از هر دری سخنی ...
وانت نیسان راست رفته بود تو شکم یه پراید هاچ بک ... یه ماشینم محض نمونه از سرجاش جم نمی خورد
و چراغها واسه دل خودشون سبز و قرمز میشدند . در این میان ماسفانه بعضی از رانندگان بیخود و بی جهت
با همدیگر درگیر میشدند و بی توجه به ضرورت حفظ حقوق و حرمت حضار و رهگذران با صدای نکره ای ناسزا و
بد و بیراه نثار هم میکردند. واقعن سبکسری و بی نزاکتی وقحیانه یکی دوتا از رانندگان و همراهان فضول و بلا
نسبت بی ادب شان از حد و مرز معرفت و انسانیت فراتر رفته و چندش آور می نمود.
جالب اینکه راننده نیسان بعنوان مقصر مسلّم تصادف نسبتن سنگینی که باعث و بانی ترافیک کیلومتری
شده بود بی اعتنا و بی خیال همه کس و همه جا و همه چیز یواش یواش چیپس فلفلی اش را تناول
میکرد و با کمال حوصله و طیب خاطر مبارک ساندیسش را مک میزد و باعلاقه هر چه تمامتر حریصانه
به مجادلات و بد و بیراه رانندگان نااهل گوش سپرده و به ازدحام خودروها چشم دوخته بود.
آن سوتر اما راننده بخت برگشته پراید که ماشینش خسارت زیادی دیده بود زانوی غم بغل گرفته و با
ناراحتی به اندک تارهای زلف فلفل نمکی باقی مانده از خرمن انبوه گیسوان بر باد رفته اش چنگ انداخته و
زیر لب بر بخت بد خویش لعنت می فرستاد.
رهگذر میان سال خوش ذوقی سیگار متعفنی بر کنج لب نهاده و بی اعتنا به تجمع مردم و ترافیک و
درگیری و نزاع رانندگان سر کیف موهایش را توی آینه بغل دست راننده ی مغرور یکدستگاه تویوتای کمری
شانه کرد و با حرکاتی موزون پازلف های خارج از محدوده اش را مثلن به گیسوان کمند الحاق کرد و در
عالم رفاقت فوری پسر خاله شد و به مزاح و مطایبه و اختلاط با راننده ظاهرن بد اخلاق پرداخت.
از همه اینها که بگذریم میرسیم به حکایت سد معبر دست فروشان و مظلومیت کودکان معصوم کار و
سماجت متکدیان متمول و سوداگری ظالمانه اربابان استثمار و اجیر شدگان بیچاره ای که از بام تا شام
در هر کوی و برزن و کوچه و خیابانی می لولند و معمولن سر چهار راهها رشد قارچ گونه ایشان در قالب
مشاغل کاذب برجستگی بیشتری داشته و از آدامس و بیسکویت و گل و سیگار و موز و لُنگ و روزنامه و
بادبزن و .... گرفته تا انواع و اقسام محصولات فاسد و تاریخ گذشته را بضرب زور و کلک و التماس به
عابران دل رحم قالب میکنند و اتفاقن برای تبلیغ سوء کالاهای بنجل و غیر بهداشتی و رونق کاسبی
غیر قانونی خود و نحریک احساسات و عواطف عابرین از فرصت کافی و امکانات مفت و مجانی برخوردارند
و تا ابدالدهر از تقبل و تعهد هر گونه مسئولیت و مالیات و عوارض و اجاره بهاء و شارز و آب و برق و گاز و
تلفن معافند و برای خوشگذرانی اربابان خویش تفریح و تفنن و تنوع را طرحی نو در انداخته اند...
باری با نگاهی اجمالی و گذرا در می یابی که رنگ پوست بچه های خردسالی که به شغل های کاذب
اشتغال دارند به زردی میزند و چشم های پف آلودشان از واقعیت تلخ ابتلای بیشترشان به بیماریهای
مزمن کبدی و کلیوی پرده بر میدارد.
وقتی که از نزدیک درد و رنج و آلام و غصه های فروخورده بچه های خردسالی که در نگاه معصومشان
ترس و خستگی و یأس و تجارب تلخ و اضطراب و تشویش انسانهای بالغ موج میزند را ملاحظه و مشاهده
میکنی سنگدل ترین آدم هم که باشی طاقت نمی آری و نم اشکی از گوشه چشمت بر کویر خشک گونه ها
ره باز میکند .... با اندکی تأمل و تدّبر در می یابی که مسائل و مشکلات و رنج جانکاه تحمیلی بر دوش نحیف
کودکان فراتر از سطح ظرفیت وجودی و درک و فهم ایشان است و این قبیل تعابیر و تفاسیر از دامنه ی ذهن و
جوهر خیال و خلوت خواب ناز کودکان معصوم کار به دور است لکن چه سود که نازپروردگان کوی مهر در پی
لقمه نانی به خاک و خون آلوده ناچار به جبر زندگی و جور روزگار تن داده اند ...
باری موهای چغر و زولیده و دندانهای زرد و کرم خورده و دست های سیاه و صورت مات و بی روح آرزومندی که
انگار سالهای سال است رنگ آب و صابون بخود ندیده است دل هر آدم آزاده ای را به درد می آورد و نم اشکی از
دیدگان جاری میسازد... الغرض پس از اشاره ظریف احدی از دوستان شفیق به فراست دریافتم کنجکاوی و دقت
نظر و توجه و ترحم و از اینها مهمتر نُت برداری این حقیر سراپا تقصیر موجب جلب توجه و غرولند و بهانه جویی
تعداد قلیلی از جمع حاضر گردیده است و از آنجا که بنده واجد شخصیتی محتاط و ملاحظه کار می باشم
ترجیح دادم به همین مقدار بسنده نموده و از پیگیری ادامه ماجرا صرفنظر نمایم چرا که استاد ارجمند
قدیم به نیکی و زیبایی و شیوایی هر چه تمامتر فرموده است :
(( در خانه اگر کس است / یک حرف بس است ...))