته ناقابل افکنده اید غنیمت شمرده و با صدای بلند سرخوشانه

می گویم به به / عجب سعادتی...!!

 سلام هموطن ، یلدایت مبارک ...

لحظه هایت اهورایی ...

دلت شاد و لبت خندان 

 دمت گرم و سرت خوش باد ...