باران ...

هوای غربت چشمم همیشه بارانی است

من از پرنده شنیدم هنوز زندانی است

همیشه مثل کبوتر به فکر پروازم

که آسمان سپیدم دوباره بارانی است

دلم هوای تو دارد اگر چه بازی عشق

کرانه های امیدش ملول حیرانی است

سکوت آینه ها را به قاب می گیرم

که خاطرات قشنگم قرین ویرانی است

هجوم لشکر شب روز را هراسان کرد

خیال دختر صحرا هنوز بارانی است ..

 

 

 

 

 

دست دعا ، چشم یاری ...

خدایا دل از مهر خالی مباد

گلستان زنبق خیالی مباد

به رود خروشان راهی بدریا

خدایا به غیر از زلالی مباد

به هر سوی دیوار سنگی

بجز تاک یاقوت عالی مباد

در اندیشه باغ و بستان خدایا

پریشانی و خشکسالی مباد

و دلتنگی یک غروب مکّدر

دگر قسمت این حوالی مباد

بجز خنده در هر طلوع ستاره

گُلی لایق این اهالی مباد ....

تنهایی

هزاران درد در چشم تو پیداست

حدیث عاشقی تعبیر رویاست

نیاز نرگس  مست خمارت

دل من خوب میداند چه زیباست

فراوان عاشق دل خسته دارد

رموز عشق در چشمان لیلاست

به سودای پری رویان مهوش

شکوه نازنینان شور شیداست

 فراق دوست آئین وفا نیست

دل من در میان جمع تنهاست ...

دسته گل بهار ...

عطر نفس های عید

بوی شالی ها

رقص قشنگ پرده

نقش قالی ها

ماهی قرمز

یک دنیا شادی

دیدن بی بی

شوق آبادی

بلبل به شادی

مست آوازه

میاد دوباره هوای تازه

لبخند شیرین

رویای فرهاد

سودای مجنون

دیدار لیلی

در روح جنگل

رودی است جاری

در بیکران

دل یادگاری ....

 

 

ضیافت مرگ ...

نازنینم

برخیز و

به دیدارم بشتاب

چند صباح دیگر

ابرهای عبوس و دلگیر

تمام طول شب را

سرخوشانه

ناقوس مرگ می نوازند

  و خاک سرد

با ریا و تزویر

ماه و خورشید و ستاره

و عشق و عاشقی را

از یادمان خواهد برد

درنگ مکن ....

 

یادش بخیر

امروز مابین کتاب و دفترای قدیم دنبال مدرکی می گشتم دفتری مربوط به دوران خوش نوجوانی و عهد

جاهلیت توجهم رو جلب کرد .غنچه ای گل سرخ و بال و پر پودر شده پروانه ای لابلای دفتر عزیز دیروز و

امروز و فردایم  جاخوش کرده بود. به عشق پاک و صداقت مثالزدنی آن روزهای زیبا غبطه خوردم و

ناخودآگاه قطره اشکی پهنای صورتم را درنوردید و کنار لبم توقف کرد.حس و حال نوستالوژیک حاصله

مرا به  رویاهای   رنگارنگ دنیای قشنگی سوق داد که هر شب خوابهای رنگی میدیدیم و در چمن

حسن سبد سبد گل شادی  می چیدیم...دوبیتی زیر با خطی خوش بر جلد دفتر مذکور خودنمایی

میکردو هر چه بیشتر فکر میکردم یادگار جاودانه کدام دلداده مهربان یا همکلاسی عزیز است یادم

نیومد که نیومد تا اینکه ناگهان برقی از منزل لیلی بدرخشید و خرمن مجنون دل افکار را بر باد داد ...

و اینک شعری که شرحش رفت :

دوستی با هر که کردم خصم مادرزاد شد

                                       آشیان هر جا گزیدم خانه صیاد شد

آن رفیقی را که با خون جگر پروردمش

                                         وقت مردن آمد و جلاد شد...

در اعماق وجودم درد پیداست ...

ماه من

دریای اشکم

از پرتو انوار تابانت

همیشه مد است

در  شکوه

 چشمان نجیبت

جزر

بی معناست...

 

آتش عشق ...

فراموشم نکن

 هرگز فراموشت نخواهم کرد

تو در من آتشی هستی

 که خاموشت نخواهم کرد

جان من ...

شب انتظار ....

باز هم از عمق جانم سوی تو رو می کنم

در میان خرمنی از گل تو را بو میکنم...

راز درد آلود دل را در هوای دیدنت

 فاش میگویم بیا دست خودم رو میکنم

حرف حق تلخ است اما نازنینم چاره چیست...؟

اندک اندک با شکنج طُره ات تو خو می کنم

خسته از فصل خزان  آلوده هجران دوست

دیده گریان از سرشک تلخ اندوه میکنم

حاجت سنگ صبور لحظه های رنج را

مخمل  زلف کمند و  جعد گیسو می کنم ...

 

در حریم دوست ...

با تو میشود

همیشه عاشقانه بود

مثل روزهای کودکی

صاف و ساده بود

در حریم لاله ها

نغمه  و ترانه بود

شادمان میان کوچه باغها

مست از

نوای شاد خنده بود

در دیار مهربان چشمه ها

بادباکی بدست

کینه را به باد داد

شور و حال بی بهانه

یاد باد

از هجوم فکرهای خط خطی

می شود پرید و رفت و دور شد

در زوال لحظه های بی کسی

دلبرانه غرق شور و نور شد

می شود شبیه سنگ

شیشه های غصه را نشانه رفت

با تو میشود

ز غصه ها گذشت

تا همیشه پیش

دوستان نشست...

 

دمی با فایز ...

 

تو میدانی خدنگت جون گدازه

                             بگو کمتر بجان ما بتازه

دو چشم نیمه خوابت را بفرما

                                 که تا روز مرا چون شب نسازه

ز هر چند بیوفایی یادت ای دوست

                                    بمیرم تا نبینم داغت ای دوست ...

                                                                                کو دوست ...!!؟؟

* خوبرویان جهان رحم ندارد دلشون  و همیشه بی وفایی رسم شونه ...

* ابیات صدرالاشاره از سروده های سوزناک فایز دشتستانی است که در مناطق جنوب در قالب شروه با آوایی بس

حزین و دردناک در سبکهای مختلف خوانده میشود و مهارت خاصی می طلبد که بنده حقیر نیز تا حدودی آشنایی

دارم و گهگاهی غم دل و داغ هجر را با صفای شروه  تسلی  و دل و دیده را جلا میدهم ...

کرشمه ...

روشن تر از مهتاب

آکنده از عطر ناب

بی منت باران

در خلوت یاران

بر اوج آسمان

جلوه کردی

تا در برگ ریز خزان

با نغمه و غزل

 روح  و جان

خسته دلان را

شوری دوباره ببخشی

در راه عشق

به  ناز و نیازت

محتاجم 

نازنین ...                    

 

 

 

 

 

 

بی سر پناه...

تنها  و دلتنگ

زیر باران

لخت و لرزان

عطش عشق را

فریاد میزنم

همچنان که

آفتاب

آتش را ....

از بد حادثه ...

تنها به کنج خانه زمین گیر میشوم

از روزگار و زندگیم سیر می شوم

بنگر که در فراق غزالان مه جبین

کم کم به بزم خسته دلان پیر میشوم

با من سخن ز مهر و محبت نگفته ای

در دام عشق پاک تو زنجیر می شوم

سیلاب اشک در غمت از دیده می رود

پیمان وصل و عهد و وفا دیر می شود

در بیکـــــــــــــران معجزه ی گلشن امید

 توفنده وقت حادثه چون شیر میشود

باران عشق عطر غزل می پراکند

آواز رود ناله ی شبگیر می شود ...

 

 

شب و موج و ساحل ...

شبانگاهی سرد

 در بیکران آبی دریا

در ساحل ماسه های نرم

در شعاع نور مهتاب

رد بچه ماهی گمشده را

دنبال میکنم

حس مشترکی

مرا به تقلا و

و دل را به تمنا وا میدارد...

آه ...آه ...

اگر سحرگاه

این وسعت بی انتها

مست تلاطم شود

و رد بچه ماهی متبسم

گم گردد

چه کنم با تشویش...؟

 

 

 

ماه فروماند از جمال محمد(ص)

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را انیس و مونس شد ...

میلاد خجسته حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی (ص) را

به جمیع مسلمانان جهان خاصه هموطنان عزیز تبریک و تهنیت

عرض می نمایم.

*بیت مندرج عاریه است...

صدای پای بهار ...

یادش بخیر

هر روز و هرشب

بام تا شام

بیدار و هوشیار

عشق را

زمزمه میکردیم

مهربانی را

مزمزه میکردیم

اینک ایدل

 غمین مباش

خزان گر چه دراز

می گذرد

بنفشه باز

می شکفد

رمز و راز

نذر و نیاز

و عطر نماز

آیات مهر و

ارمغان بهارند...

 

 

 

راز خوشبختی

گاهی اوقات که از گرفتاریها و مشکلات زندگی خسته میشم از بخت بد خویش گله و از روزگار 

بیوفا شکایت میکنم که چرا  من و خوشبختی و کامیابی اینقدر از هم دوریم ...در این لحظات

ملال آور متاسفانه فراموش میکنم که خوشبختی یعنی چشمک زدن ستاره امید،یعنی لطف

خواندن غزلی شورانگیز،یعنی پرواز کبوتران و شکوه صنوبران، یعنی لبخندی از سر مهر و همینطور

نوازش شقایقی عاشق ...استشمام عطر خوشبختی صرفا نیازمند سلامتی جسم و جان و داشتن

 شامه ای قوی است که الحمدالله والمنه خداوند سبحان لطف و مرحمتش را از ما دریغ نکرده و نعمات

بی پایانش را حتی به بندگان قدرناشناسی چون من ارزانی داشته است تا با شادی و سرور بسوی

بهشت برین بال و پر بگشائیم، لیکن جذابیت فریبنده و زرق وبرق دروغین خاک پست موجب میشود از

آبی آسمان  دل کنده و از زلال معرفت غافل شویم و زمانی به اشتباه  و خبط خود پی می بریم که دیگه

خیلی دیره و کار از کارگر گذشته ...بله عزیزان با اندکی دقت در می یابیم که  نه تنها خوشی خوشبختی

 با ما غریبه نیست که اتفاقا خیلی هم دوست و آشنا و همراه و همدلیم... با پی بردن به این مهم هر

گونه دلهره و یاس و تشویش و اندوه و نگرانی  و نومیدی را از ریشه قطع و ازخود دور میسازیم و منبعد

 هرگز اجازه نمی دهیم این قبیل اوصاف و احساسات منفی بر وجودمان رخنه کرده و مهمان خانه دلمان

 شوند.بیائید دل را بدریا بزنیم و دشت آرزوها را یک نفس در نوردیم چرا که قدرت و توان انجام هرکاری در

وجود بشر نهادینه شده است کافی است بخواهیم و با عزم و اراده ای راسخ عمل نمائیم...

یا حق / تا دیداری دو باره همگی شما دوستان عزیز همدل و همراه را بخداوند بزرگ  می سپارم...