خواب دیدم که

زورقی می بردمان

تا بهاری دیگر

در دل سبزه ها و

شکوه هاله مهتاب

نقش خاطره زنیم

رسیدیم جایی که

بنفشه ها در دست و دامن دلدادگان

سبز می شدند

و بوی عشق

در شاخ و برگ سروها پیچیده بود

و شعله های سرکش شقایق

پائیزی نابهنگام را

نوید میداد

در شامگاه

مرا بی تو

به مسلخ

ترا بی من

به میعاد بردند

 و ناگاه از خواب خوش پریدم

نه تو بودی و

نه من .....!!!!!!!