روزگاری پیش ما هم روزگاری داشتیم ....

 

علی القاعده می بایست هر روز از روز قبل بهتر بود حال آنکه حکایت ما عکس قاعده 

مبتنی بر شعار معروف  ـــ هر روز بهتر از دیروز  ـــ شرکت صا ایران هر روز بدتر از دیروزیم.

یأس و نومیدی و کسالت و بیحالی دست بدست هم داده تا  نه تنها علائم افسردگی در

 وجودمان دیده شود بلکه نهادینه گردد.هر چه فکر میکنم و با خود کلنجار میروم عقلم به

جایی قد نمیدهد که ریشه این سستی و رخوت چیست؟ و علت تامه اش کدام است ؟

روزگاری پیش که ما را  هم مثل امروز اغیار، روزگاری و چشم یاری بود و با سمن سیمای

 خود قول و قرار و قیل و قالی  داشتیم حال و روزمان خیلی بهتر بود. دریغ و درد که هر چه

پیش آمدیم نوشمان نیش و قلبمان ریش  شد و تا بخود جنبیدیم دامن ازدست برفت... 

اینک اینجا ، ملول  و خسته و تنها و دلشکسته هر لحظه عمر چونان سالی طولانی و

سنگین میگذرد و افکاری مغشوش و احوالی مشّوش و التهاب آفرین روح و روانم را مسخّر

 نموده و دل و جانم را در آتش سوزان هجران میگدازد و راه چاره و مفّر گریزی نیست.

یادش  گذشته ها بخیر ، انگار همین دیروز بود که سرکار خانم مرضیه خواننده اصیل و محبوب

ایرانی با آن صدای گیرا و دلنشینش زبان حال امروز مراچه سوزناک باز می گفت که :

 

ای وای اگر

صیاد من

غافل شود از

یاد من

قدرم نداند

فریاد اگر دلدار من

غافل شود از

 حال من

دردم نداند .......

فایز دشتستانی دوبیتی  سرای  معروف جنوبی نیز با دریغ و درد از رنج و عذاب گذشت عمر  

  شکوه سر میدهد و در ابیات و اشعار بسیاری با سوز و گداز و اندوهی وافر از سختی روزگار

 گلایه می فرمایند که ابیات زیبای زیر از آن جمله است . مردم جنوب ابیات حزن انگیزش را

 در محافل و مجالس و یادواره ها در قالب های مختلف نوای محزون شروه به سبکی خاص

می خوانند و مستمعین نیز به رسم و عادت  مألوف دم میگیرند و   و با تداوم تحریرها

به خواننده  شوق و ذوق بیشتر می بخشند :

گذشتی عمر لیکن بد گذشتی

                           به هر روزی به ما چون صد گذشتی ....

*سفر آسان فراق یار مشکل

                           به ناچاری نهم این بار بر دل

به کوه افزون بود بار فراقت

                            عجب دانم رسد مفتون به منزل ...*  دو بیتی صدر و ذیل هر دو از

مفتون است ولی خب در کل مردم جنوب تفکیک قائل نمی شوند و عموما دوبیتی های

 دشتستانی را فایز اطلاق می کنند و خواننده را شروه خوان یا فایز خوان می نامند. 

*ز هجر دوست در فریادم امشب

                               دل اندر کوره حدادم امشب

به سرو ناز مفتون باد شبگیر

                          بگو در دیر آبادم امشب ...*

خداوندا دلم از دین بری شد

                       اسیر تار زلف آن پری شد

پری دید و پریشان گشت فایز

                             پری رو هر که دید از دین بری شد ...

**

من برای شما دعا می کنم شما نیز برای بنده ، فکر می کنید کی بیشتر سود میکنه و چرا؟

فعال مایشاء

 

جای شما سبز داشتم شام میخوردم که یهویی فضای خونه تاریک و ظلمانی

 شد. اول فکر کردم برق رفته بعد دیدم نه بابا همسایه ها  همه برق دارند .

لامپ حیاط خلوت  خونه خودمونم روشنه ..!! چراغ کمی تا قسمتی اضطراری

 رو برداشتم  و خودم را به فازمتر و سیم چین و دم باریک مجهز و مسلح نموده

 و رفتم سروقت جعبه تقسیم.دیدم که یکی از فیوزهای باصطلاح مینیاتوری پریده

 تا ما نیز در نتیجه پریدنش در گرما و شرجی طاقت فرسای بندر بپزیم. پریدن

فیوز در مناطق گرمسیر بخصوص در واحدهای دارای کنتور تک فاز  امری رایج و

 شایع است و معمولن همه افراد راه و روش  بسیار آسان زدن کلید قطع و وصل

 فیوز را  بخوبی خوب بلد هستند ولی من هرکاری کردم که دوباره شاسی فیوز

سرجاش فیکس شود بر خلاف همیشه به هیچ وجه امکانپذیر  نشد. خوب که

دقت کردم متوجه شدم یک شاخه از سیم های رشته ای بعلت شدت گرما

ذوب شده و با سیم مفتولی که از کنار آن میگذرد اتصالی نموده و همین امر

سبب پریدن فیوز و قطع برق منزل شده است.با این حساب کار سختی پیش

رو نداشتم کافی بود اتصال سیم ها را از هم جدا نمایم و  کلید فیوز را بزنم.

بدبختانه دست زدن به سیم همان و جرقه ای شدید  که برق حیاط خلوت

هم با اشکال مواجه شد همان، بدتر از بد اینکه کل منزل در خاموشی مطلق

 فرو رفت و سیم ها بهم ریختند و فیوزها نیز جابجا شدند و من کور و پشیمان

از اینکه چرا در کاری که تخصص ندارم دخالت نموده ام. اتاق ها لحظه به لحظه

گرم و گرمتر میشدند و ماندن در فضای داخل خانه بدون کولر  عملاً غیر ممکن

 مینمود. از سر ناچاری به یکی از برق کارانی که شماره همراهش را طی

اطلاعیه ای به در و دیوار محل چسپانده تماس حاصل نمودم که متاسفانه در

دسترس نبود.لاجرم به چند نفر از دوستان زنگ زدم و شرح حال بازگفتم و

 استمدادطلبیدم . احدی از دوستان شماره برقکار اداره محل کارشان را

 لطف فرموده و توصیه کردند بگوئید از طرف جناب آقای مستطاب الدوله دیلمی

تماس می گیرم و بنده دقیقن همان کار کردم که گفته بود. برقکار روده دراز

دندان گرد که معلوم نبود کجا و به کدام متکای پر قو لمیده و صدایش از ته کدام

چاه بی  بُن در می آید بعد از کلی پرس و جو که  خب چه شده ؟وچه بوده ؟

 و چه کردی؟  و کی کردی؟ و چرا کردی؟ و دست نزنی یه وقت ،خطرناک است

 و الان  که خیلی دیر وقت است  ـــ ساعت حدود ۲۳ ـــ  و هیچ برقکاری این

وقت شب کار نمیکند و تا صبح صبرکن و این خزعبلات...گفتم عزیز دل برادر خوبه

 جنابعالی تو این دیار تفتیده ساکنی و آنوقت توقع داری من توی این شرجی و

 گرما سرکنم...!!؟؟ گفت خب آخه من الان وسیله گیرم نمیاد گفتم هر جای

شهر که باشی خودم میام دنبالتون و با کمال احترام با تشریفات رسمی بر

میگردانم  دولت سرا دیگه چی...؟ گفت  میدونی هزینه کار شبانه دوبل است ؟

گفتم مهم نیست حالا، مثلاً چقدر...؟آخه من نرخ کار روزانه را نمیدانم...فرمودند

 واسه شما که آشنای آقای مستطاب الدوله اید هیچ قابل نداره میشه ۶۰۰۰۰

تومان... ولی خب  شما ۵۰۰۰۰ تومان بده و کلی قسم و آیه که رعایت حالتون

 رو کردم و..... گفتم داداش جان اگه بخواهی واسه من همون روز دو سر

سیم رو به ۳ تا فیوز  ـــ نه بیشتر ــــ وصل کنی و جعبه رو ببندی چند میگیری

که دوبلش میشه ۶۰۰۰۰ هزار تومان ...!!؟؟ گفت ای بابا تازه این وقت شب

زنگ زدی منم گفتم چشم میام  چک و چونه هم میزنی ...گفتم والله اگه من

یک شب که هیچ،۴ شب دیگه هم تو حیاط بخوابم بیشتر از ۱۰۰۰۰ تومان بابت این کار

 سهل و ساده نمیدم  و خلاص میخوای بیا میخوای نیا  ...ـــ این جمله آخرو تو دل خودم گفتم ــــ

با کمال بی ادبی  خداحافظی نکرده گوشی رو قطع کرد...با منزل برادر رشیدم  که از اون قدیما

 سر رشته ای در  رعد و  برق داشت تماس گرفتم و خانم محترمشان فرمودند رفته تمرین فوتبال.

بر بد شانسی و بد بیاری تواماً لعنت فرستادم و به همراهش زنگ زدم . بار اول مشغول بود بار

 دوم و سوم جواب نداد و تا حالا هم زنگ نزده است که البته امری بی سابقه است حتماً توضیح

قانع کننده ای دارد ولی چه سود...نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی ....سنگدل این زودتر ....

القصه دقایقی در تاریکی نشستم و خوب فکر کردم که چاره چیست...؟چراغ اضطراری نیز کم کم

رو به افول بود و نیمچه شارژش کور سوی امیدم را به یغما می برد...دیدم که دست روی دست

گذاشتن فایده ندارد اگر مراد هم نیابم بگذار لااقل به قدر وسع بکوشم.خلاصه تصمیم گرفتم از

 دوست عزیزم جناب آقای سید ........که مهندس  مجرب برق با گرایش قدرت و فارغ التحصیل 

 دانشگاه معتبر کلن آلمان غربی سابق اند و  فعلن در اصفهان ساکنند و سالها قبل در بندر

بوشهر همکار بودیم مشاوره فنی بگیرم و  راه چاره جویم. با اولین زنگ  نه خدا دروغ نگویم با

 سوم چهارمی گوشی رو جواب داد و بعد از کلی حال و احوال حکایت بازگفته و شرح ماوقع رو

مفصلن توضیح دادم. با طمأنینه خاصی آرامش و دلگرمیم داد که  هیچ مشکل خاصی نیست و

کافیست که  موقتا ْدو رشته  کوچولو سیم افشان یا مفتولی پیدا کنی و اگر نبود همون سیم ها

 رو با چسپ برق عایق کن که اتصالی نداشته باشند و برق را مستقیم و یکسره کن و همزمان

که داشتم کروکی جعبه تقسیم و ترتیب فیوزها را بطور زنده برایش باز می گفتم روی کار مرحله

بمرحله توضیح میداد و من هم با ترس و لرز سیم ها را در محل مربوطه سفت میکردم و با اینکه

اطمینان خاطر یافته بودم تا شاسی را نزنم برق در جعبه نیست باز خیلی احتیاط میکردم و با

 اینکه یکی دوبار دستم با سیم های  لخت عاری از برق  تماس داشت باز هم خوف داشتم و

ترسم نریخته بود. بعد که طبق دستور مهندس کلید برق را زدم  من الله بجز آشپزخانه و آبگرمکن

و یخچال فریزر  همه اتاق ها و بخصوص کولرها برق دار شدند و شاد و خرسند گردیدم.نگرانیم

بابت محتویات یخچال و فریزر نیز با ابتکار مهندس عزیز رفع شد و از پریز اتاق های برقدار سیاری

به آشپزخانه کشیدم و دریافتم که(( مشکلی نیست که آسان نشود / مرد باید که هراسان نشود.))

جالب اینکه بعد از رفع مشکل داشتم خوردن الباقی  شام سرد و از دهن افتاده را نوش جان

میکردم که همراهم زنگ خورد . جواب که دادم نگو همان برقکار طماع است که منتظر نشسته

بود من عاصی و عاجز شوم و تماس بگیرم و وقتی دیده بود نه انگار خبری نیست تماس گرفته که

بخاطر گرمای هوا  و آقای فلانی دلم راضی نشده بی خیال شوم حالا اگر خواستی بیا دنبالم...

 وقتی گفتم  مرسی خودم درستش کردم باورش نمیشد و  همه را هم کیش خود می پنداشت

 و می پرسید راستش رو بگو  آخرش کی اومد؟ و چقدر ازت گرفت ...؟؟ لابد فکر میکرد یکی از

  همکاران چپاولگرش اومده و پی گیر نرخ حق الزحمه بود. گفتم برادر جان دندان طمع را بکش

 خوب نیست وقتی دیدی همنوعی تازه اونم تا حدودی آشنا  گیر افتاده و کارش لنگ شماست

 طاقچه بالا بذاری  و وسط دعوا نرخ تعیین کنی...سعی کن همیشه به حق خودت قانع و راضی

 باشی تا خدا هم ازت راضی باشه و  پولی که به خونه می بری شبهه نداشته باشد.خدا رو

خوش نمیاد که ما به همدیگه ظلم می کنیم و اونم مجدداً روده درازی که نه بخدا و .............

از  اینکه سرتان را درد آوردم شرمنده ام ولی خب برایم مسجل شد که خواستن توانستن است

 و اگر آدم به خود باوری و اعتماد به نفس نائل شود و توانایی خودش را باور نموده و به نیروی ذهن

 خلاق و پویایی  اندیشه خویش ایمان داشته باشد از عهده هر کاری هر چند هم که سخت باشد

 بر می آید. از آن بهتر این است که آدم در اوقات فراغت و زمان مقتضی که زیاد هم پیش میاد

 برای یاد گرفتن اصول اولیه کارهای خدمات اولیه ضروری از قبیل همین برق منزل و تعمیرات

 اتومبیل و لوازم صوتی تصویری و  وسایل ارتباطی و نجاری و لوله کشی و  ..... را در حد رفع

 نیاز شخصی فرا بگیرد و اصطلاحاً پا به کار و دست به آچار باشد. مثلا با اینکه آنچه مهندس فرمود

و من انجام دادم  موقتی است ولی سالها قابل استفاده است اما من به توصیه ایشان عمل میکنم

و سر فرصت برقکار خبره با انصافی را  جهت بررسی و رفع عیب اساسی به خدمت می گیرم و

هنگام کار، کنار دستش می ایستم و با دقت تمام به نحوه کار و چگونگی ایمن نمودن اتصالات

سیم ها و ترتیب استقرار  فیوزها و دیگر محتویات جعبه تقسیم خیره میشوم و عندالزوم ازشون

  می پرسم و تمنا و توقع دارم استاد کار اصیل و نجیب ضمن راهنمایی بنده ایراد کارم را متذکر

گردد . همچنان که بنده نیز وظیفه دارم به فرموده مطاع مولی الموحدین علی بن ابیطالب (ع)

 حق و حقوق ایشان را قبل از اینکه عرقش خشک شود تقدیم نمایم که بفرمایش گهربارش عمل

خواهم کرد........ ایام بکام...

شفق و شکوفه

 

در سحرگاه مه آلود

امواج سرد و رمنده

چشم در چشم دریا و ساحل

بر صخره می کوبند

و ماه در محاق فراموشی

از درد آینه و آه

بی خبر مانده ...

در چشمهای خمار

جاشوی پیر 

ناگه زمین و زمان تاب میخورد

از خاک می خزد

بر آب میخورد

دریایی از سراب

در دست سرنوشت

بر فوج بیشه زار

پندار سایه بر رخ خورشید می کشد ...

 

 

یادشان زمزمه نیم شب مستان باد ...

 

لحظاتی پیش  نامه شورانگیز  خلبان شهید عباس دوران را که در زمان خدمتش در پایگاه

ششم شکاری بوشهر برای همسرش نوشته و ارسال کرده بود در یکی از سایتها مشاهده و

مطالعه کردم و حسابی دلم گرفت و در فراق این شیرمردان عرصه پیکاراندوهگین شدم و با خود

 گفتم توفیق کمی نیست که در سایه رشادت شهداء اکنون من با فراغ بال در همین هـوایی که

 آن زنده یاد نفس کشیده ، تنفس میکنم. واقعاً چه انسان های عاشق پیشه صادقی در این

دیار اهورایی نفس کشیده اند و  متاع جان  عزیز خویش را  سرخوشانه و شادمانه جهت اعتلای

 دین مبین اسلام و آئین ناب محمدی (ص) و سربلندی نام بزرگ میهن عزیزمان ایران خالصانه در

طبق اخلاص نهادند و اکنون ما آنطور که باید و شاید قدر نمی شناسیم و ارج نمی نهیم...!!!.

شهید دلاور سرلشکر خلبان عباس دوران  از پایگاه هوایی نوژه همدان به شهر من بندر بوشهر

 مامور شده بود و  برایم موجب مزید افتخارست که شهیدانی امثال ایشان و شهید والامقام علی

یاسینی  ( که پایگاه هوایی بوشهر به نام وی مزین است ) و شهید عزیز بابایی و خلتعبری و....

سالهای آغازین جهاد و جوانمردی را در این خاک پاک سکنی گزیده و عطر نفس گرمشان تا

همیشه در فضای بندر زیبا و خاطره انگیز بوشهر آکنده است.  تردیدی نیست که یاد رشادت

 دلیر مردان تیز پرواز آسمان عشق  همچون  سایر جان برکفان دریا دل  بسیج و سپاه و ارتش

تا ابد بر تارک تاریخ زرین این آب و خاک اهورایی می درخشد و خون سرخشان  تا فروپاشی

 کامل کاخ  جور ستم پیشگان  ددمنش از جوش و خروش نمی ایستد و ضامن بقاء  انقلاب

شکوهمند اسلامی و شاهد رهایی آزادگان دربند  یوغ  جور و ستم استکبار جانی و ایادی

سفاک و مزدوران خود فروخته اش  بوده و خواهد بود ...(( ان شاء ان یراک قتیلا ))....

 یاد سترگ و نام بلندشان گرامی و پر رهرو باد ...

 

در آئینه فرجام...

 

تک درخت زیبا

 با دلی تنگ ز  اندوه زمین

قامتی خسته ز بیداد زمان

همچنان بی کس و تنها و غریب

دوش میداد به دریا پیغـــــــــــام

سایه ام از نفس داغ زمین پوسیده

شوره زاری ز تنم روئیده

  نارفیقان زیادی دیده

گله ام از این دارم، 

قامتم کوتاه هست

و زمین لغزنده

خشم امواج ولی کوبنده

باد و بوران بسی توفنده ....

موج میزد تشویش

که چه سازد با خویش ...؟

 چه کند با دل ریش ...؟؟

تو بگو ای درویش ...!!

(( گفت نیکی کن و در چاه انداز ))

پرده برگیر ز خورشید حیات

خنده چون غنچه نو رسته  ز شوق

بر لب جان جهان جاری ساز

عرصه را زود مباز

با بد و خوب بساز

زندگی می گذرد ....

* پ.ن ۱ :

چون میگذرد ، غمی نیست.

*پ.ن ۲ :

زندگی میگذرد، نه بلکه ما می گذریم.

*پ.ن ۳ :

زخم دلم ساعت است ، می کُشدم انتظار .

پ.ن ۴ :

فکر نکنم نیاز به توضیح باشد ولی خب ناگفته نماند پی نوشت های ۱ الی ۳ عاریه است...

*بعد نوشت ۱ :

 شعر این پست فی البداهه سروده شده است.کم و کسرش را به بزرگواری خودتان ببخشید.

البته اگر از بین عزیزان مخاطب این وبلاگ کسی این یا سایر اشعار و آثار بنده را حتی قابل و

واجد عنوان شعر نداند نظرش برای شخص بنده کاملا محترم و بنوعی محق است زیرا همانطور

 که بارها  گفته ام ، بار دگر میگویم که من هیچ ادعایی در رابطه با شعر و شاعری ندارم و این

ره را نیز نه بخود می پویم....

 

تداوم  ملال ...

 

خواستم در وصف طعم یک لبخند ، شعری بگویم و چهره های خندان را در تقابل با

 چهره های عبوس و اخمو به چالش بکشانم اما سردردی که در پست های پیشین

شرحش رفت لحظه به لحظه شدیدتر  و وخیم تر شد و الان سرم را که به چپ و راست

تکان میدهم احساس میکنم یک شیء خارجی در دو سوی شقیقه ام با هم در جنگ و

جدل هستند...!!! شدت درد به حّدی  زیاد است که در پی چند روز تعطیلی ناچار امروز هم

سرکار نرفتم ولی استراحت هم افاقه نکردو از این بابت سخت پریشان حال و غمگینم ...

راستش اندک اضطرابی نیز بر وجودم مستولی شده است زیرا این نوع سردرد را اولین بار

است که تجربه میکنم.هم از نقطه نظر شدّت و هم طول مدّت تداوم درد و هم اینکه  ابتدا

سردرد خفیفی عارض گردید و سپس بمرور زمان بهبود که نیافت هیچ،شدیدترم شد و

مثل جوش های مغرور دوران زودگذر نوجوانی عذابم میدهد .جوش هایی که فقط صبر

 می طلبید و اگر شتابزده و خشمگین از ته کنده یا له می گردید لکه هایی میشدند

 ماندگار با عذابی همیشگی..... لاجرم صبر پیشه می سازم و مثل همیشه دست

 دعا و چشم امیدم به خداست که از همه چیز و همه کس به ما نزدیکترست و صحیفه

 دل را بعنوان محرم اسرار وجود در سجاده زیبای سجود می پیچم و از تک پله آفاق

بارگاه عنایت صعود میکنم تا از درگاه کبریائیش برای همه مرضا و دردمندان شفای عاجل

 استعانت نمایم بلکه صدقه سر ایشان خودم نیز شفا یافته و از عذاب الیم سردردی که

 دامنگیرم شده است خلاصی یابم ... 

*چه کنم؟چه چاره سازم ؟ که فلک کرده جدا ...

شبیه من که عمری

 در کوره راه زندگی

 وامانده ام ...

سر دو راهی

سیاه و سفید

مردّد مانده است

خاکستری بیچاره ...

دیدار شد میسر و دلشاد میشوم .

 

حضرت لسان الغیب حافظ علیه الرحمه فرموده :

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد

                                       پا از این دایره بیرون ننهد تا باشد.

و حالا این حکایت غریب ما و والدین عزیزی است که غریب افتاده اند.

لذا با توکل به ذات لایتناهی حضرت احدیت قراره امروز بعد از ظهر به

میمنت و مبارکی مولود مسعود حضرت ولی عصر عج عازم منزل جانان شویم

که برسم مألوف هر سال در جشن با شکوه نیمه مبارک شعبان حضور بهم رسانیم.

 این جشن برکات و کشف و کرامات زیادی دارد که خیلی ها تأثیرات عینی شفا واستجابت

دعا و نیل به مراد و مقصود و برآورده شدن حاجات شان را به عینه دیده اند و از جمله ثمرات

نیکش تازه گشتن دیدارهاست.طرفه آنکه اخوان و اخوات و مسلمین و مسلمات و مومنین و

 مومنات و دوستان و آشنایان و بستگان  اعم از نسبی و سببی و غیره از دور و نزدیک قدم

رنجه می فرمایند و مراسم ملکوتی را با حضور خوش خویش زینت میدهند و در این میان

اقوام و آشنایانی هستند که معمولاً سالی یک بار آنهم منحصراً در همین مراسم دیرپا حضور

می یابند و اعتقادی خاص دارند و نذر و نیاز خود را تقدیم ساحت پر مهر مولا و مقندایشان

مهدی صاحب الزمان عج می نمایند و این خود موهبت بزرگی است.لهذا بنده نیز امروز عصر

راهی میشوم تا با شرکت در جشن میلاد حضرتش دل را صفا و جان را جلا دهم و ملتزم و

متعهدم چنانچه  قابل و لایق باشم برای شادی روح رفتگان و بقای عمر و سعادت و سلامت

کامیابی و موفقیت روزافزون همه عزیزان خالصانه دعا کنم .گو اینکه بنده حقیر نیز محتاج و

 ملتمس دعای خیر شما خوبان مهربان و پاکدل هستم و چشم امید دارم از دعای خیر

عزیزان محروم نباشم و نام این کمترین از یاد دوستان فرامو ش نشود.الغرض به امید خدا

امروز عازمم و  بنیاد عمر به دار دنیای فانی باقی باشد محتمل فردا شب بر میگردم. تا زمان

موعود که به امید حضرت حق همگی صحیح و سالم و سرحال باشیم شما عزیزان دل را

بخداوند سبحان می سپارم.

*پ.ن ۱ :

ز قبله زمزمه هایی غریب می آید  /   نوای آیه امن یجیب می آید

رسید مژده که در التهاب بیداری  / سوار لاله رخی بی شکیب می آید ...

*پ.ن ۲ :

پی نوشت ۱ مطلع غزلی است که در آرشیو وبلاگ ثبت و ضبط گردیده است و

 چندین سال پیش به همین مناسبت فرخنده در مجلس جشن قرائت نمودم و

 مورد تشویق و تحسین دوستداران حضرتش قرار گرفتم .علاقمندان می توانند از

 آرشیو استخراج کنند.

* پ.ن ۳ :

         ــــ  با نهایت خضوع و خشوع التماس دعای عاجل دارم. لطفن فراموشتان نشود ....

 

 

نفسی تازه میخوام ...

 

از بعد ناهار  تا همین حالا سر درد دارم و ساعت به ساعت شدّت می گیرد.هر کاری و راهی 

که برای رفع یا کاهش  درد به عقل ناقصم رسید امتحان کردم ولی افاقه نکرد...!!! معمولاً هر

وقت ساعت بیولوژیک بدنم  از تنظیم خارج میشود عوارضش سردرد خفیفی است که بعد از

دقایقی خوب میشد اما امروز که به موهبت تعطیلی  دندم نرم ،یکی دو ساعت بیشتر خوابیدم

با چشم گشودن شروع شد و دیگه  نه تنها خوب نشد که شدیدترم شد و  حسابی کسالت بار و

آزار دهنده است و  می پندارم که چون شمیم خوش  هوای کوی دوست و لذت یاد جانان جز با

جان بدر نرود ...علی ایحال با این حال زار و جسم نزار به احترام جمع صمیمی  حضار و مخاطبین

 شریف و دوستان عزیزی که بر حقیر منت نهاده و قلم رنجه فرموده  قدم به دیدگانم میگذارند و

 بزرگوارنه به دل نوشته های ناقابل راقم این سطور سر می زنند ،قطعه شعری بعنوان برگ سبز

تحفه درویش نثار مقدم شریف عموم دوستان خوش ذوق از طیف شاهدان و شاعران و عارفان و

عاشقان مهربان گرفته تا ناقدان نکته بین و دلبران مه جبین و همدمان نازنین و همرهـــــان نیک

سیرت میگردد. امیدست مقبول طبع لطیف  همه عزیزان واقع شود.

در امتداد عشق

با حسرت بهار

از جور روزگار 

غمگین و بی قرار

مجنون خسته دل

چشم انتظار یار

امید عاشقان

آئین پرده دار

فیض سروش حق

الطاف کردگار

تا دولت حضور

دست از طلب ندار

نام بلند دوست

گردیده ماندگار ...

غصه هایم را با که قسمت کنم ...؟؟

 

برای تسلی دلتنگی

در خلوت تنهایی ام

آواز می خوانم

و بیکرانگی نگاهت را

از شرم التهاب

در انعکاس نور مهتاب

باز می جویم ...

آیا هنوز هم

نسبت چشمانت 

 با آینه را

انکار می کنی ...؟؟

هیهات ...!!

 

 

 

میلاد عشق

 

لبخند مهر و ماه

مولای عشق و شور

شوق حضور نور

در بستر موازی تکرار

هر لحظه ای که می گذرد

آهنگ آشنا دارد

آغاز روز مرحمتت

 روشن

نوروز سبز آمدنت

گلشن ...

 

حسرت ...

 

در گلوگاه نسیم

نفس ِ عاطفه و فاصله ها

 نقش دلبستگی  حادثه ها

 فصل رنگین بهار

چشم میگون نگار

مرغک خسته و زار

غربت گندمزار

ناله را نیست قرار

چشم می گرداند

در پی راه فرار

   گذری پیدا نیست

  آسمان ابری شد

دشت مغلوب  غبار

دزد شب پرسه زنان

در پناه دیوار

دامن از دست بداد

روزگارش غمبار

غم دل کندن جان

می رساند آزار ...

 

 

 

موج و معجزه ...

 

دل تنگم

بغض هزار حنجره  را

یادگار دارد...

از روزگار

گله دارد 

و درد کهنه عشق

 پیچیده در وجودم

 قافیه ی غزل ناتمام

بهار عیش و عشرت را

در ورای شیشه مکّدر عمر

باز  می جویم ...

 باران آهسته می بارد

 و باد سرگردان

لنگ لنگان

پا می کشد

در خواب شب بوها ...

 

 

 

فلسفه هامون

 

درجمعی  خانوادگی و دوستانه مشغول تماشای فیلم ماندگار (هامون )

ساخته استاد داریوش مهرجویی عزیز بودیم که تماس داش علی این لذت

وافر را از من سلب نمود و بدلیل  اجرای امر مطاع و ضروری ایشان لاجرم

شال و کلاه نموده و محفل صمیمی دوستان را با امید به توفیق  تشکیل

مجلسی دوباره ترک نمودم.هامون الحق که جایگاهی  رفیع و غیر قابل انکار

 در سینمای ارزشی ایران دارد.محصولی فرهنگی که پویایی خاصی داشته

و پیام رسای آن بسیار فراتر از بضاعت  کم هنر هفتم در آشفته بازار امروز

است.بنظر این حقیر انگ یکبار مصرف بودن به هیچکدام از ساخته های آقای

مهرجویی نمی چسپد و این را دوام  آثار ایشان درگذر از سالهای متمادی

اثبات نموده است.تا آنجا که حافظه ام یاری میکند هامون در اکران اولیه خود

با تنگ نظری و بی مهری های عده ای منتقد نما بسیاری مواجه شد و در

مقابل تماشاگران و سینما دوستان فهیم بشدت هر چه تمام تر این فیلم

 زیبا و نغز را تحسین و کارگردان صاحب سبکش را تشویق نمودند که هنوز

 در یاد اهالی فیلم و سینما باقی است و اتفاقاً نسل جدید این سالها به

سادگی و صادقانه بیشترین همذات پنداری را با شخصیت (( حمید )) بازیگر

 نقش اول فیلم که مردی میانسال و به گفته ی خود آویزان است را ظهور

و بروز میدهند و همین امر خود به تنهایی برای حقانیت اندیشه ی پویا و

 ذهن خلاق  و روحیه کاوشگر داریوش خان کافی است.در ارتباط با زیبایی

 و ظرافت این فیلم خوش ساخت میشود ساعتها مطلب نوشت که مثل

همیشه ضیق وقت و دانش اندک و قلم قاصر بنده موجب عجز است و

دیگر هیچ اندر هیچ اندر هیچ ....

پ. ن ۱ :

 میروم آن دورترها با خودم خلوت کنم

                                    کی شود ای دل به داغ دوریش عادت کنم

پ.ن ۲ :

 عالم همه هیچ و اهل عالم همه گیچ ...

پ.ن ۳ :

پی نوشت ۲ از خودم نیست...

 

جنون

 

دقایقی پیش در صفحه حوادث روزنامه عصر امروز با خبری ناگوار مواجه شدم که انبوهی

غم و اندوه را بجانم ریخت.جوانی خودخواه که عشق را بازیچه ی هوی و هوس  پنداشته

و برای ارضای امیال شیطانی خویش محدودیت و ممنوعیتی قائل نبوده است چندین و چند

بار از دختر خانمی تقاضای ازدواج می نماید و متعاقب اینکه از پاسخ منفی وی مطلع میشود

سر راه وی کمین نموده و در اقدامی جنون آمیز و ناجوانمردانه با چاقو  به دختر خانم بی گناه

 حمله ور میشود و  ایشان را مظلومانه به قتل میرساند.این قبیل اقدامات کور و کینه توزانه

از آنجا ناشی میشود که فرد بجای خدا محوری خود محور میشود و احساسات بیمارگونه اش

  به دلیل عقده های سرکوب شده بصورت یکطرفه ظهور و بروز می یابد و ناگاه این گونه فاجعه

می آفریند و واژه مقدس عشق را به گناه و جنون و خود خواهی آلوده میسازد......

و اینک آیا جز آه و افسوس از کسی کاری ساخته است...؟ تاوان زندگی بر باد رفته آن دخترک

بی گناه  چیست ؟ و آنرا چه کسی خواهد پرداخت؟ غم سنگین  مستولی بر خانواده داغدار

 ایشان  چگونه تسلی خواهد  یافت...؟ ضمانت پیشگیری و عدم تکرار چنین فجایع هولناکی

 بعهده کدام مرجع  است؟ بهرحال بر مسئولین و متولیان امر فرض است که مقوله جوانی و

بحرانهای خانمانسوز ناشی از آن را مهم شمرده و در اولویت برنامه های کاری خود قرار دهند

 و با بهره مندی از دانش و تجارب کارشناسان  و اهل فن از لطمات و آسیب ها پیشگیری نمایند.

.....

 در خاتمه خبر اندوهباری که شرحش رفت ،قطعه شعر ذیل بقلم یکی از همکلاسیهایش

در سوگ دخترک بینوای جوانمرگی که  ((  مهسا )) نام داشته است درج گردیده بود که

عیناً تقدیم محضر مصفای شما دوستان میگردد.انشاء اله بقای عمر شما / روحش شاد.

نمی توان گر یست

چرا که نیست چاره ای

چرا که چاره من و تو

گریه نیست

و ناسزای مرگ و سیلی سکوت

برای گوش پرده پوش ما

سزاتر از صدای خنده های زندگیست

نمی توان گریست نه ...!

نمی توان گریست .......!!!

 

 

 

تشبیه ...

 

به ابر می مانم

که اندیشه ام بهره از

آسمان دارد و

دلم ریشه در دریا

ابری تنیده در خویش

در اوج تشویش

اسیر جور روزگارم

کجا ببارم ...؟؟

ناگهان چه زوووووووووووود دیرررررررررررر می شوددددد ...

 

زندگی شعله شمعی است که در بزم وجود

                                       به نسیم مژه بر هم زدنی خاموش است ...

بعد مدتها باتفاق جمعی از دوستان عزیز واسه شب نشینی رفته بودیم خونه منصور اینا ...

شام کشیدند و من و محمود و خسرو و منصور و سجاد با ذکر بسم اللهی غلیظ به شکرانه

 مواهب و نعمات بیشمار حضرت حق دور میز نشستیم  و من هنوز لقمه پنجم را به دهان

نگذاشته بودم ـــ بخاطر پرهیز و برنامه ابتکاری رژیم  غذایی ـــ ضرورتن  تعداد و حجم  لقمه

 ها در هر وعده قضایی به استثناء صبحانه سرشماری شده و  بصورت یومیه ثبت میشود تا

 بمرور زمان هم از تعداد و هم از نظر حجم کاهش یابد.ای بابا ... کجای مطلب بودیم ...؟

بله عرض میکردم هنوز ۵ مین لقمه را نوش جان نکرده بودم که همراه خسروخان زنگ خورد.

عجبا که بر خلاف همیشه که در شرایط کاملن ریلکسیشن هم که هست جواب نمیدهد و

می پیچاند این بار در حین صرف شام جواب داد و با اولین کلام به لکنت افتاد و رنگش  یهویی

 ازگچ یا برف یا نمک و کافور و خلاصه هر چیزی که  حد اعلای سفیدی باشد سفیدتر شد و

 ما نیز وضعیتی بهتر از او نداشتیم.من من کنان سوال کردیم کی بود؟ و چی گفت ...؟ در

حالت بهت و گیجی قادر به تمرکز و تصمیم نبود و فقط گفت که یکی از بستگان بود و گفت

پدرم تصادف کرده و آوردنش بیمارستان ... گفتیم خب بلا دوره و به امید خدا ملالی نیست و

خوب میشود و هر کدام به سهم خود سعی کردیم به  آشنایان ساکن در محل تصادف و شاغل

در مراکز درمانی این ور و آن ور زنگ بزنیم و ضمن کسب اطلاعات بیشتر برایش در  یکی از بیمار

ستانهای مجهز شیراز پذیرش بگیریم.خلاصه  سفره سنگین و رنگین شام به همان حالت رها

شد و بلند شدیم تا راهی بیمارستان مربوطه شویم که در حیاط خسرو با خویشتن داری و تسلطی

مثالزدنی که برای همچو منی آموزنده بود گفت از قرار معلوم برحمت ایزدی پیوسته است و من

واسه خاطر  مدعوین و اهل منزل و درو همسایه های و مهمانان غریب  و آشنای میزبان صدایش را

در نیاوردم و آماده باش تا برویم بیمارستان. من نیز با اندوه و تألم سایر آقایان مجلس را از شرح

 ماوقع مطلع و همگی باتفاق با ۳ دستگاه خودرو عازم شدیم. بیمارستان مذکور تا منزل منصور خان

زیاد فاصله نداشت  ولی خب گفتیم شاید به مرکز درمانی دیگری اعزام شده باشد و اینکه کور سوی

امیدی به انتقال فوری وی وجود داشته باشد که متاسفانه اینطور نبود و در دم جان به جان آفرین

تسلیم نموده بود.به اورژانس بیمارستان مراجعه  و پیگیری نمودیم و یکی دو تن از آشنایان نیز قبل از

ما در بیمارستان حضور داشتند و مراتب فوت قطعی زنده یاد را تائید نمودند.تا ساعت ۲ بامداد درگیر

تنظیم و تکمیل پرونده پزشکی و اخذ گواهی فوت و صورتجلسه مربوطه و سایر تشریفات اداری معمول

بودیم و در این میان چند تا از قامیل های نزدیک متوفی اعم از زن و مرد و پیرو جوان که  بنوعی مطلع

شده بودند به بیمارستان مراجعه و همگی تا آخرین لحظات بامدادی گریان و نالان و غمزده  روی

 چمن ها و میز و نیمکت های  درب بیمارستان  نومید و مأیوس نشسته بودند. همان موقع  مطابق

دستور پزشک کشیک  چند برگ کپی نیز از اوراق پرونده تهیه و همه چیز آماده شد که فردا در ساعات

اداری کپی ها برابر اصل شده و جهت صدور  جواز دفن به پزشکی قانونی ارائه شود.در آخرین لحظات

یکی دو تن از برادران مرحوم ــ عموهای خسرو ـــ نیز سر رسیدند و دقایقی در خیابان ورودی

بیمارستان به گریه و زاری و عزاداری پرداختند که حاضرین در محل آنها را دلداری داده و به آرامش

دعوت نمودند. النهایه برادر شادروان از تشریک مساعی کسانیکه در محل بیمارستان حضور یافتند

 تشکر و قدردانی بعمل آورده و از آنها خواهش کرد تا اطلاع ثانوی  در خصوص تشیع و تدفین و ترحیم

به منزل مراجعت نمایند.و مع الاسف اینگونه پیمانه عمر احمد هم بسر رسید تا بعد عمری تلاش و

 تقلا در جوار رحمت حق تعالی آرام بگیرد و از رنج زندگی راحت شود ... خدایش بیامرزد. روحش شاد.

هر که آید به جهان اهل فنا خواهد بود

                                     آنکه پاینده و باقی است خدا خواهد بود ...

 

روزنه ...

 

آن سوی مه امشب

شعاع هاله ی مهتاب

رنگین و پرشکوه

تا انهدام سایه غم پیش می رود ...

آن سوی تر ، یک مرد

غمگین و بی شکیب

بر می جهد زجای

تا انتهای خانه خورشید می دود ...

از خاک و خار و خون

پنهان ترین نشانه ی 

اعماق دخمه ها

در وادی سکوت

گنج وزین زلف پریشان دلبری

در دست اهرمن

با عشوه های وسوسه انگیز عاشقی

آخر اسیر چرخ کج اندیش می شود ...

یاقوت سرخ فام

در اوج آسمان

تا جاودان عمر

چون تیغ آذرخش

در چشم اختران

گوی شناوری است

تنگ است آسمان

 آن سوی مرز شب

بر شانه ی شفق،

صف بسته مردمان

در بزم واپسین

هر کس درون کلبه خویش می خزد ...

                                  

                                                  تابستان ۱۳۹۰ شمسی

                                                      بندر عسلویه

                                                      یادی و نگاهی ...

 

 

 

دریای مهر و اقیانوس خرد ...

 

لطف بیدریغ سرور ارجمندم کیوان کیانی که از دیرباز خود نیز دستی

 در ادب و دلی در آتش عرفان دارند نصیبم گردید و به سفارش وی

 ویژه نامه بزرگداشت مقام منیع استاد مسلّم و ادیب فرزانه دکتر

عبدالحسین زرین کوب چهره  مبرّز و درخشان فرهنگ و ادب فارسی

 که در مجلدی بسیار شکیل به همت مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی

به زیور طبع آراسته شده است عزوصول بخشید و توفیقی دست داد

تا لوایح یادبود، یادگارنامه ها ،عکس های اختصاصی و شرحی مختصر

 از آثار و احوال ایشان را به همراه فهرست بلند رئوس خدمات عام

 المنفعه خیرخواهانه و خداپسندانه  آن جناب را بی صبرانه با شوق

و ذوقی کودکانه بدقت تمام ملاحظه و مطالعه نموده و لذت ببرم.

خوشه چینی از خرمن معرفت و کمال منزلت استاد را بفال نیک گرفته

و به میمنت و مبارکی حصول این افتخار بدینوسیله مراتب تقدیر و

تشکر صمیمانه ام را به محضر شریف کیوان خان عزیز تقدیم میدارم

و برای آن آفتاب معرفت که سرمایه عمر خویش را وقف ارتقاء فرهنگ

و هنر و ادب و تاریخ و فلسفه و عرفان و اساطیر ایران و اسلام نمود

اجری جمیل و جزیل و بی منتها استدعا دارم و از درگاه خداوند سبحان

آرزومندم که روح بلند او را که مقامش عالی است متعالی گرداند و با

انبیاء و اولیاء الهی (صلواه الله و سلامه علیه ) محشور و همنشین

سازد و در بالاترین مراتب بهشت برین مقام دهد .

  نام نیکش جاودان و روح رفیع و روان پاکش در جوار حضرت حق

همواره شاد و خرم باشد و خیل ارادتمندانش را توفیق کشف و

 درک بیشتر و بهتر گوهر وجود ذیجود و کرامات آسمانی آن زنده

یاد نصیب گرداند ...

جان فدای نفس نادره مردانی باد

                         که کم و بیش نگشتند ز هر بیش و کمی ...

*پ.ن :

  راستش شاعر بیت پایانی را نمی شناسم فقط در این حد میدانم که شاعری خراسانی

 است. چنانچه عزیزی میداند خوشحال میشویم زکات علمش را بپردازد.

 

 

مردم آزاری ...

 

از دست کامنتهای  اعصاب خراب کن ایرانسل کلافه ام . از صبح تا حالا با بیش از ۵۰ کامنت

نیم خطی (( با ما بهتر و بیشتر دیده شوید )) روی اعصابم راه میرود.لذا ضمن اینکه حق

 تسلیم شکوائیه و پیگیری تعقیب قضایی کاربر مذکور را به اتهام ایجاد مزاحمت را برای خود

 محفوظ میدانم بدینوسیله  واسه آخرین بار به ایشان هشدار میدهم حداقل بنا به ضرورت

 حفظ شأن  شرکت متبوع (ایرانسل ) دست از مردم آزاری بردارد والا بد می بیند. از شرکت

خدماتی ایرانسل نیز انتظار میرود در انتخاب اپراتورهاو بازاریابهای تبلیغاتی خود دقت عمل و

نظارت بیشتری معمول دارد چرا که سوء تبلیغ افراد نادان اثر عکس و مخرب دارد.بر پدر مردم

آزار ۱۰۰۰ صلوات ...خدا ایشان را براه راست هدایت نماید و عقل سالمی به وی و پول زیادی

به من عنایت نماید. انشااله.

در چله ی کمان ...

 

 

 شوق دیدار

تمام هستی ام را

از بستر امید

با بالهای عشق

تا فراسوی لحظه ی پندار

 پرواز می دهد

تا هاله مهتاب

راهی نمانده است

مجال میخواهم ...

 

 

 

 

 

هوای باغ نمودیم و آسمان گل کرد.

 

از فراز ابرها

گلدسته دعا پیداست

خواب ناز گل رویاست

چشم دلبران شهلاست

در هوای چشمه بی تاب

مرغک دلم شیداست

در بهار عطر آگین

نازنین گلم تنهاست

پرشکوفه بستان ها

بر طرف چمن غوغاست

 ناز و عشوه ی کوکب

در چشم سحر زیباست

در حماسه ی مجنون

ماه و اختر و خورشید

محو شوکت لیلاست ...

*پن ۱ :

گوش شیطون کر ...ازآغازین دقایق بامداد دیروز این اولین مطلبی است که

ظاهرن قرار است تبت شود .باور بفرمائید حداقل ۴ بار بزحمت تمام مطالبی

فی البداهه تایپ کردم و موقع ارسال معلوم نشد کجا کوچیدند...بقول معروف:

انگار آب شدند رفتند زمین ... این سطرها را در حالی می نگارم که به ارسال

 همین مطلب امید چندانی نه که نیست من از شدت نومیدی شرطی شدم.

 

سفرنامه

 

به نام آنکه جان را فکرت آموخت.

امروز صبح کله سحر درست آندم که کواکب در پی چله نشینی و شب زنده داری سر به

دامان خواب فرو می بردند یا علی (ع) گفته و بقصد بندر عسلویه قطب انرژی و پایتخت

اقتصادی کشور عزیزمان ایران استارت نمودیم.استعمال فعل جمع به این دلیل است که

در معیت دوستان عزیز و سروران ارجمندم آقایان مهندسین سلطانزاد و نقیبی بودیم و

طبق برنامه کاری مقرر بود رأس ساعت نه و نیم صبح در محل قرار حضور بهم رسانیم.

بنا به پیشنهاد دوستان علیرغم بعد مسافت محسوس اتوبان نسبت به جاده ساحلی

با عنایت به ضرورت رعایت جوانب احتیاط و ایمنی بیشتر  مسیر اتوبان را برگزیدیم.

در طول مسیر از هر دری سخن گفتیم و خاطرات  مشترک عمر رفته را تجدید نمودیم.

بجز دقایق کوتاهی که در قهوه خانه ی بلوار ورودی شهر کاکی برای صرف صبحانه گذشت

و سوختگیری  اضطراری در جایگاه سوخت آبدان که من الله خیلی هم خلوت بود هیچ کجا

 توقف نداشتیم  و حتی یکربع هم زودتر از زمان موعود رسیدیم تا همچون همیشه به عادت

 دیرینه خوش قولی و وفای به عهد که همراهان عزیز بیش از بنده به آن محشور و مشهورند

 خدشه ای وارد نشود که خب بحمدالله  اگر چه به قیمت  گزاف صرفنظر از خواب نوشین بامداد

 رحیل تمام شد لکن موفق به ایفای رسالت  خطیر سحر خیزی شدیم ، کامیابیش بماند تا بعد...

دوستان عزیز همراه در دفتر شرکت طرف قرارداد اتراق نمودند و حقیر به نمایندگی و نیابت از

ایشان در جلسه ی  طویل المدتی که با نیم ساعت تأخیر تشکیل شد حضور بهم رسانده و تا

 یکربع مانده به ساعت ۱۴ در سالن کنفرانس معطل شدیم و متعاقب تنظیم و امضاء پیش نویس

صورتجلسه من اولین نفری بودم که بدون حضور در تشریفات  مرسوم صرف ناهار و پذیرایی و

انداختن عکس یادگاری سریعاً خداحافظی نموده از سالن خارج شدم و تا مابقی مدعوین سر

برسند از پارکینگ خروج نمودم و صرف ناهار در جمع  خودمانی دوستان همراه را به حضور در

رستوران مذکور ترجیح داده و به محل اقامت همسفران مراجعت نمودم. و چه خوب شد که

آمدم زیرا دوستان با وفای خوش مرام  رنج گرسنگی را  محض رسیدن من تحمل نموده بودند

و اگر آنجا مانده بودم کمال بی معرفتی بود. القصه تا رسیدم بساط ناهار راه افتاد و در حین

صرف ناهار جریان جلسه و مشروح مذاکرات را خدمت دوستان مشتاق عرض نمودم و حسب

الامر مدیریت محترم شرکت متبوع گزارش خلاصه ای تنظیم و از همانجا  به دفتر مرکزی فاکس

نمودیم و کم کم سنگینی و کسالت معمول بعد ناهار بر یکی دو نفر از جمع حاضر مستولی

 گردید و کم مانده بود همان پشت میز ناهار خوابشان ببرد که خب دروغ چرا...!!؟ یکی از آن دو

شخص شخیص حقیر سراپا تقصیر بود. در همین اثناء احدی از دوستان که آمدنی با ما نبود اما

قرار بود با ما به بوشهر عزیمت نماید پیشنهاد کرد تا رخوت خواب مانع نشده است راه بیفتیم

وگرنه اگر ماندیم برگشتن به شب میخورد و فردا مجدداً بایستی برگردم و با این حساب آمدن من

خالی از لطف است فلذا با وجود خستگی راه و جلسه و نیاز به چرتی کوتاه واسه خاطر ایشان

هم که شده بود عزم حرکت کردیم و میوه سهمیه دسر و فلاکس چای تازه دم  و دو بطری آب

 معدنی منجمد را به ماشین منتقل و حدود ساعت ۱۵:۳۰ رحل اقامت افکندیم و در اوج گرمای

عسلویه و منطثه جنوب به جاده زدیم.تقریبا ۴۰ ــــ ۵۰ کیلومتری آمده بودیم که دیدیم جاده

بعلت تصادم سهمگین و وحشتناک یکدستگاه کامیون خاور حامل یخ بسته است و وقتی ما

رسیدیم  شاید ۲۰ دقیقه از وقوع حادثه می گذشت و  و اوضاعی دردناک بود که بشدت خاطرم

 را آزرد. جسم بی جان ۲ نفر سرنشین کامیون شامل راننده و احتمالن شاگردش میان آهن

 پاره ها اسیر بود و مامورین زحمتکش پلیس راه و پرسنل اورژانس بین جاده ای به اتفاق

مردم و  رانندگان خودروهای عبوری هر کاری میکردند  موفق به خارج ساختن جسدشان

 نمی شدند و مشغول هماهنگی اعزام جرثقیل بودند.ترافیک سنگینی ایجاد شده بود و گرمای

 طاقت فرسای هوا نیز مزید بر علت شده بود.خلاصه با تلاش  و هماهنگی مامورین و  راننده

مجرب یکدستگاه کامیون مایلر نسبت به بکسل نمودن خاور اقدام و راه تردد تا حدودی باز شد

 و ترافیک روان گردید. در این بین حدود سه ربع ساعت معطل شدیم و دوستان و بنده از لحاظ

 روحی و روانی نیز بهم ریختیم و تا خود بوشهر دل و دماغ درستی نداشتیم.مسیر برگشت را

بخاطر تاخیری که حادث شد بدون توقف آمدیم و یک به یک همراهان گرامی را درب منزل پیاده

 نمودم و خرد و خسته راهی منزل شدم. آنقدر خسته بودم که عجالتن  از خیر پارک ماشین در

 گاراژ منزل گذشتم و بعد از دقایق کوتاهی از ورودم بمنزل تا حدود ساعت ۲۲:۲۰ نفهمیدم چی

شد و چگونه گذشت ...!!؟؟ از خواب که برخاستم دوشی گرفتم تا پس از رفع خستگی با توسل

به خواب با آب نیز  ریلکس تر شوم. سپس شامی حاضری سر هم کرده و ته بندی نمودم  تا

از عوارض زخم معده و سوء هاضمه در امان باشم.الان هم که در خدمت شما عزیزان هستم و

 پس از تمدد اعصاب و رفع کسالت و خستگی خودم دارم موجب سردرد و باعث و بانی  کسالت

شما  خوبان میشوم که از محضر شریفتان بابت پر حرفی امشبم صمیمانه عذر میخواهم.

باور بفرمائید آنچه بمن جرأت و جسارت روده درازی داد مناعت طبع و بزرگواری شما عزیزان

است وگرنه هیچگاه بخودم اجازه تصدیع اوقات گرانبهای شما را نمیدادم .علی ایحال بنده

 هیچ قول یا تعهدی که از قدرت اجرایش اطمینان کامل و کافی نداشته باشم نمیدهم اما

خب چه بسا این آخرین بار باشد که مطلبم اینقدر طولانی و خسته کننده میشود..... حداقل

اینکه سعی میکنم که نشود.... سعی کردن را که دیگر میتوانم  قول بدهم .....

 

یاد آن زلف شکن در شکنش ...

 

باز من و

این غروب دلگیر

باز من و

موج پر هراس

و کوچه های ساکت و تیره

باز بخت بسته خوابیده

و دلبرکان ناز

با عشوه و افسون

در جلوه گاه راز، دست افشان

و من  همچنان حیران

بر بیکران نیلی دریا

به ابر و باد و مه و خورشید فلک دل بسته ام  ...

 

در روشنای صبح ...

 

سپیده دمان

 در تلاطم امواج

گمشده ام را باز جستم

 یکی می گفت

(( اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد ))

دلم اما گفت

نه ، صلابت پیوند دوستی را

گسستگی نشاید

آیه های باور مهر را

زمزمه کن

دیری نپاید که دوست

بر فراز قله دور

بال در بال سپید نور

ترا صدا کند

گل از گلم شکفت

طفل دلم نهفت ...

 

 

 

 

توقف زمان

 

در بررسی های بعدی متوجه شدم  هنگام ارسال پست قبل با عنوان 

 (در مذّمت دمسردی ) حتی زمان نیز با من همراه و همگام گردیده و

در اعتراض نمادین به دمسردیها و بی مهریهای روزگار متوقف شده و به

  اقدام عملی دست زده است تا شدت اندوه و خشم خویش را منعکس

نماید و این حرکت جالب و شایسته تقدیر را بفال نیک گرفته و به رسم

یادبود و به حکم تعهدی که در قبال زمانه دارم به نشانه تشریک مساعی

حرکت سترگ ساعت که روی ۰.۰ (صفر) متوقف گردیده را ثبت و ضبط

می نمائیم تا فردا کسی از در حاشا وارد نشود ...تا درودی دیگر بدرود.

 

در مذّمت دمسردی ها ...

 

بدون مقدمه عرض کنم که  مختصر مبانی و مفاهیم جامعه شناسی که سر

کلاس های درس  دبیرستان و دانشگاه می آموزند و ــــ یاد هم نمی گیریم ــــ

 در مقام عمل آنطور که انتظار میرود کاربرد نداشته و  در خوشبینانه ترین حالت

هم کم و کاستی ناشی از بحرانها و چالش های فردی و اجتماعی را تمام و

کمال پوشش نمیدهد.پر واضح است که گفت و گو و تعامل بعنوان ضرورت جامعه

 بشری همواره مورد تاکید قرار داشته و نه تنها قابل انکار نیست که از جمله عناصر

 لاینفک جهان امروز است.تحلیل های عالمانه ماحصل  تجارب تاریخی ثابت نموده است

که در فضای تعامل و گفتگوی صمیمانه کج فهمی و سوء تفاهمات رخت بر می بندد. لذا

روشنفکران و تحصیل کردگان بعنوان داعیه دار این امر مهم می بایست که در قالب گروهها و

 دستجات مردم نهاد زمینه رشد و توسعه روز افزون رایزنی و تبادل نظر همنوعان را فراهم

سازند.همت والای اساتید فرزانه و فرهیختگان ارجمند از این جهت اهمیت مضاعف می یابد

 که اقشار مرجع جامعه هستند و می توانند فضا را به سمت و سوی رأفت و همدلی بیش از

 پیش افراد جامعه سوق دهند و از ایجاد فاصله و حواشی بحث برانگیز پیشگیری نمایند.

در مناطق جنوب کشور آئین جاودانه و رسم و رسوم نیک شو نشینی از دیر باز برقرار بوده و

کماکان نیز اگر چه کمرنگ تر از گذشته دائر مدار زندگی هم استانی های خونگرم است که

تاثیر نیک و مثبت آن به عینه در زندگی روزمره ساکنان دیار مهربانی محسوس و مشهود است.

کم معرفتی است اگر  از اعتبار و ارج و منزلت حدیث قرابت و سلامت نفس افراد جامعه  بدلیل

 منیّت و خودخواهی بکاهیم و حوزه وسیع مهر و محبت و دوستی را به مسائل و موضوعات ناقابل

دلالت دهیم و مقام رفیع و شأن والای تبار مهرورز خود را به لاطلائات بیهوده فراموش سازیم.

آنچه اینک حائز اهمیت بوده و در درجه اول اولویت قرار دارد ارتقاء  روحیه اتحاد و همدلی و برادری

است تا با اتکاء به ذات حق و احکام متعالی دین مبین اسلام و مکتب مترقی شیعه خطا و اشتباه

و کج سلیقگی برادر دینی خودرا در مقام همنوعی آزاد اندیش با سعه صدر بدیده اغماض نگریسته

و از بدی ها و زشتی ها تبری جوئیم و هر چه برای خود نمی پسندیم برای دیگران هم نپسندیم و :

                       (( دست در دست هم دهیم به مهر / میهن خویش را کنیم آباد ))

رفتی و از رفتن تو ، بغض تنهایی شکسته ...

 

خسته و اندوهگین از خداحافظی بی موقع دوستان عزیزی هستم که زبان و اندیشه ی

مشترکی با هم داشتیم .سخن از اندیشه ، مفاهیم عمیقی را در یاد و خاطرم زنده

میسازد که هر روز  و شب چونان درد مشترکی روح و روان و جسم و جانم را می آزارد.

من بر خلاف ایشان در این موقعیت زمانی هنوز آمادگی ذهنی پذیرش دگرگونی ناشی از

 رجعت همیشگی یاران مهربان دیروز و بی وفایان سنگدل امروز را نداشتم ولی اگر این تغییر

 و دگرگونی برای آنانکه پیشگامان مشتاق خداحافظی اند مایه خوشبختی و موجب شادی

 و فراغ بال و رفاه خاطر است من نیز  لاجرم به اقتضای شرایط ایشان خودم را با صلاح و

مصلحت نادوستان وفق میدهم و برایشان همچنان گذشته بهترین ها را آرزومندم....

                                        .... بدرود وعده دیدار بعد مرگ ....

رفت از دست عنان سخنم ....

 

ای عشق ....

بس است رنج و آزارم

 عمری است

به دام دل گرفتارم

از شدت غم

طاقتم طاق شده

 آنکه آزرد دلم

شمع آفاق شده

روز روشن به نظر

شب تاریک شده

غرق در بحر عمیق

خسته و خیس شدیم ...!!

 محو در مکتب عشق

اهل تشخیص شدیم

از فراسوی زمان

رفته تا اوج حضیض

باز بگسسته عنان

دلبر عقل ستیز

چشمم از بیداری

دائماً میسوزد

 از پی رفع نیاز

ترمه ها میدوزد ...

 

 

خواهد بسر آید شب هجران تو یا نه ...؟؟

 

بی مردمک دیده مهتاب

ای همدم غافل ...!!

با شمع چه سوداست ... ؟؟

از گریه چه حاصل ...؟؟

نه زنگی، زنگی

نه رومی ، رومی

فریاد از این دل

 بیداد از این دل

صیاد زمانه

 تا یافت بهانه

هم سینه بی کینه ما را

هم جلوه آئینه ما را

هم دیده خورشید نما را

بگرفت نشانه

جولانگه بیداد عیان را

افکنده به خانه

از جور خزان و

از دست زمانه

دل را چه بگویم ...؟

جان را چه بسازم ...؟

 که رود راه میانه ....

(( ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غافل ز میانه ))

شوق دیدار ...

 

بر دامن دشت

چون سبزه روئید

بر جوی قلبم

خورشید تابید

جوشید شبنم

بر چهره گل

پاشید دلدار

خاکستر شمع

بر دولت دوست

کاین جلوه از یار

آئین نیکوست

از آیت حق والا تبارم

در شهر یاران با اعتبارم

از حضرت دوست امید دارم

دیدار گل را چشم انتظارم

تا سر رسد آئینه دارم

روشن شود ،چشم و چراغ

روزگارررررررررررررررررررمممممممممم .....

 

نه ستاره ای نه ماهی ...

 

سکوتی سرد

نیاز و درد

نگاهی خسته و خاموش

به غیر از شعله آهم

فروغی نیست

خروشی نیست

نسیم کوه

غروب دشت را پیمود

دلم از رنج و غم فرسود .....

روزم سیه حالم تبه کردی تو کردی ...

 

زاویه نگاهت

همطراز خورشید

داغ و سوزنده و سنگین

مهتاب و ستاره را

در گرگ و میش صبح

مبهوت میسازد

و من

مسحور معجزه چشمانت

 خاموش و تنها

نیزه ستبر سپاه مژگانت را

با رعب و هراس

نظاره میکنم

 نیک میدانم که

از صاعقه نگاهت

راه فراری نیست ...

 

 

سرخوش از غم زمانه ...

 

من شنیدم که بهار داره میاد

قاصد خوش خبر ناز نگار داره میاد

گل و بلبل توی کوچه باغ سبز عاشقی

سرخوش از نور امید و انتظار داره میاد

***             ******           ***

بی تو من هیج جا نمیرم توی هجرون می مونم

غزل تلخ جدایی رو تو زندون می خونم

توی صحرای بیابون، توی این شهر غریب

کسی فکر غم ما نیست نازنین خوب میدونم

****              *****              *****

اونی که غم نداره غصه رو حاشا میکنه ...!!

غم  ولی در بدر  و بی کس و  تنها میکنه

اونی که رسم فلک تقدیرشو رقم زده

 خسته از جور  جفا عقده رو معنا میکنه

****           *****          ****

 

روایت زندگی ...

 

نمیدونم چرا این چند روزه هر گاه مصمم شدم آپ کنم به رغم صرف کلی

وقت و انرژی و سوژه یابی و تایپ و ویرایش مطالب اعم از شعر و قطعات

ادبی و مباحث مرتبط و  ....به نحوی از انحاء مانعی حادث گردیده و توفیق

درج و ثبت نهایی فراهم نشده است.جز اینکه مثل موارد و مسائل مشابه

قبل بنشینم و صبر پیشه گیرم و از سر ناچاری به خودم تسکین دهم که

لابد حکمت و خیریتی در کار بوده است عقلم به چیزی و جایی قد نمیدهد .

حال با استعانت از قادر متعال  امید که این بار شرمنده خیل خوبان نشوم و

 ارسال مطلب حاضر  قرین موفقیت باشد ـــ  اعزام فضا پیمای دیسکاوری هم

 به این سختی و مرارت نیست ــــ

چند روزی است دریا طوفانی است و این جوش و خروش و تلاطم امواج بی

مناسبت با شروع  تابستان و شدت شرجی و گرما نیست. مطلب دیروز

من  با توجه به استقبال مثالزدنی مجاورین و مسافرین بنادر جنوب از لذت

 شنا  در آبی نیلگون دریا و ساحل ماسه ای زیبایش در رابطه با ضرورت

رعایت توصیه های ایمنی بود که مبادا بی گدار به آب بزنند و خدای نکرده

مثل موارد متعددی که هر سال با شروع فصل گرما حادث میشود  کام

خانواده  خود را  تلخ و والدین و متعلقین را داغدار نمایند.

مطلب دیگری که عمرش به صفحه مجازی وبلاگ باقی نبود و عقیم ماند

 قطعه ای ادبی  مفصلی در رابطه با بزرگداشت معلم شهید  زنده یاد

دکتر علی شریعتی بود  که  متضمن تحقیقی جامع وکامل در رابطه با

کلیه آثار و تالیفات ایشان  بخصوص کتاب ماندگار (( کویر)) و همچنین

معدودی از اشعار و سروده های منتسب به آن شادروان  بود که حیف

 شد و از شدت اندوه پریدنش یکی دو روز سردرد گرفتم .

مطلب بعدی گلایه نامه ای بود که مدیریت محترم  بلاگفا را در دنیای مجاز بعلت سطح پائین

 خدمات و کاهش کیفیت و  عدم سرویس دهی مطلوب  سیستم تحت مدیریتش در بر گرفته

 و به دوستان و بستگان  سببی و نسبی  عالم واقع ختم می شد .ضمن اینکه در پی نوشت

مطالب حسب مورد مصادیق عینی  را ذکر نموده بودم  که در نوع خود جالب بوده و بقول معروف

حواشی از متن بهتر جلوه میکرد.بگذریم دیگه حالا که آب از سر ما و مطالب و مندرجات وبلاگمون

گذشته و کاری نمیشه کرد . انگیزه و اهمیت نوشتن این مقولات از آن جهت است  که برسم دیرین

   و عادت مألوف و تعهدی که به تکریم دوستان و مخاطبین این کلبه محقر و وبلاگ ناچیز دارم وفا

نمایم و سندی بر عدم قصور و کاهلی خویش ارادئه نمایم و لاغیر.

همه آنچه عرض شد در حالی است که استرس عدم ارسال مطالب کماکان بر روح و روانم

 مستولی  است و از سرنوشت متن حاضر نیز بی خبرم / خدا کند که بیش از این شرمنده

مخاطبین عزیز نباشم. خدانگهدار همگی  شما عزیزان  تا بعد...

 

 

بخارا ...

 

 در پی یکی دو هفته تأخیر بالاخره دیروز  عصر مژده انتشار شماره  ۸۱ فصلنامه متفاوت و

منحصر بفرد ـــ بخارا  ـــ به کوشش و تلاش بیدریغ معلم و محقق و ادیب نستوه علــی خان

دهباشی  صاحب امتیاز و مدیر مسئول محترمش عزیز عز وصول بخشید.بی تاب رسیدن

نسخه تحت اشتراک به دکه مطبوعاتی میدان امام مراجعه کردم و متصدی خوشــــرو و

 خندانش با عرض پوزش فرمودند باید بروم از انبار ترمینال مسافربری تحویل بگیرم و الان

سرم شلوغه و خیلی گرفتارم و به تایم صبح  قد نمیدهد دم غروبی بیا بگیر یا زنگ بزن

واست بفرستم. به شهادت دوست  و دشمن علی دهباشی در رشد و شکوفایی فرهنگ

 و ادب این سرزمین نقشی بارز و رسالتی خطیر ایفاء نموده و با همه موانع و مشکلات کار

فرهنگی و ارائه خدمات فاخر هیچگاه پا پس ننهاده و با تن نحیف و مریضش بار سنگین این

فصلنامه وزین را بدوش کشیده و همچنان استوار گام بر میدارد و اتفاقاً در این شماره گویا

طرحی نو در انداخته است. دهباشی برای ماندگاری و سعادت بخارا از همه چیزش گذشته

 است حتی سلامتی  خود و آسایش و رفاه خانواده اش....

بی شک احترام به مخاطبین و تکریم مشترکین  پشتوانه گرانقدر مجله و مایه دلگرمی

مولف دوست داشتنی  و نامدارش علی دهباشی است.آنچه برای وی از اهمیتی والا

 برخوردار است بسط و گسترش فرهنگ و ادب غنی و رونق و پویایی زبان شکرین فارسی 

در اقصی نقاط گیتی خاصه  فارسی زبانان گرامی آنهم بدون توجه به  اختلاف رنگ و نژاد

 و دین و فرهنگ و اقلیم  و اعتقادات دینی و باورهای مذهبی است....

 انتشار نشریه ای با این درجه از وزانت در ۱۰۲۴ صفحه رکوردی دست نایافتنی و شایسته

بهترین تقدیر و تحسین هاست.به سهم خود برای این بزرگ مرد خوش ذوق و ادیب فرزانه

جناب آقای علی دهباشی ارجمند طول عمر با عزت توام با سعادت و کامیابی آرزومندم  و

از خداوند منان برای ایشان توفیقی مضاعف مسئلت می نمایم تا بتواند رویاهای  رنگین

خویش را جامه عمل بپوشاند.والعاقبه للمتقین ... 

سودای آفتاب ...

 

تقدیم به روح بلند و روان متعالی آموزگار آزادی و آزادگی معلم شهید

                          زنده یاد دکتر علی شریعتی (رحمه الله علیه...)

روز و شب از

پی هم در گذرند

خلق از همهمه عشق و

 جنون بی خبرند

از پریشانی دل بر حذرند

عاشقان دربدرند

به  تمنای دل تنگ و غریب

در پی وصل حبیب

در پسین گاه غروب

کُشته ی نرگس مخمور نگار  

محو  نقاش جمال ازلی

تشنه ی زمزم شیرین زُلال

رحمت جاری باران بهار

دل و دین یافته

 آرام و قرار

می وزد عطر نسیمی ز شمال

تا به سودای کمال

سر برآری از خاک

ریشه ات سبز و دلت مهتابی

آسمانت آبی

خُنک آن لحظه که

 من هم ،چون تو 

بال در بال امید

نرم پرواز کنم تا خورشید ...

 

                  یادش گــــــــــــــرامی و راهش پر رهرو باد ...