شوق با تو بودن ...


فروغ آفتاب با تو بودن را

با شوق وصل

وسه تار و سبزه و سوسن آذین می بندم

 و دلم را

به شور عشق و صفا

از کنج تاریک بیشه عزلت

به معبر طلایی خورشید

و زلال چشمه سار وفا

نقب می زنم

تا پیوند شکوهمند عشق

و آفتاب سخاوت و مهربانی

تا ابد

در کویر دلم

  جاودانه بماند ..

بهار نگاه دوست ...


نازآفرین

زمستان دل مرا

پایانی نیست

مگر

بهار نگاه  تو

دردم دوا کند ...

رخصت.

با عرض سلام و ابلاغ مراتب ادب و احترام بحول و قوه الهی امروز عصر یا سحرگاه فردا پنجشنبه

مورخ 24 بهمن ماه در معیت دوستان عضو باشگاه پرافتخار کوهنوردی عقاب برنامه کوهنوردی داریم .

در همین راستا خاضعانه از عموم مخاطبین گرامی این  وبلاگ خاصه دوستان عزیزم رخصت طلبیده و

از قاطبه مراجعین التماس دعای عاجل دارم.

  امیدوارم غیبت یکی دو روز آینده حقیر را به بزرگواری خود ببخشید و بر من خرده نگیرید.

                                                                                                      مشتاق دیدار .

آرزو ...


دل هوای یار دارد باز هم

حسرت دیدار دارد باز هم

مردم چشمم که جولانگه اوست

با نگاهش کار دارد باز هم

بس که می ترسد دل از هر سایه ای

وحشت از دیوار دارد باز هم

گل ز بیم دست گلچین است و بس

گر به پایش خار دارد باز هم

دل به زندان هزاران آرزو

شوق روی یار دارد باز هم

از گل لبخند او در خاطرات

نکهت گلزار دارد باز هم

دل ز شوقش می تپد در سینه ام

حالتی تبدار دارد باز هم

تا نبیند دوریش در خواب نیز

دیده را بیدار دارد بازهم

دل در این دنیای فانی نازنین

آرزو بسیار دارد باز هـــــــم ...

انعکاس مهر


پرندگان تنها

به برکه های آب پناه می برند

و آدمهای تنها

به دلهای پاک ...

عشق و عاشقی کار دله گناه من نیست ...


نازنین

من هم مثل تو

از دیرباز

به اعجاز عشق

 و الهام شعر

و شکوه مهر 

و پیوند ناگسستنی باغ و بهار

ایمان داشته

و هماره حرمت دوستی را

ارج نهاده

و  هر فرصتی را

برای درود و سرود و سرایش

غنیمت دانسته ام

اکنون نیز برای

شادی و شعر

انگیزه ای جز عشق

و معجزه ای جز مهر

باقی نمانده است

باری نارنین

تا تاب و توانی هست

درنگ مکن

که همیشه فرصت انتخاب نیست ...



به دریا رفته میداند مصیبت های طوفانرا ...


خروش دریا 

در ظلمت غلیظ شب

و تشویش ذهن امواج

و دلشوره ی مصائب نابهنگام 

در تلاقی کابوس مرگ

و لذت رویای ساحل

و بد مستی جاشو های لجوج

برای غرق کردن لنج

و تسخیر روح ناخدا کافیست ...



بلند آسمان آبی عشق ...


امشب برنامه وزین و جالب شو نشینی سیمای مرکز بوشهر خیلی خاص و دلنشین و خاطره آمیز بود

زیرا دو مهمان ویژه داشت که یکی همسر گرامی سرتیپ خلبان شهید والامقام یاسینی بود و دیگری

سردار سرتیپ خلبان بازنشسته جناب آقای علی نمکی فرمانده وقت پایگاه ششم شکاری بوشهر بود

که خاطرات بسیار شیرینی از دوران پیروزی انقلاب شکوهمند ایران اسلامی و همچنین روزهای آغازین

جنگ تحمیلی بیان فرمودند که در نوع خود بسیار زیبا و شنیدنی بود و یاد و خاطره ی جاودان تیز پروازان

غرور آفرین نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران جمعی پایگاه  هوایی نمونه بوشهر را که همواره

در دل و جان مشتاق عموم  هموطنان رشید و عزیز ایران زمین خاصه مردم شریف و قدرشناس بوشهر 

زنده  و جاوید است رنگ و بو و جلوه و جلایی  تازه بخشید. یاد و راه پر افتخار حضرت امام خمینی (ره)

و شهدای گلکون کفن ایران اسلامی خاصه شهدای دلاوری که در راه تامین امنیت و رفاه بلند آسمان

آبی عشق  و آستان  دلنواز مهر جاودانه شدند گرامی و پر رهرو باد . هو یا علی (ع) مددی .

دیو چو بیرون رود فرشته در آید...


با سلام و عرض ادب و احترام خدمت عموم عزیزان جان بدینوسیله  فرا رسیدن سالروز ایام الله دهه

مبارک فجر انقلاب شکوهمند اسلامی ایران عزیز تحت رهبری داهیانه بنیانگذار فقید انقلاب حضرت

امام خمینی ( ره ) را خدمت هموطنان عزیزم در اقصی نقاط گیتی تبریک و تهنیت عرض می نمایم.

امید که با استعانت از درگاه  کبریایی قادر متعال راه و یاد آن عزیز سفر کرده را ارج نهاده و  همواره

رهنمودها و تدابیر مدبرانه و منویات راهگشای جانشین خلف ایشان  رهبر فرزانه انقلاب حضرت امام

خامنه ای ( ایدهم الله تعالی ) را نصب العین خود قرار دهیم و در جهت نیل به آرمانهای متعالی دین

مبین اسلام و ائمه اطهار (ع ) و امام و انقلاب و شهدای گلگون کفن انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی

از هیچ تلاش و کوششی فروگذار نباشیم.

آئین مهر ... ...


هر بار که میروی

باد بیاید یا نیاید

دستی از پشت پنجره تکان می خورد

دستی که هرگز خسته نمی شود

دستی لطیف

از جنس مهربانی

که از خانه ی عشق

گرد سالیان فراق را می تکاند

 و من

از ورای هستی

طرح رخسارت را

زیر پلک های بسته

به تصویر می کشم ...


در هوایت بیقرارم ...


آه ... نازنین


تو کجایی که ببینی


دلشوره ی شبانه


 و غم زمانه


خواب و خیالم را


آشفته کرده است ...


اقلیم وفا ...


پروانه صفت دیده بر او دوخته بودم

                                    وقتی که خبردار شدم سوخته بودم ...                                                                                                

بسوزند چوب درختان بی بر ...


سرو و صنوبر

خشک و بی بر

زیر آفتاب دور دست زمستان

چرخنده در باد

حقیقت تلخ این جهان خیالی را

آهسته و پیوسته

تکرار میکنند ...

گلی از گلشن خواجه ی شیراز ...


  به یک کرشمه که نرگس


  بخود فروشی کرد


  فریب چشم تو صد فتنه


   در جهان انداخت .


(( هر آن کس دل به دریا زد رهایی یافت )) ...


 دیگر سنگ هیچکس را

به سینه نمی زنم

برای روز مبادا هم

نقشه  نمی کشم

این بار هم مثل همیشه

برفی که نابهنگام  می بارد

تمام جاده های منتهی به تو را خواهد بست

 و من اینجا

خسته و تنها

 در ساحل آبی آرام دریا

به سرنوشت می اندیشم

که چگونه تصویرگر جدائی هاست ...

بر من خرده مگیر

تکلیف دیگر و

تصمیم بهتری درکار نیست

(( مرا آن دل

که بر دریا زنم نیست )) ...