شبانه ها ...
هر شب
خسته از راه بی پایان
در بیکران هستی
بی تاب رسیدنم
دریغا که تقدیر بر
ماندن است
باری /
عبور از کوچه ی معشوق
و درک محضر معبود را
با پرچمی افراشته بر قامت هستی
تب آلوده
تمنا می کنم
هرشب ...
هر شب
خسته از راه بی پایان
در بیکران هستی
بی تاب رسیدنم
دریغا که تقدیر بر
ماندن است
باری /
عبور از کوچه ی معشوق
و درک محضر معبود را
با پرچمی افراشته بر قامت هستی
تب آلوده
تمنا می کنم
هرشب ...
خواب دیدم که
زورقی می بردمان
تا بهاری دیگر
در دل سبزه ها و
شکوه هاله مهتاب
نقش خاطره زنیم
رسیدیم جایی که
بنفشه ها در دست و دامن دلدادگان
سبز می شدند
و بوی عشق
در شاخ و برگ سروها پیچیده بود
و شعله های سرکش شقایق
پائیزی نابهنگام را
نوید میداد
در شامگاه
مرا بی تو
به مسلخ
ترا بی من
به میعاد بردند
و ناگاه از خواب خوش پریدم
نه تو بودی و
نه من .....!!!!!!!
در طیف زمزمه های نور
از راه دور
دل را در آرزوی اجابت
به دریا میزنم
هرچه بادا باد ...
قرارمان فصل انگور . . .
شراب که شدم بیا . . .
تو جام بیاور
من جان
جام را خالی از جان کن /
حاجت هول و هراس نیست /
وقتی تو خوش باشی
یادت مرا کافیست . . .
نازنین
بامدادان بهار
گاه آشفته
گاهی بیمار
گاه خواب
گاهی هشیار
در مأمن سکوت و شیدایی
غمگنانه با تو از
فصل عشق و
شور سماع
و سوگ بنفشه ها
سخن گفتم
و تصویر خوابهای گنگ را
در قاب دیدگان مشتاق
با رنگ های روشن امید
نقش خاطره زدم
آری
در کارگاه عشق
شوریدگی سودای درون است
و عاشقی قرین جنون
دریغ از
لحظه ی زوال و
رویای محال
که حبابی برآب است
باری نمیدانم
حقیقت زندگی این است
یا این حکایت ماست ...!!؟
تنها نشسته ام بر ساحل
سکوت و تنهایی
از دور دست خاطره می آیی
و با لبخندی از عطر
نسترن و بنفشه
و موج ها را بدست
طوفان می سپاری
و در تلألو آئینه و آفتاب
با رویای زلال آب
و لالایی دلنشین رود
تا شهر سبز دعا
همسفر میشویم ...
پای جانم تا به عشقت گیر کرد
غم مرا از دار دنیا سیر کرد
تا گشودم مصحف چشمان خویش
اشک و غم درد مرا تفسیر کرد
خواب می دیدم که می آید کسی
غصه آمد خواب را تعبیر کرد ...!!
سیب تلخی را که خوردم در خفا
تا به اعماق دلم تأثیر کرد
حکمت و تدبیر در آغاز راه
جان و دل را غافل از تقدیر کرد
گل نمی روید و لیکن آفتاب
چشمه سار عشق را تبخیر کرد ...
به نهایت راه که بنگری
در می یابی که
چه بیهوده بود
آن لحظه های تلخ
و قصه های مکرر بی انجام
اما &
به انتهای راه
اگر رسیدی ....
آنگاه آفتاب تابان دیدگانت
به ناگاه غروب می کند و
تو در اعجاز لحظات گنگ زندگی
و سکر لحظه های بی تکرار
آرام آرام
به خواب می روی
و مادام که در عمق لحظه ها خوابی
فصل ها همچنان از پی هم درگذرند
باری / این بازی
تا بی نهایت هستی
بدون تاخیر یا تبعیض
تکرار میشود ...
با شوکت نسیم سحرگاه
ناگاه
بی خبر از راه میرسد
دلبر نازنین من
اینک اما
به میمنت حلول یادش
حسی غریب
و میلی خجسته
به دل نشسته
و در خلوت خیال
تقدیر تازه را
تفسیر می کنم ...
نامت
به شیرینی عسل
دمدم بر زبانم تکرار میشود
و حس زیبای تازگی
ذائقه ام را تحریک میکند
آری ای دوست
نام و یادت
با واژگانی از نور
در خواب و خیال
با لذت وصال
هر لحظه در وجودم
تابیده می شود ...
این آبی عظیم
مجموع گریه هاست
دلداده ی حزین
مصلوب غصه هاست
شرم و فسون و ناز
اظهار غنچه هاست
سلطان کوه قاف
سیمرغ قصه هاست
دیدار روی دوست
درمان عقده هاست
بر شاخه های یاس
اشک شکوفه هاست
در بزم بوسه ها
گرمای شعله هاست
این پای خسته را
سودای قله هاست ...
نازنین
زندگی با عشق
آغاز می شود
و بی تو
به پایان می رسد
باری ، این تو بودی که
از سکوتی سترون
سرودی سرشار مهر ساختی
و دنیای مرده ای را
که در آن
پرواز از خاطر پرنده
و باران از خاطر ابر
رخت بربسته بود
به ترنم و تلاطم
گوهر امید بخشیدی
تا طرحی نو دراندازیم
آه ...
ای مهربان
دریا را
در یاد جنگل سوخته
زمزمه کن ...
بامدادان
سرمست از شراب اوهام
بر شاه بال خیال
شکوه غمزه ی خورشید را
در زلال قطره باران
یاد خوش یاران
و حلقه ی سیمین شکوفه ها
به تماشا نشسته ام
شاید خدنگ آخرین
در دیده شعله فشاند
دلم به چله نشاند
تنم به قبله کشاند ...!
کسی چه میداند ...؟؟
میلاد مسعود یگانه منجی عالم بشریت حضرت
مهدی موعود (عج) را به محضر شریف منتظران
راستین آن امام همام تبریک و تهنیت عرض
می نمایم .
هر شب
محو اقیانوس نگاهت
هوس خواب و
وسوسه ی خیال را
از درگه دیدگان خواب زده می رانم
نازنین
رویش گل آرزو را
ملاحت لبخندت کافیست...