شر شر باران و بوی عطر چوب

  سرو سبز و سرکش و مرطوب

در مغاک خاک

رودها جاری

عاشقان چشم انتظار

صبح بیداری

در طواف مرشد رندان عیاری

مسلخ پروانه ها مصلوب

دور یا نزدیک

با حضور مبهم اغیار

دعوی دیوانه گان مغلوب

 یادگار واپسین دیدار

مست و خواب آلود

دیدگان خسته و بیمار

تا دلش امشب نلرزد از پریشانی

شرمسار از صد زبان سوسن

خامش و مغموم

هیچ حرفی نیست ...