رسم زمونه ...

 

رسم نامبارکی است

 که گل ها

قربانیان معصوم

پائیزند ...

*پ.ن :

           یلداتون مبارک .

رویایی از صدف و مرجان ...

 

شب

در پیراهنی سیاه و بلند

خسته و ملول

از دریچه های بسته می گذرد

و من

در شمیم عطر شب بوها

از پشت پلک های خواب آلود

در رویایی از صدف و مرجان

به آوای پری دریاها

گوش جان می سپارم ...

بلا جویان دشت کربلا ...

 

امروز با حضور پرشور امت حزب الله و همیشه در صحنه سراسر استان زرخیز بوشهر پیکر مطهر

چند تن از شهدای گمنام جنگ تحمیلی در این بندر جاودانه تشییع گردید.

خداوند تبارک و تعالی را شاکر و سپاسگزارم که به اینجانب توفیق عنایت فرمودند تا به حکم وظیفه

انسانی و میهنی به رسم قدرشناسی از جانفشانی کبوتران خونین بالی که برای تضمین امنیت و

رفاه و آسایش  ایران و ایرانی و در راستای حفظ و حراست از کیان میهن عزیزمان و دفاع از مکتب

متعالی اسلام و آرمانهای بلند امام (ره) و انقلاب اسلامی بدون هیچ چشمداشتی جان شیرین

خود را خالصانه در طبق اخلاص نهادند در این مراسم معنوی شرکت نمایم و از روح بلند شهدای

سرافراز میهن که مقام و منزلت ایشان نزد حق تعالی متعالی است طلب شفاعت نمایم.  

 انشااله تعالی که سعادت و لیاقت تداوم راه و روش و منش والای شهدای عزیز برخوردار باشیم.

                                                                    روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد .

حسرت ...

 

چشمان شوخ یار

در حسرت بهار

غمگین و بی قرار

بر مر کب خیال

سر می کشد به خلوت نیلوفران مست

آن سوی تر

سیلاب اشک و آه

بر گونه های سرد 

در خون نشسته است

خنیاگر خموش

از دوری نگار

محزون و خسته است...

 

 کارگاه شعر

 

راجع به گوهر شعر و فضیلت شاعری بسیار سخن رفته است و علما و اندیشمندان نام آوری

اظهار فضل نموده اند و بنده با بضاعت اندک و دانش ناقصم خود را واجد صلاحیت کافی برای ورود

به وادی وسیع و تابناک شعر و ادب فارسی  نمیدانم لکن به اقتضای اینکه وبلاگ اینجانب عنوان

پر مسمای (( شعر و ادب جنوب)) را یدک می کشد ذیلن شرح مختصری را به سمع و نظر عزیزان

می رساند امید که مفید و مقبول واقع شود. انشااله .

ــــ برای من شعر حدیث زندگی و عروج اندیشه و زلال احساس و عواطف و بیان صمیمانه درد و

 حسرت عاشقی است. شعر در واقع نمود عینی اندیشه های زخمی شاعر است که رگه های

تلخ و شیرین درد  و غم هجر و شادی و شور وصل، توأمان در آن نهفته است.

شعر ، غرض و غایتی از زندگی شاعر است که در حکم دفاعیه ای در برابر یأس و سرخوردگی ها

ظهور و بروز می یابد و در جهت ترویج شادی و مهر ،با آیه های آسمانی محبت روح عبوس و بی

معنی هستی را تلطیف و تعدیل میسازد.

اصولن شعر طبیعتی ظریف و لطیف و عاطفی و عاشقانه دارد که شاعر هنرمند و متعهد در قالب

 تصویری بکر و بدیع و زیبا ، آمیزه ای از عناصر مختلف و مفاهیم متکثر  را با بهره مندی از هنر والای

شعر و خلاقیت  وجودی خویش در مسیر نیل به وحدت وجود به نمایش میگذارد.

به نظر این حقیر ، درد جانکاه دم سردی و غریبه گی و تنهایی و بی خویشتنی  بشر  امروزه

را هیچ دارویی جز لذت کشف حقیقت  و درک گوهر معانی  ژرف  نهفته در دفتر و دیوان شاعران

فرهیخته و کسب فضائل معنوی حاصل از بازگشت به خویشتن خویش التیام بخشی نیست.

باری پر واضح است که سادگی و روانی و فصاحت و شیوایی از الزامات شعر  خاصه در زبان

شکّرین فارسی است و اغتشاش و تشّتت در ترکیبات و تعقیدات لفظی و قرائن معنوی با

ذات شعر هیچ سنخیتی نداشته و در تعارض آشکار است و جز ایجاد ابهام و گسست کلامی

 و اختلال روایی دردی دوا نمی کند. همچنین افراط در استعمال اضافات و تشبیهات و کاربرد

 استعاره ها و توصیفات ناهمگون نیز بیش از آنچه تصور میشود موجب سستی شعر شده و

 ارزش  واقعی و زیبایی اثر  رو به کاستی می نهد...

                                                                                     تا درودی دگر بار، بدرود.

عشق دنیا را منور می کند ... ...

 

دوش

از میکده

آوای حزینی برخاست

در کویر دل سودا زده ام

 رد احساس غریبی برجاست

شهر دل از غم و اندوه و مهن

در تب تنهایی

روز و شب می سوزد

خرّم آن لحظه

که دلبر به تماشای بهار

دیده بر در دوزد

دلم از حسرت و غم

همچنان می سوزد ...

ما را همه شب نمی برد خواب...

 

در امتداد زندگی

دل خسته از ملالت تکرار

برای اینکه دمی بیاسایم

خلوتی آرام می جویم

 جانان من

جان جهان را

جز  نقشی از سراب

 خط و نشانی نیست

در عالم ادراک

جز آن که از

این خاک

دامن کشانی نیست ...

*****         ***        *****

*پ.ن:

ـــ عنوان پست حاضر عاریه است .

 

 

در انتظار بهار ...

 

امشب هوای دلم طوفانی است بیم از آن دارم که  تند باد حادثه

کاخ آرزوهایم  را ویران سازد ...

گر چه زخم خنجر دوست عزیزی که می خواست بذر عشق را در

 سینه ام بکارد عمیق و کاری نبود اما حماسه عشق پاکی که بر

زندگی و حیاتم  رنگ شادی زد تا ابد بر تارک هستی  جاودانه است.

آه ای دوست، باغبان پیر بی قرار جلوه و جلال گل سرخ در خوف و

 اضطراب است و غنچه ها را از بیم باد غارتگر پائیز  سر شکفتن  نیست...

باری تا بهار فرا رسدبر شانه های زخمی خویش مرهم مهر می نهیم و

از فیض روح القدس مدد می طلبیم و صبر پیشه می سازیم که :

                                              الصبر مفتاح الفرج ...

 

 

 

 

التهاب عشق ...

 

مرغابیان اندوه

در غروبی دلگیر

از شهر آینه ها

بسوی سرنوشتی محتوم

پرواز می کنند

و پیوسته در تفاهم

یکدل و همنوا

در تاریکی شب گم میشوند

تا در کشاکش پر هیاهوی هجرت

راز خطیر عشق را

در طنین بال هایشان

به وسعت ادراک چلچله ها

و نفس پاک کبوتران

طرحی نو در اندازند ...

 

 

 

 

شاهنامه

 

بسی رنج بردم در این سال سی

عجم زنده کردم بدین پارسی

نمیرم از این پس که من زنده ام

که تخم سخن را پراکنده ام

در گنجه ای که اسمن ویژه  آرشیو کتب خاص است و رسمن هر گوشه اش

مملو از همه جور خرت و پرت است دنبال جزوه ای می گشتم که سعادت رو

کرد و چشمانم به جمال فرحبخش شاهنامه ی نفیسی روشن شد که حدود

۱۲ ـــ ۱۰ سال پیش آن را در جریان  سفر به مشهد مقدس و زیارت بارگاه نورانی

حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا (ع) در نمایشگاه کتاب  توس مستقر

 در صحن مقبره ستاره تابناک شعر و ادب پارسی فردوسی بزرگ ابتیاع نمودم.

بدون شک شاهنامه یکی از بزرگترین و فصیح ترین و زیباترین و حتی می توان

گفت برترین آثار به جا مانده از ادبا و شعرای بزرگ جهان هستی است.

شاهنامه از نظمی بسیار فاخر و محتوا و مضمونی فوق العاده قوی و غنی

برخوردارست که این خود بخوبی مبین تسلط کافی و تبحر وافی  و تعمق و

تدبر کشف سراینده ی بلند آوازه ی این اثر سترگ  بر متون دینی و ادبی و

تعلق خاطر به فرهنگ والا و زبان شکّرین پارسی است.رسیدن به کمال فضل

 و درک فضیلت بندگی ثمره برکات لایزال الهی و کشف و شهود و الهام و عنایات

 خاص حضرت حق بر طالبان حقیقی کمال و رستگاری و از جمله فردوسی بزرگ

است.

شاهنامه فردوسی بزرگترین کتاب فارسی  است که به لحاظ گنجینه ی وزین

ادبیات پارسی و احیای حوادث و حکایات گذشته و بیان تاریخ  خطیر ایران در

 اقصی نقاط گیتی مورد توجه و اعتنا و اهتمام  جهانیان می باشد و به جرأت

می توان گفت نمونه مشابهی در حد و اندازه ی آن یافت می نشود ... 

                                                                                                         باقی بقایتان.

 

شب صحبت غنیمت دان ...

 

الان که مشغول نگارش این سطورم درست در نقطه روبرویم تندیس چوبی بوفی کور نشسته بر

چند جلد کتاب قطور مشهود است که چشم در چشم  متفکرانه بمن زُل زده و پلک نمی زند.

این پیکره ی زیبا و پر رمز و راز را سال گذشته دوست عزیزم میلاد عظیمی در خلال سفر به سرزمین

۷۲ ملت ( هندوستان ) بنا به اظهار خودش مخصوصن به نیت بنده  خریداری و عنایت فرمودند که

از همان وقت تا حالا و انشااله همیشه در عالی ترین و چشم نوازترین موقعیت کلبه ی محقرم در

معرض دید قرار دارد و بهترین محرکی است تا با الهام از خصلت ذاتیش در مقام مونسی که در حد

اعلای سکوت و صبوری تمام طول شب را بیدار  و هشیار است بر خواب آلودگی و کسالت شبانه

فائق آیم . فرصت را مغتم شمرده و ضمن تجدید مراتب ادب و ارادت ، سلامتی و سعادت و بهروزی

 قاطبه ی دوستان شفیق خاصه میلاد جان عزیز که متاسفانه مدت مدیدی است از وی بی خبرم

 را از درگاه ایزد متعال آرزومندم.

***             ***          ***

به شوق رویش لبخند

بر لب دلدار

 پائیز برشته را

تا سپیده دم بهار

بدرقه میکنم ...

    ***

* عنوان این پست اشارتی نصف و نیمه از غزل ماندگار حافظ شیرازی ( رضوان الله تعالی علیه)

است که در اوج فصاحت و زیبایی سروده اند :

شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما

بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد ... 

مست غزل و ترانه ام ...

 

چشم دوخته ام به آسمانی که بعد از وقفه ای دو سه روزه  الحمدالله والمنه از دیروز تا حالا 

یک ریز می بارد و من  سرخوش و سرمست از عطر خاک باران خورده  سوار بر بال رویایی

خیال از مجاورت دریا پر می گشایم به دامن دشت و سبزه و کوهسار ...

جای همه دوستان نازنین و مخاطبین گرامی و مجاورین محترم و محترمه  این وبلاگ شاد و

سبز  و خرم انشااله.

***********

دیری است

 چون رود 

  بر وسعت بی پایان هستی

روانه ام

مست غزل و ترانه ام

زخمی به تن زمانه ام

سردار بی ستاره ام

گمنام و بی نشانه ام  

دنبال یک بهانه ام

تا سقف کوتاه دل و

 بغض فرو خورده ام  را 

با تلنگری

یک جا فرو بریزم

 و برای همیشه

خاموش شوم ...

*************

از عطر گل ها مست ...

 

در لطافت خواب ناز شبنم ها

 باد سرد پائیز

نقاب از چهره ی گلستان بر گرفت

تا از این رهگذر

طراوت سبزه و نغمه ی بلبل

بر گونه شقایق ها

گل خنده بنشاند

تا بر گونه های خیس من

کی گل غنچه بشکفد ؟

خــــــــــــــــدا دانـــــد ....

 

نغمه شبانه ...

 

بر فرار شانه های باد

ارغنون دل فریب نور

نیزه های وحشی خورشید

غمزه  ی لیلی وشی مغرور

در نگاه کال مریم ها

آسمان آبی مسرور

دولت مستعجل مستی

باغبان خسته رنجور

شهرزاد قصه گو خاموش

چشم بد از گلعذاران دور ...

                                             

                                                 ۹/۹/۹۱ ــ بندر بوشهر      

 

حرفی از آن هزاران ...

 

 روانشاد جنت مکان حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی ـ علیه الرحمه ــ

در اثر وزین و جاودانه ی فرهنگ و ادب پارسی ((فیــــه مافیـــــه ))  به غــایت 

فصاحت و شیــوایی و ظرافت و زیبایی آورده است :

ـــ مادران و پدران ما مثل زنبورانند که طالبی را به مطلوبی جمع می کنند و

  عاشقی را با معشوقی گرد می آورند و ایشان ناگاه می پرند.

باری حق تعالی ایشان را واسطه فیض تعیین کرده است در تولید و ذخیره سازی

 موم و عسل و ایشان می پرند و می روند و موم عالی و عسل گوارا  می ماند و

 باغ و باغبان .

خود ایشان از باغ بیرون نمی روند.این آن چنان باغی نیست که از اینجا توان بیرون

رفتن الا از گوشه باغ به گوشه باغ می روند.

تن ما مانند کندویی است و در آنجا موم و عسل ، عشق ِ حق است ...

                       (( چون شبنم روشن گهر، با خار و گل یکرنگ شو

                        بگــــــــــــذار رعنایی زســــر، بیزار از نیرنگ شو  ...))*

*بیت حسن ختام سروده ی زنده یاد صائب تبریزی ــ رحمه الله علیه ـــ است.

خطی بر باور تقدیر ...

 

 

نازنین

در پی سالها بی خبری

هنوز طعم لبخند شیرین

و عطر کلام شورانگیزت

 در کوچه باغ  آشنایی 

آکنده است

 و  زلال اشک تمنا

بر دیده گان مشتاقم

همچنان جاریست ...

 

 

 

 

 

 

 

عشق زندگی در من خیلی وقته مرده ...    

 

برلب رود مرده ...

خیل برگهای سبز

عریان

به چه کار آمده اند ...!!؟؟

دیری است

 بر ما و از ما

دیگر گذشته است ...

حدیث حاضر غایب ...

 

این حکایت جالب و شنیدنی را سالها پیش دوستی عزیز برایم تعریف کرد که اکنون فرسنگها دورتر

از اهالی سرزمین مهر در دیار دلگیر غربت فرنگستان زندگی می کند ــ یادش به خیر  ...

دیشب فرصتی دست داد و در حین تورق گنجینه خاطرات مکتوبم بطور  کاملن اتفاقی  آنچه شرحش

در پی می آید  توجهم را جلب کرد  تا مشتاقانه بعد از چند سال خاطرات شیرین دوران طلایی دوستی

 دوستان ناب و بی ریا و عشق و ارادت خالصانه  زنده گردد و روح و روان و جسم و جانم جلوه و جلا یابد.

خب چه می خواستم بگویم ؟ خدا انشااله خیر کثیر دهد کسانی را که برای آدم هوش و حواس  باقی

نمی گذارند...القصه،منوچهر خان  عزیز که یادش بخیر باد در یکی از شبهای سرد زمستان برایم

تعریف کرد به اصرارزیاد خانواده و نزدیکان خصوصن شادروان والده ماجده اش جهت تعجیل  و تسریع

 در امر خیر و سنت حسنه  اختیار تأهل ، بالاخره دختر خانم  نجیب همسایه را برای همسری انتخاب

 و در مجلسی خصوصی با شرم و حیایی خاص معرفی نمودم.

چند روز بعد از اینکه نتایج مذاکرات و رایزنی های  مقدماتی  و تحقیقات محسوس و غیر محسوس

خوشبختانه مثبت ارزیابی شد در معیت هیأتی سنگین و رنگین به ریاست ابوی با گل و گلاب و

شربت...!! و شیرینی رسمن به خواستگاری رفتیم و با توافق خانواده ها قرار مدار مراسمات بله برون

 و دیگر تشریفات مرسوم و  مقرر شامل هماهنگی محضر و عقد و اجاره تالار و توزیع کارت دعوتی

و ...... را تابع النعل بالنعل با عجله بسرعت هر چه تمام تر به انجام رسانده و نهایتن قرار شد ۵ شنبه

شب که مقارن با عید سعید غدیر خوش یمن و برکت  بود جشن با شکوه عروسی برپا شود و انشااله

همه چیز بخوبی و خوشی ختم به خیر گردد. باری روزها و شبها از پی هم می گذشتند و  بنده سر

شوق و خوشحال از اینکه بالاخره سرو سامانی گرفته و قاطی مرغ ها شده ام احساس غرور میکردم

 و بقول معروف از فرط شادی در پوست خود نمی گنجیدم.

یکی دو سه روز مانده به زمان عروسی یکی از دوستان صمیمی  آمد در مغازه  بابام و ضمن تدارک

فهرست وسایل و ملزومات درخواستی چشمش بمن افتاد و با خوشحالی بهم تبریک گفت و آرزو کرد

دست راستم روی سرش باشد .بنظر می رسید برای رفتن بی تاب است لذا به شوخی  بهش گفتم

 حالا ما متاهل شدیم  تو کجا با این عجله ؟ این لیست را برای چی و کی خریدی ..!؟ خندید و گفت

نه بابا  بخت ما که فعلن طلسم شده راستش فردا صبح قراره بریم کوه و بچه ها گفتند به منوچهرم

 بگو بیاد ولی من گفتم فردا پسفردا عروسیشه و نمی تونه بیاد ...گفتم  آره خب ، مگه قراره چند وقت

بمونید .؟ گفت هیچی  زیاد نمی مونیم فوقش فردا شب خونه ایم  ....گفتم  خب پس منم میام .

حتی اون با این که از من کم سن و سال تر بود بیشتر عقلش می رسید و گفت نه بابا کجا میای ...!!؟

درست نیست شب عروسیت راه بیفتی  دنبال یه مشت بچه عذب تو کوه و بیابون ...

اما من اصلن گوشم به این حرفها بدهکار نبود و شوربختانه هنوز تو حال و هوای مجردی سیر

 می کردم. روی همین اصل فردا صبح زود بدون اینکه به کسی اطلاع بدم شال و کلاه کرده و سر راهم

 رفتم مغازه یه سری خرت و پرت و  یه مقدار تنقلات برداشتم و برای بابا یادداشت گذاشتم کار ضروری

 واسم پیش اومده  و کرکره رو پائین کشیدم و راهی شدم .چون نزدیک عروسیم بود  عذرم موجه بنظر

می رسید  و بابا بر خلاف همیشه به غیبتم زیاد گیر نمی داد. خلاصه بهر ترتیبی که بود با دوستان

شفیق مجرد ــ من دیگه مجرد نبودم ـــ   همراه شدیم و کلی راه طی کردیم تا شب  فرا رسید و در

کوه  آتشی افروخته و چادری برپا کردیم و قرار شد نهایتن  فردا بعد از ظهر به شهر برگردیم . دم دمای

سحر  نسیم ملایمی وزیدن آغاز کرد و نم نم بارانی باریدن گرفت .در پی آن ناگهان هوا دگرگون شد و

نسیم سحرگاهی به باد سرد مبدل گشته و بارانی سیل آسا بطرز عجیبی  شدت گرفت.صدای رعد و

تندر توفنده و  آذرخش برق در کوه می پیچید و بر وحشتمان می افزود.من بیش از همه مضطرب و نگران

 بودم که چه خبطی کردم آمدم ؟ حالا چه خاکی بسرم بریزم..؟ آخه نه کسی از عزیمتم به کوه مطلع

نبود و نه بطریقی امکان اطلاع رسانی وجود داشت... ـــ ناگفته نماند که اون موقع موبایل تازه وارد بازار

ایران شده بود و کالایی لوکس محسوب میشد و خیلی هم گران بود و مثل الان همه مردم توان

 تهیه نداشتند و فراگیر نبود ...ـــ بچه ها اگر چه علت نگرانی  و اندوه من را می دانستند و بخوبی

درکم می کردند ولی  چه سود که متاسفانه  در آن شرایط بحرانی هیچ کاری از کسی ساخته نبود.

من هم راضی نبودم کسی بخاطر من بزحمت ومرارت بیافتد ولی مستمر و یک ریز به خودم و بخت

 بدم لعنت می فرستادم. در این میان فرهاد ـــــ همان دوستی که خبر کوهنوردی بچه ها را بهم گفته

 بود  ـــ  مرتب سرزنشم میکرد که  دیدی چقدر بهت گفتم نیا ... تقصیر خودته که گوش نکردی و ....

نشان به این نشان که سه شبانه روز در بدترین شرایط روحی و روانی اسیر برف و بوران بسر بردیم 

که خدا را شکر طوفان فروکش کرد و  رأس ساعت حدود ۳ بعد از ظهر بهر سختی و محنتی که بود

 توکل به  ایزد منان در اوج نگرانی و بی  رمقی  و خستگی عزم مراجعت نمودیم. ناگهان صدای داد و

 هواری از دور بگوشمان رسید. انگار افرادی اسم کوچک همراهانم را بترتیب صدا میزدند.صدایشان

 لحظه به لحظه بلندتر و نزدیکتر میشد و بر امیدواری مان می افزود..بهر بدبختی بود سرما زده و

بی رمق با گروه امداد گران  متشکل از چند تن از اهالی محل و اعضای هیأت کوهنوردی و برادر یکی

دو تا از همراهان که دو روز متوالی برای یافتن و نجات  دادن ما در تلاش بودند در کنار چاه آبی تلاقی

 کردیم .یکی از آنها که مرا و خانواده  نامزدم را می شناخت  رو به من بهت زده گفت اَ  آقا منوچهر

تویی ..!!؟؟ مگه تو هم با اینا بودی ...!!؟؟  گفتم آره خب چطو مگه ..؟ گفت مرد حسابی  دو روزه

تمام اهالی محل برای کسب خبر و پیدا کردن ردی از شاه دوماد فراری بسیج شده اند...!!

خب برادر من، تو اگه به اون دختر مظلوم بی علاقه بودی این که راهش نبود..

 کی فریبت داده ؟ چرا این کارو کردی ...؟ چرا باعث آبرو ریزی و هتک حرمت دو  فامیل محترم و

 آبرومند شدی آخه ... !!؟؟  خلاصه یکریز و بی وقفه  مسلسل وار شماتتم  میکرد و نهیبم

 میزد که چرا ...؟در اوج ناراحتی و استرس گفتم عزیزدلم هر که ندونه تو که هم  خوب میدونی و

 هم  به عینه می بینی... راستش من واسه  وداع با دوره تجرد به نیت یه شب با بچه ها

 اومدیم کوه که فردا صبحش برگردیم شهر ، اما از بد شانسیم یهو هو طوفان  گرفت و سیلاب مانع

 از بازگشت مون شد .

البته  هرگز قصد توجیه ندارم و میدونم کارم اشتباه بوده و نباید تو این اوضاع و احوال بدون اطلاع و

هماهنگی به کوه می آمدم و عروس سپید بخت رویاهایم را تنها گذاشته و نگران می ساختم ولی

خب دیگه پیش اومده و حالا من از شما که شخصی محترم و بزرگوار و مورد وثوق  قاطبه اهالی

 محل منجمله خانواده عروس خانم هستید  صمیمانه خواهش می کنم اصل جریان و حقیقت

موضوع وقوع حادثه غیرمترقبه و مراتب بی گناهی مرا به اطلاع ایشان برسانید و پادر میانی کنید

تا با مناعت طبع پوزش مرا بپذیرند.

آخه خانواده عروس خانم و خود ایشان با همه مهربانی و عطوفتی که نسبت بمن داشته و انشااله

دارند با دلخوری تمام از دستم شدیدن شاکی بودند و  گو اینکه حتی صحبت هایی مبنی بر بهم

 زدن وصلت و بطلان عقد مطرح شده بود که با حسن تدبیر و منش والای معتمدین و ریش سفیدان

فامیل ختم بخیر شد واد و خاطره اش تا همیشه آویزه گوش و چراغ راه زندگیم بوده  و می باشد.

کما اینکه بعد از سالها که از آن حادثه می گذرد از ماحصل آن الحمدالله والمنه زندگانی سالم و

 بی ریا و مسالمت آمیزی است که سرشار از مهر و محبت و وفاداری با تعامل و احترام متقابل و

 رفاه  و آسایش نسبی در جمع خانواده و بستگان جاری و ساری می باشد.

                                                      یاد همه دوستان حاضر و غایب بخیر و شادی باد...