حدیث حاضر غایب ...
این حکایت جالب و شنیدنی را سالها پیش دوستی عزیز برایم تعریف کرد که اکنون فرسنگها دورتر
از اهالی سرزمین مهر در دیار دلگیر غربت فرنگستان زندگی می کند ــ یادش به خیر ...
دیشب فرصتی دست داد و در حین تورق گنجینه خاطرات مکتوبم بطور کاملن اتفاقی آنچه شرحش
در پی می آید توجهم را جلب کرد تا مشتاقانه بعد از چند سال خاطرات شیرین دوران طلایی دوستی
دوستان ناب و بی ریا و عشق و ارادت خالصانه زنده گردد و روح و روان و جسم و جانم جلوه و جلا یابد.
خب چه می خواستم بگویم ؟ خدا انشااله خیر کثیر دهد کسانی را که برای آدم هوش و حواس باقی
نمی گذارند...القصه،منوچهر خان عزیز که یادش بخیر باد در یکی از شبهای سرد زمستان برایم
تعریف کرد به اصرارزیاد خانواده و نزدیکان خصوصن شادروان والده ماجده اش جهت تعجیل و تسریع
در امر خیر و سنت حسنه اختیار تأهل ، بالاخره دختر خانم نجیب همسایه را برای همسری انتخاب
و در مجلسی خصوصی با شرم و حیایی خاص معرفی نمودم.
چند روز بعد از اینکه نتایج مذاکرات و رایزنی های مقدماتی و تحقیقات محسوس و غیر محسوس
خوشبختانه مثبت ارزیابی شد در معیت هیأتی سنگین و رنگین به ریاست ابوی با گل و گلاب و
شربت...!! و شیرینی رسمن به خواستگاری رفتیم و با توافق خانواده ها قرار مدار مراسمات بله برون
و دیگر تشریفات مرسوم و مقرر شامل هماهنگی محضر و عقد و اجاره تالار و توزیع کارت دعوتی
و ...... را تابع النعل بالنعل با عجله بسرعت هر چه تمام تر به انجام رسانده و نهایتن قرار شد ۵ شنبه
شب که مقارن با عید سعید غدیر خوش یمن و برکت بود جشن با شکوه عروسی برپا شود و انشااله
همه چیز بخوبی و خوشی ختم به خیر گردد. باری روزها و شبها از پی هم می گذشتند و بنده سر
شوق و خوشحال از اینکه بالاخره سرو سامانی گرفته و قاطی مرغ ها شده ام احساس غرور میکردم
و بقول معروف از فرط شادی در پوست خود نمی گنجیدم.
یکی دو سه روز مانده به زمان عروسی یکی از دوستان صمیمی آمد در مغازه بابام و ضمن تدارک
فهرست وسایل و ملزومات درخواستی چشمش بمن افتاد و با خوشحالی بهم تبریک گفت و آرزو کرد
دست راستم روی سرش باشد .بنظر می رسید برای رفتن بی تاب است لذا به شوخی بهش گفتم
حالا ما متاهل شدیم تو کجا با این عجله ؟ این لیست را برای چی و کی خریدی ..!؟ خندید و گفت
نه بابا بخت ما که فعلن طلسم شده راستش فردا صبح قراره بریم کوه و بچه ها گفتند به منوچهرم
بگو بیاد ولی من گفتم فردا پسفردا عروسیشه و نمی تونه بیاد ...گفتم آره خب ، مگه قراره چند وقت
بمونید .؟ گفت هیچی زیاد نمی مونیم فوقش فردا شب خونه ایم ....گفتم خب پس منم میام .
حتی اون با این که از من کم سن و سال تر بود بیشتر عقلش می رسید و گفت نه بابا کجا میای ...!!؟
درست نیست شب عروسیت راه بیفتی دنبال یه مشت بچه عذب تو کوه و بیابون ...
اما من اصلن گوشم به این حرفها بدهکار نبود و شوربختانه هنوز تو حال و هوای مجردی سیر
می کردم. روی همین اصل فردا صبح زود بدون اینکه به کسی اطلاع بدم شال و کلاه کرده و سر راهم
رفتم مغازه یه سری خرت و پرت و یه مقدار تنقلات برداشتم و برای بابا یادداشت گذاشتم کار ضروری
واسم پیش اومده و کرکره رو پائین کشیدم و راهی شدم .چون نزدیک عروسیم بود عذرم موجه بنظر
می رسید و بابا بر خلاف همیشه به غیبتم زیاد گیر نمی داد. خلاصه بهر ترتیبی که بود با دوستان
شفیق مجرد ــ من دیگه مجرد نبودم ـــ همراه شدیم و کلی راه طی کردیم تا شب فرا رسید و در
کوه آتشی افروخته و چادری برپا کردیم و قرار شد نهایتن فردا بعد از ظهر به شهر برگردیم . دم دمای
سحر نسیم ملایمی وزیدن آغاز کرد و نم نم بارانی باریدن گرفت .در پی آن ناگهان هوا دگرگون شد و
نسیم سحرگاهی به باد سرد مبدل گشته و بارانی سیل آسا بطرز عجیبی شدت گرفت.صدای رعد و
تندر توفنده و آذرخش برق در کوه می پیچید و بر وحشتمان می افزود.من بیش از همه مضطرب و نگران
بودم که چه خبطی کردم آمدم ؟ حالا چه خاکی بسرم بریزم..؟ آخه نه کسی از عزیمتم به کوه مطلع
نبود و نه بطریقی امکان اطلاع رسانی وجود داشت... ـــ ناگفته نماند که اون موقع موبایل تازه وارد بازار
ایران شده بود و کالایی لوکس محسوب میشد و خیلی هم گران بود و مثل الان همه مردم توان
تهیه نداشتند و فراگیر نبود ...ـــ بچه ها اگر چه علت نگرانی و اندوه من را می دانستند و بخوبی
درکم می کردند ولی چه سود که متاسفانه در آن شرایط بحرانی هیچ کاری از کسی ساخته نبود.
من هم راضی نبودم کسی بخاطر من بزحمت ومرارت بیافتد ولی مستمر و یک ریز به خودم و بخت
بدم لعنت می فرستادم. در این میان فرهاد ـــــ همان دوستی که خبر کوهنوردی بچه ها را بهم گفته
بود ـــ مرتب سرزنشم میکرد که دیدی چقدر بهت گفتم نیا ... تقصیر خودته که گوش نکردی و ....
نشان به این نشان که سه شبانه روز در بدترین شرایط روحی و روانی اسیر برف و بوران بسر بردیم
که خدا را شکر طوفان فروکش کرد و رأس ساعت حدود ۳ بعد از ظهر بهر سختی و محنتی که بود
توکل به ایزد منان در اوج نگرانی و بی رمقی و خستگی عزم مراجعت نمودیم. ناگهان صدای داد و
هواری از دور بگوشمان رسید. انگار افرادی اسم کوچک همراهانم را بترتیب صدا میزدند.صدایشان
لحظه به لحظه بلندتر و نزدیکتر میشد و بر امیدواری مان می افزود..بهر بدبختی بود سرما زده و
بی رمق با گروه امداد گران متشکل از چند تن از اهالی محل و اعضای هیأت کوهنوردی و برادر یکی
دو تا از همراهان که دو روز متوالی برای یافتن و نجات دادن ما در تلاش بودند در کنار چاه آبی تلاقی
کردیم .یکی از آنها که مرا و خانواده نامزدم را می شناخت رو به من بهت زده گفت اَ آقا منوچهر
تویی ..!!؟؟ مگه تو هم با اینا بودی ...!!؟؟ گفتم آره خب چطو مگه ..؟ گفت مرد حسابی دو روزه
تمام اهالی محل برای کسب خبر و پیدا کردن ردی از شاه دوماد فراری بسیج شده اند...!!
خب برادر من، تو اگه به اون دختر مظلوم بی علاقه بودی این که راهش نبود..
کی فریبت داده ؟ چرا این کارو کردی ...؟ چرا باعث آبرو ریزی و هتک حرمت دو فامیل محترم و
آبرومند شدی آخه ... !!؟؟ خلاصه یکریز و بی وقفه مسلسل وار شماتتم میکرد و نهیبم
میزد که چرا ...؟در اوج ناراحتی و استرس گفتم عزیزدلم هر که ندونه تو که هم خوب میدونی و
هم به عینه می بینی... راستش من واسه وداع با دوره تجرد به نیت یه شب با بچه ها
اومدیم کوه که فردا صبحش برگردیم شهر ، اما از بد شانسیم یهو هو طوفان گرفت و سیلاب مانع
از بازگشت مون شد .
البته هرگز قصد توجیه ندارم و میدونم کارم اشتباه بوده و نباید تو این اوضاع و احوال بدون اطلاع و
هماهنگی به کوه می آمدم و عروس سپید بخت رویاهایم را تنها گذاشته و نگران می ساختم ولی
خب دیگه پیش اومده و حالا من از شما که شخصی محترم و بزرگوار و مورد وثوق قاطبه اهالی
محل منجمله خانواده عروس خانم هستید صمیمانه خواهش می کنم اصل جریان و حقیقت
موضوع وقوع حادثه غیرمترقبه و مراتب بی گناهی مرا به اطلاع ایشان برسانید و پادر میانی کنید
تا با مناعت طبع پوزش مرا بپذیرند.
آخه خانواده عروس خانم و خود ایشان با همه مهربانی و عطوفتی که نسبت بمن داشته و انشااله
دارند با دلخوری تمام از دستم شدیدن شاکی بودند و گو اینکه حتی صحبت هایی مبنی بر بهم
زدن وصلت و بطلان عقد مطرح شده بود که با حسن تدبیر و منش والای معتمدین و ریش سفیدان
فامیل ختم بخیر شد واد و خاطره اش تا همیشه آویزه گوش و چراغ راه زندگیم بوده و می باشد.
کما اینکه بعد از سالها که از آن حادثه می گذرد از ماحصل آن الحمدالله والمنه زندگانی سالم و
بی ریا و مسالمت آمیزی است که سرشار از مهر و محبت و وفاداری با تعامل و احترام متقابل و
رفاه و آسایش نسبی در جمع خانواده و بستگان جاری و ساری می باشد.
یاد همه دوستان حاضر و غایب بخیر و شادی باد...