گوهر امید ...


پرتو افسونگر مهتاب

لعبت نیلوفران بر آب

چشمها بی خواب

از شکیب نرگس بیمار

عاشقان بی تاب

در دل دریا

بر فراز دشت

بی قرار گرمی خورشید

می درخشد در دل شب

گوهر امید ...

جناب عشق


بهار آمد نشد اما هوای قریه بارانی

نیامد تا بگیرد هیچکس از ما نشانی

دلم در انجماد کوچه خشکید

نگار بی وفا از دور خندید

نشسته بر جبین غنچه ها اشک

ملول از هجر باران خاطر دشت

جناب عشق دل را سر دوانید

که ملک طلق شیرین زمانید

نشان یار مجنون جستجو کرد

ز راز عشق لیلی گفتگو کرد

دل از چشم انتظاری تنگ آمد

به پای لنگ مجنون سنگ آمد

شراب تلخ سیل آرزو برد

دلم در ابتدای زندگی مُرد ...

       

                                20/ مرداد/ 90

                                    نیشابور



در هر سپیده دم ...


در بیشه زار خیالم

اندوهی نهان

در پیوند با

حسرت تنهایی

داغ هجران را

تازه می کند

بیا بیا

که تا سپیده سر زند

ز شر و شور زندگی

گذر کنیم

به شهر سبز آرزو سفر کنیم

ز قیل و قال بی ثمر

حذر کنیم

بیا بیا

که عاشقان شهر را

خبر کنیم

به کوچه باغ عاشقی

نظر کنیم 

چو شبنم نشسته بر جبین غنچه ها

سپیده دم

وداع با

رها ترین ستاره سحر کنیم ...

نام بلند و یاد جاودان حکیم توس


بیست و پنجم اردی بهشت روز بزرگداشت حماسه سرای

نامدار فردوسی بزرگ است. هم او که از نظم کاخی

بلند ساخت که از باد و بوران و سیل و طوفان هیچ

گزندش نباشد و هرگز خلل نپذیرد.

باری عزیزان قطع یقین هرگز به مخیله آن حکیم 

فرزانه هم خطور نمی کرد که ماامروز  حتی از

روخوانی صحیح شاهنامه عاجز و ناتوان باشیم

درک معنا و مفهوم و شأن سرایش ابیات پیشکش مان ...

آری متاسفانه این حقیقت دردناکی است که اکثریت

 به آن اذعان داریم لکن دریغ از ذره ّای همت و

همیّت..!

بهر روی اینجانب به سهم خود یاد خالق شاهنامه وزین

زبان و ادب پارسی را گرامی داشته و بحمدالله از برکت

وجود نام و یاد سترگ و اثر حماسی فوق العاده زیبا

وماندگارش خوشدلم و مکرر و مستمر شکر ایزد بجا

می آورم که افتخار یافته ام در خاک پاک میهن عزیزم

ایران پا به عرصه حیات بگذارم و با آن بزرگ مرد

خردمند هموطن وهم زبان باشم .الهم لک الحمد لک

الشکر فتبارک الله احسن الخالقین .

به روز نبرد آن یل پیل مند

ز اعجاز فردوسی آمد به بند .

سرخی سیب دعا ...


در طنین فراموشی

رویای هستی و

لذت مستی را

از ترانه ی ازلی عشق

به خاطر می سپارم

 و  به شکرانه یادت

راز دهشتناک

تناقض عقل و جنون را

با  لبخندی تلخ

برملاء  می سازم

 و از عمق کهکشان

تا رویای سبز بهار

نقش خاطره  می زنم

بی تو اما

هوای ماندن نیست

توان رفتن نیست

جانان من

زباترین سرود جهان

نذر مقدمت

بازآ  و

گوهر بی بدیل

عشق را

جلوه ی آئینه  وآدینه باش

شعله ای توفنده

دراین سینه ی بی کینه  باش ...








بر ساحل رویاها...



ابری سیاه

بر آسمان آبی نخلستان

پیوسته می خرامد

 و تندر توفنده

با نیزه و خدنگ

 هوا را چنگ میزند

 و ما

در ساحل نیلگون رویاها

به خنکای نسیمی

دل خوشیم

 و از دوری رفیقان

دل گیر ...

شاعر اعتراض های خاموش و تولدی دیگر ...


__ زنده یاد قیصر امین پور عزیز در آستانه فصل درد شعر دلنشین زیر را با عنوان زیبای  (( شعر بی نقاب ))

در رثای شادروان جنت مکان فروغ جوانمرگ سروده است.آری ساکنان شهر ادب در فضایی لطیف و معنویتی

روحانی یکدیگر را درک نموده و دست محبت بسوی هم دراز می کنند گو اینکه شاعران وابستگان نسبی درجه

اول هستند و به هم عاشقانه و عارفانه عشق می ورزند.

 از همین رو ( گوته ) شاعر بلند آوازه آلمانی ( حافظ ) را برادر بزرگترش میدانست و ( تی . اس. الیوت )

 دنیا ی بی (خیام ) را خالی و بی ارزش تلقی می پنداشت ...

 به نظر این کمترین روابط صمیمانه و ارادت بی شائبه و محبت آمیز ادبای فاضل و شعرای فرهیخته  نسبت به

یکدیگر بیش از سایر ابعاد زندگی ایشان جلوه و نمود دارد و آن هم بیشتر به این دلیل است که در تعاملات و

مناسبات فرهنگی و هنری  از سلایق و علائق و گرایشات فکری و عقیدتی  و تمایلات و تمنیات شخصی خویش 

صرفنظر نموده  و دست محبت بسوی همدیگر دراز نموده و در واقع امر نوعی وحدت وجودی حاصل گشته و یکی

شده اند.

آری دنیای ادبیات دنیای مهربانی ها و دوستی های صمیمی و عمیق و ماندگارست و در نتیجه همین

صمیمیت هاست  که شاعری محبوب و دوست داشتنی بنام  __ قیصر امین پور __ عزیز 

فروغ جوانمرگ را خواهر خطاب نموده و برایش و بیادش این گونه زیبا و دلپذیر می سراید :


ای درخت آشنا

شاخه های خویش را

ناگهان کجا

جا گذاشتی ؟


یا بقول خواهرم فروغ

دستهای خویش را

در کدام باغچه

عاشقانه کاشتی ؟

این قرارداد تا ابد میان ما برقرار باد :

چشمهای من به جای دستهای تو

من به دست های تو آب می دهم

تو به چشمهای من آبرو بده 

من به چشمهای بی قرار تو قول میدهم :

ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم ...!!

+++++++++++++++++++++++++++

*پ.ن :

 1/ سروده ی زیبای فوق اثر جاودان شاعر دلسوخته ی اندیمشکی روانشاد قیصر امین پور عزیز

از هفته نامه فرهنگی هنری چلچراغ اخذ گردیده است .

2/ روح مان با یاد سبزشان شاد . الفاتحه مع الصلوات .





ای دل غمین مباش ...



سحرگاه

دریچه ی دل را

بر بیکرانگی دریا گشوده ام

و چشم انداز دلپذیرش را

تا انتهای افق

به تماشا نشسته ام

ازغمزه های ماه

دریافتم که

تا روشنای صبح

تا نکهت نسیم

تا لحظه های شاد

تا خنده های ناب

 دیری نمانده است ...

قاصدک هان ! چه خبر آوردی ...؟


امروز هم

 بی قرار تو

شولای زرد ملال را

بر قامت باغچه آویختم

و به یادت

اوراق دفتر دل را

ورق زدم

باران اشک

عریانی گونه هایم

را نوازش کرد

و نیامدی ...!!!

دریغا ...

بی تو

در اوج پریشانی ها

مُژده کوچ پرستوها را

که به من

خواهد داد ...؟



عطر یاد دوست ... ...


تنهای تنها

غمگین و خسته

با زورق خیال

در برکه های سبز

ره می برم به خلوت

نیلوفران آب

دل میدهم به جلوه ی

شورآفرین ناب

 ناز آفرین نگار

در کوچه باغ عشق

از آستان مهر

انوار لطف و شعر و صفا

بر دلم بتاب ...

ای هماره در نظر ...


قندیل ماه

در جام نقره ی شب

می شکند

و قطره اشکی

در قحطی ترانه و باران

و مرارت هجران

 و حسرت خاطرات شیرین

باتو بودن

به خوابهای نیلی ابریشم

ره باز می کند

خوش باد

یاد  سبز تو

ای گلعذار مهر ...


از هر دری سخنی ...

امروز غروب درست زمان پیک ترافیک خیابان مرکزی شهر با هومن توی راهبندان گیر افتادیم. سر تقاطع یه

وانت نیسان راست رفته بود تو شکم یه پراید هاچ بک ... یه ماشینم محض نمونه از سرجاش جم نمی خورد

 و چراغها واسه دل خودشون سبز و قرمز میشدند . در این میان ماسفانه بعضی از رانندگان بیخود و بی جهت

با همدیگر درگیر میشدند و بی توجه به ضرورت حفظ حقوق و حرمت حضار و رهگذران با صدای نکره ای ناسزا و

بد و بیراه نثار هم میکردند. واقعن سبکسری و بی نزاکتی وقحیانه یکی دوتا از رانندگان و همراهان فضول و بلا

نسبت بی ادب شان از حد و مرز معرفت و انسانیت فراتر رفته و چندش آور می نمود.

جالب اینکه راننده نیسان  بعنوان مقصر مسلّم تصادف نسبتن سنگینی که باعث و بانی ترافیک کیلومتری

شده بود بی اعتنا و بی خیال همه کس و همه جا و همه چیز یواش یواش چیپس فلفلی اش را تناول

میکرد و با کمال حوصله و طیب خاطر مبارک ساندیسش را مک میزد و باعلاقه هر چه تمامتر حریصانه

به مجادلات و بد و بیراه رانندگان نااهل گوش سپرده و به ازدحام خودروها چشم دوخته بود.

آن سوتر اما راننده بخت برگشته پراید که ماشینش خسارت زیادی دیده بود زانوی غم بغل گرفته و  با

ناراحتی به اندک تارهای زلف فلفل نمکی باقی مانده از خرمن انبوه گیسوان بر باد رفته اش چنگ انداخته و

زیر لب بر بخت بد خویش لعنت می فرستاد.

 رهگذر میان سال خوش ذوقی سیگار متعفنی بر  کنج لب  نهاده و بی اعتنا به تجمع مردم و ترافیک و

درگیری و نزاع رانندگان  سر کیف موهایش را توی آینه بغل دست راننده ی مغرور یکدستگاه  تویوتای کمری

شانه کرد و با حرکاتی موزون پازلف های خارج از محدوده اش را مثلن به گیسوان کمند الحاق کرد و در

عالم رفاقت فوری پسر خاله شد و به مزاح و مطایبه و اختلاط با راننده ظاهرن بد اخلاق پرداخت.

از همه اینها که بگذریم میرسیم به حکایت سد معبر دست فروشان و مظلومیت کودکان معصوم کار و

سماجت متکدیان  متمول و سوداگری ظالمانه  اربابان استثمار و اجیر شدگان بیچاره ای که از بام تا شام

در هر کوی و برزن و کوچه و خیابانی می لولند و معمولن سر چهار راهها رشد قارچ گونه  ایشان در قالب

مشاغل کاذب برجستگی بیشتری داشته و از آدامس و بیسکویت و گل و سیگار و موز و لُنگ و روزنامه و

بادبزن و .... گرفته  تا انواع و اقسام محصولات فاسد و تاریخ گذشته  را بضرب زور و کلک و التماس به

عابران دل رحم قالب میکنند و  اتفاقن برای تبلیغ  سوء کالاهای بنجل  و غیر بهداشتی و رونق کاسبی

غیر قانونی خود و نحریک احساسات  و عواطف عابرین از فرصت کافی و امکانات مفت و مجانی برخوردارند

 و تا ابدالدهر از تقبل و تعهد هر گونه مسئولیت و مالیات و عوارض و اجاره بهاء و شارز و آب و برق و گاز و

تلفن معافند و برای خوشگذرانی اربابان خویش تفریح و تفنن و تنوع  را طرحی نو در انداخته اند...

باری  با نگاهی اجمالی و گذرا در می یابی که  رنگ پوست بچه های خردسالی که به شغل های کاذب

 اشتغال دارند به زردی میزند و چشم های پف آلودشان از واقعیت تلخ ابتلای بیشترشان به بیماریهای

مزمن کبدی و کلیوی پرده بر میدارد.

وقتی که از نزدیک درد و رنج و آلام و غصه های فروخورده بچه های خردسالی که در نگاه معصومشان

ترس و خستگی و یأس و تجارب تلخ و اضطراب و تشویش انسانهای بالغ موج میزند را ملاحظه و مشاهده

میکنی سنگدل ترین آدم هم که باشی طاقت نمی آری و نم اشکی از گوشه چشمت بر کویر  خشک گونه ها

 ره باز میکند .... با اندکی تأمل و تدّبر در می یابی که مسائل و مشکلات و رنج جانکاه تحمیلی بر دوش نحیف

کودکان  فراتر از سطح ظرفیت  وجودی و درک و فهم ایشان است و این  قبیل تعابیر و تفاسیر  از دامنه ی ذهن و

جوهر خیال و خلوت خواب ناز کودکان معصوم کار به دور است  لکن چه سود که  نازپروردگان کوی مهر  در پی

لقمه نانی به خاک و خون آلوده ناچار به جبر زندگی و جور روزگار تن داده اند ...

باری موهای چغر و زولیده و دندانهای زرد و کرم خورده و دست های سیاه  و صورت مات و بی روح  آرزومندی که

انگار سالهای سال است رنگ آب و صابون بخود ندیده است دل هر آدم آزاده ای را به درد می آورد و نم اشکی از

دیدگان جاری میسازد... الغرض پس از اشاره ظریف احدی از دوستان شفیق به فراست دریافتم کنجکاوی و دقت

نظر و توجه و ترحم و از اینها مهمتر نُت برداری این حقیر سراپا تقصیر  موجب جلب توجه و غرولند و بهانه جویی

تعداد قلیلی از جمع حاضر گردیده است و از آنجا که بنده واجد شخصیتی محتاط و ملاحظه کار می باشم

ترجیح دادم به همین مقدار بسنده نموده و از پیگیری ادامه ماجرا صرفنظر نمایم چرا که  استاد ارجمند

قدیم به نیکی و زیبایی و شیوایی هر چه تمامتر فرموده است :

                                                      (( در خانه اگر کس است / یک حرف بس است ...))



سیا سنبو


این چند روزه مجموعه وزین داستان (سیاسنبو ) اثر ماندگار نویسنده توانای هم استانی ام جناب آقای

محمد رضا صفدری عزیز را در دست مطالعه دارم. داستان کتاب حکایت آدمهای گمنام و فراموش شده ای

است که مولف به زیبایی هر چه تمامتر  آنها را در موقعیت های رقّت انگیزی به تصویر کشیده است.

هر هشت داستان کتاب نمایشی مستند از تلخی و تباهی و رنج و مرارت زندگی آدمهایی است که 

از نقطه نظر طعم و عمق زندگی به یکدیگر شباهت زیادی دارند. باری صرفنظر از یگانگی طبیعت و جغرافیای

مکانی وموقعیت زمانی و ترکیب و تداخل حوادث و ماجرای داستانها & تداوم حضور تعدادی از شخصیت های

داستانها از حیث بیان و لحن و تکنیک نگارش و صناعات ادبی مشابهات کلی و مشترکات عدیده دارند.

در عین حال بدون تملق و تعارف همه داستانهای کتاب واجد ارزش زیبا شناسی هستند البته بنظر این

حقیر داستان ( علو) که ظاهرن چند سال جلوتر از هفت داستان دیگر نوشته شده است از جنبه ی زیبا

شناسی نسبت به سایر داستان های کتاب سطح نازل تری داشته و تا حدی که از دانش اندک و اطلاعات

ناقص بنده کمترین بر می آید منتقدان مجموعه داستانی مزبور متفق القول بر این حقیقت صحه گذاشته اند.

از طرف دیگر اما & آخرین داستان کتاب با عنوان (دو رهگذر) از لحاظ پردازش بسیار قوی بنظر میرسد و خمیر

مایه و خط مشی کلی داستان & اثری سترگ و شگرف را به نمایش میگذارد که بدون تردید حتی بر خوانندگان

مبتدی و آماتور  اثر تاثیر عاطفی فوق العاده ای خواهد گذاشت و حد اعلای تلاش و تقلای بی شائبه نویسنده

محترم اثر برای قرابت هر چه بیشتر به ادبیات جنگ بخوبی محسوس و ملموس است.

چنین بنظر میرسد  داستان جالب ( سیاسنبو ) که جناب صفدری عزیز عنوان کتابش را از آن وام گرفته است

از نظر ایشان واجد خصوصیات برتر و موقعیت ممتازتری بوده است .گو اینکه  اندکی تأمل و دقت و درنگ بر روی

ظرافت ها و تجزیه و تحلیل کارشناسانه آن اثر می تواند بیش از دیگر داستانهای مجموعه ارزش کار نویسنده

بلند آوازه را نمایان سازد. در خاتمه ی این پست مطالعه  مجموعه داستان دلنشین و زیبای (سیاسنبو) که

چاپ اول آن در سال  1368 شمسی توسط نشر معضم شیوا در قطع وزیری و 195 صفحه منتشر و قطعن

 چندین نوبت تجدید چاپشده است را  به همه دوستان عزیز و دوستداران راستین فرهنگ و ادب شکّرین

فارسی توصیه می نمایم و از محضر با صفای خردورزان اهل دل التماس دعا دارم.


اندوه ناگزیر ...


پنجره  را بگشا

شاید

نوازش نسیم دلکش بهار

اندکی از اندوه دلتنگی

زندانی دردمند تنهایی

بکاهد

برخیز

 و از آفاق مهر

به  آبی آسمان

  نظر کن و

( آهنگ وفا

ترک جفا

بهر خدا را )

آرام زمزمه کن

 و عادت دیرینه دهر

هرگز از یاد مبر

در خاطر هستی

از فراموشانیم ...

بیت الغزل معرفت ...


                  صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن

                     دور فلک درنگ ندارد شتاب کن ...

شبانه ها ...


                             شب است و ذکر تو دارم ترانه ام این است

                                رساترین غزل عاشقانه ام این است ...

هم نوا با حضرت حافظ


شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل


کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها


*******         .....          *******

پ.ن :

    __  الا یا ایها الساقی .....

رایحه ی بهار ...


بهار عمر در حال گذرست وباغبان پیر طبیعت دلخسته و مغموم از رحیل بی هنگام گلپونه ها  بام تا شام 

چشم به نزول چشمه سار رحمت و انعام باران دارد تا از سریر مهر و وفا خنک نسیمی یاد خوش یاران آرد .

من و دل بیمناک از تاریکی ابرهای انبوه روزمرگی غمگین و خاموش بر مرکب خیال لحظه ها  را گاه تند و گاه

آهسته در می نوردیم و هنوز اندر خم یک کوچه ایم و دریغا که مقصد بس بعید است و منزل ناپدید ...!!

باشد که فرموده متین رهروان وادی ایمن و شبروان خیال  (( رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود ... ))

نصب العین قرار گرفته و با عزمی راسخ شرط اول قدم وادی سیر و سلوک و معرفت الی الله را صادقانه بجا

آوریم. باری ای دوست سخن بسیار است لیک یارای گفتن و سودای ماندن نیست ...

شاید عجیب بنظر رسد لکن به تجربه دریافته ام سیاه مشق هایم نیز گهگاه متأثر از احساسات و عواطف

درونی ام ملول و تب آلود وهم وهذیانند...!! گو اینکه بسیار مواقع از ایوان آفتاب و موسیقی زیبای طبیعت و

آهنگ دلنشین کلام و عطر خوش نسیم در سویدای روح و جانم تصویری گنگ و سایه وار نقش می بندد که

تا بخود آیم رخت بر بسته و پر گشوده است.آری ای دوست اگر به شوق وصل بر رخ آئینه نظر به دیده ی

پاک اندازیم در می یابیم که نذر و نیاز و ناز را در اعجاز و ایجاز آئین مهر رنگ و بوی تازه و حال و هوایی دگر

است و به تحقیق اگر چشم دل بر روی زیبایی ها بگشائیم افق رویش لبخند ز هر ورطه تماشا دارد .

اینک در مقام سائل دریای کرم و راه نشین بارگاه کبریایی حضرت دوست بر آستان جانان سر ارادت

می سپاریم و تحت توجهات کریمانه پروردگار متعال روح جاوید حیات را در قالب تن میرا توأمان ارج نهاده و

گرامی میداریم و برای صلح و سلامتی و سعادت همنوعان حاجتمندانه دست دعا و تضرع بر میداریم و

زبان به درود و سلام و حمد و ثنای رب جلیل مطهر و معطر می سازیم و رایحه ی دل انگیز  و جان بخش

بهار را از سر شوق در هیأت و هیبت میراثی ماندگار به یمن موج توفنده زمان به اوج رویاها سوق میدهیم تا

تبلور انوار چشم نواز رنگین کمان مهر دوست دل و دیده و روح و جان مشتاقان کویش را با رنگ و بویش جلوه

و جلایی درخشان بخشد... عزت زیاد ... یا هو 121...




صهبای یاد دوست ...


به حضوری دلخوش

به سلامی خشنود

چشم بر راه پیامی

که رسد از دلدار

همه شب گوش

به پیغام نسیم

تا سحرگه بیدار

دل سودا زده دارد امید

که مگر جلوه کند

رخ زیبای نگار

به تماشای بهار ...



ناخنک به دفتری و دیوانی  ...


هر که را با خط سبزت سر سودا باشد

پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد .

....               .....                .....

من و دل دوستانی با وفائیم

همیشه ساده ایم و بی ریائیم

شبی که غصه رو می آورد باز

برای هم دو بیتی می سرائیم ...

________________________________________

طنّازی :

ای که در کار خلق حیرانی

ناخنک زن به دفتری و دیوانی ...

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم ترا ...!!؟



غروب دلگیر برکه

 پرواز غمناک مرغابی

 اضطراب آواراگی

 و قصه ی تلخ غصه ها

آکنده از درد دوری

ای دلبر ناز آفرین

جانان من

ای بهترین

بهر خدا دل را بگو

کی میرسد پایان شب جانکاه دوری ..!!؟

تا کی صبوری ...!!؟

__________________________________________

پ.ن :

       ضرورتن بعرض  مخاطبین گرامی میرساند عنوان پست حاضر عاریه است.

بی هراس از حسرت و اندوه ...


کاش می شد

اندوه دیرین را

در مه متراکم سپیده دمی بهاری

جا گذاشت

 و با خیالی آسوده

در خلوت دلخواسته ی صبحی پرطراوت

بی هراس از

حسرت و اندوه

در بیکران ساحل  پُر شکوه رویاها

قدم زد

 و لبهای خشکیده را

به لبخندی ملیح

مهمان کرد

ای کاش ...


دلتنگ یار ...


                 ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است


                                         بردار ز رخ پرده که مشتاق لقائیم 

                   _         _         _

* پ.ن :

 بیت مندرج عاریتی است .