الهم انی افتتح الثناء بحمدک ...

 

هذا الشهر الرمضان الذی انزلت فیه القرآن ...

مقارن با حلول  بهار قرآن، برای همه عزیزان جان درک فیض قدسی و اعجاز سحرگاهان

 رمضان المبارک  را از اعماق وجود آرزومندم و برای همگان سلامتی و سعادت روز افزون

مسئلت دارم.از درگاه رب جلیل برای رفته گان خدا بیامرزی که سنوات قبل در مهمانی

خاص خداوند همراه و همگام بودیم و بنا بر مشیت الهی امسال دستشان از دار دنیای

فانی کوتاهست طلب رحمت و مغفرت واسعه الهی دارم و از خوانندگان عزیز این سطور

استدعا دارد روح به حق پیوسته گان را با قرائت فاتحه ای توام با صلوات بر محمد ص و آل

 محمد ص  شاد نمایند. از دوران کودکی تا حالا ماه مبارک رمضان برای من  یه حس و حال

لذت بخشی دارد و البته قطعن برای سایرین نیز حال و هوایی متفاوت از باقی ایام دارد.

برای من فرا رسیدن شبهای ماه مبارک رمضان از همان دم غروب و افطار و دعای ماندگار

ــ ربنا ــ  تا برگزاری جلسات قرائت و تجوید قرآن ــ که در جنوب به مقابله مشهور است ــ و

 ادعیه و مناجات روح بخش سحرگاه خاصه  دعای زیبا و پربار  ـــ افتتاح  ــ حس نوستالوژیک 

بسیار لذت بخشی در وجودم  زنده میسازد.

اگر عمری باقی باشد و خداوند توفیق عنایت کند بحول و قوه الهی قصد دارم در طول ماه مبارک

حتی الامکان هر دوسه روزی یکبار خاطرات تلخ و شیرین  شب و روزهای خوش ماههای مبارک

  ماضی که تا بخود جنبیدم چون برق و باد گذشتند و افسوس که فرصت ها را مغتنم نشمردم و

 از بهار قرآن و خوان نعمت و برکت پروردگار بنحو شابسته و بایسته توشه ای برنگرفتم و مع الاسف

  بهترین برکات و  مواهب خدادادی را حتی در لیالی قدر ، ارج ننهاده و به بطالت گذراندم.

از محضر همه عزیزان پاکدل فاضل و پیروز بخت التماس دعای عاجل دارم ...

                                                   هو یا علی  ع مدد ادرکنی .

  *پ.ن :

 امشب بساط میکده روشن نمی شود

مستان چراغ  خانه دل را شکسته اند ...

زندگی میگذرد، نه بلکه ما می گذریم ....

 

بامدادان در خواب

روشنای مهتاب

هاله افکنده در آب

عالمی  پُرشر و شور

گل و بلبل مسرور

چشم بدخواهان کور

من و دل در تب و تاب

غزل و باده ناب

نغمه ی تار رباب

 لذت جام شراب

حیف صد حیف که هست

 مثل لبخند حباب

یا شب و خلسه ی خواب

یا که یک شعله ی شمع

دل پریشان از جمع

زندگی نقش بر آب ....

 

 

 

جادوی شب ...

 

مهربانا

در بلندای گنبد نیلی

و درآبی بیکران سراچه ی مهر

 زُهدان شب

با سیماب کدام تیراژه آبگینه شد

که درد زایش مهتاب

خیال خوش مهر و

رویای شیرین وصل را

با عبور ملایم نسیم

آشفته می سازد ...!!؟؟

 

 

(( تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم ))

 

تو آن ستاره تابناکی

که ضریب انعکاس مهر و

شعاع تابش عشقت

در شام تیرگی ها

به کوری زمانه

خورشید را

شرمنده کرده است ...

                                 ۱۷ آذرماه ۸۸ / نیشابور

یاد و نام بلندش ،هماره در دل چشمه می جوشد ...

 

مرگ پایان کبوتر نیست .

با نهایت تاسف و تأثر درگذشت جانکاه استاد مسلم عرصه بیکران هنر تئاتر و سینمای

ایران و جهان که بر دوش جامعه  بزرگ هنرمندان و بازیگران متعهد ایران زمین حق پدری

 و شأن و منزلت والای استادی داشتند را به کلیه هنرمندان و بازیگران قدرشناس و هم

چنین عموم ملت شریف و هنردوست ایران در اقصی نقاط گیتی تسلیت و تعزیت می گویم.

انشاء اله آن مرحوم با اولیاء و اوصیاء الهی (علیهم السلام ) محشور و قرین رحمت بی منتهای

حضرت احدیت می باشند. بقای عمر باقی هنرمندان و بازیگران توانای هموطن قربه الی الله

الفاتحه مع الصلوات و عجل فرجهم مولانا و سیدنا و قائدنا حضرت امام مهدی موعود، ولی العصر

 و الزمان ــ روحی و اروحنا لتراب مقدمه الفدا ــ و انصر اعوانهم و اجعل انصارهم و اهلک عدوهم .

بعد نوشت :

با عرض مراتب پوزش از محضر همگی شما عزیزان ، از تذکر بجای دوست مهرورزی که با عنوان

جالب غریب آشنا ـــ انشااله همان باشد که حدس میزنم ــــ  بدرستی بر عدم درج نام بلند

شخصیت موصوف متن  که در رثای زنده یاد استاد سمندریان عزیز قلمی شده بود ایراد گرفته

و اندرز دادند. فلذا ضمن تشکر مجدد از دقت نظر و قبول زحمت  ابلاغ تذکر مشارالیه محترم

و  یحتمل محترمه ، تذکر بجایشان را به دیده منت نهاده ضرورتن بدینوسیله اصلاح می نمایم.

جاودانگی ....

 

 

یاقوت سرخ ِ انار شیرین شفا

در جان بیقرارم می شکفد

و امید  سبز وصل را

به تمنای روشن رهایی

در برکه ی سبز نیلوفران آبی

پیوندی خجسته می بخشد

آری، اعجاز زندگی

جاودانگی است ...

 

غروب آرزوها ...

 

 با فرا رسیدن غروب دلگیر و کسالت بار آدینه باز هم ابرهای تیره ی اندوه در آسمان نگاهم با

 کوله باری از درد و رنج و غم و غصه و اشک و آه و حرمان و نومیدی خیمه زدند و من در سودای

 درک محضر مصفای یاری یکدل ،دل ریش و جان خسته ام را از پشت حصار سخت و برج بلند

 بی اعتمادی بر دوش گرفته و با بانگی بلند ندای الرحیل ای همرهان سر دادم که:

       (( بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش ...))

 حکایت دلگیری حال و هوای دم غروبای جمعه موضوع تازه ای نیست .لااقل واسه من و چند تا

از دوستان شفیق همراه و همراز تا بوده چنین بوده ...امید که به لطف خداوند علیم اول واسه

دوستان و صدقه سر اونا برای من و شمای خواننده این سطور دیگر چنین مباد.انشااله .

عقل ناقص بشر نوعن از درک فلسفه حکمت و تعلق اراده و مشیت الهی عاجز است و ظرفیت

وجودی آدمی بسیار محدود و مرکب راهوار علم و دانش در عرصه عالم لاهوت لنگ و قاصرست.

برای لحظاتی برون رفت از این کسالت مزمن چه کارها که نکرده و چه راهها که نرفته ام لیک 

تا حال هیچ ترفندی مفید فایده نبوده و تاثیری نبخشیده و توفیری نکرده است. تنها علاج درد

جانکاه دلتنگی  ترویج  بذر مهر و کاشت نهال محبت و آبیاری باغچه صفا و پاسداری از گوهر

صمیمیت است که متاسفانه  امروزه  در حکم کیمیا نادر و نایاب شده است.  با نهایت اخلاص

در این دل شب از درگاه رب جلیل برای همه عزیزان دل، وجودی بالنده ، روحی پویا ، ذهنی

 جویا ، زبانی گویا ، روز و روزگاری نیک و  پر شکوه ،دلی شاد، جسمی سالم  و عزمی راسخ

 و توفیق والای احسان به والدین و خدمتگزاری به همنوعان آرزومندم.

 

 

پرتو روی دوست ...

 

وصف جمال ماه رخت نانوشتنی است

راز شگفت برق نگاهت نگفتنی است

ورد زبان جمله خلایق وفای توست

جان و دل حزین شقایق فدای توست

 بالا گرفت شعله ی عشقت به سینه ها

 مهرت شکست توبه  ارباب کینه ها

بر ما چو بنگری ز ره لطف دلخوشیم

ما هم نژاد گُرد کمان دار آرشیم

 شب چلچراغ دل به خیال تو روشن است

(( دنیا به چشم تنگ دلان چشم سوزن است ))*

*پ.ن :

 مصرع  آخر منسوب به شیخ اجل سعدی علیه الرحمه است  که با

کسب اجازه خاص از روح بلند آن مرحوم مغفور در قالب تضمین عاریه

گرفتم ...

                                                                   ــ روحش شاد ــ

 

 

 

 

 

 

 

 

نقد و نظر هنر اصیل نمایش ...

 بنده در جایگاه شخصی که  هنر و هنرمند را قبلن و قلبن دوست داشته  و دارم چندی پیش

 بطور کاملن اتفاقی  در باغ ارم شیراز با دو تن از دوستان  و همشهریان هنرمند مو اجه شدم و

 علیرغم همه گرفتاری و مشغولیت دست و پاگیری  و همچنین ضیق وقت  به دعوت توام با اصرار

 دوستان شفیق برای رفتن به سالن تئاتر شهر لبیک گفته و با ایشان راهی محل اجرا شدم .

متاسفانه با کمی تاخیر رسیدیم و دقایقی از شروع نمایش مذکور با عنوان  (( ارزش )) تالیف

: آرتور میلر ) سپری شده بود. حسب اطلاعات واصله از قرار معلوم بازیگران نمایش  مزبور 

جمعی دانشجویان ادبیات نمایشی دانشکده هنرهای زیبای  واحدهای منتخب دانشگاه آزاد

 توابع فارس اعم از شیراز و  حومه بودند. راستش  اسم کارگردان  محترم نمایش مورد بحث

یادم نیست اما دورنمای آشنای آن به نمایش های ماندگار دوست عزیز هنرمندم جناب آقای

فرهنگ بردبار فسایی شباهت بسیار داشت که متاسفانه سنوات اخیر از ایشان بی خبرم.

اگر بنا باشد در یک جمله خلاصه کنم برداشت من از پیام و رسالت نمایشنامه پیش گفته در

 به تصویر کشاندن موقعیت آدمهایی که در برابر واقعیت های بی رحم اجتماع قرار گرفته و در این

گیرودار ناتوان و درمانده از تقابل با واقعیت های تلخ و غیر قابل هضم جامعه  له و سرخورده شده

 و سرانجام با بحران شخصیت مواجه و هویت خود را از دست داده و دچار افسردگی مزمن شده

  و در پاره ای موارد حتی رفتارهای  بسیار پر خطری را بروز میدهند.

 باری ، بازیگر نقش اول نمایشنامه مطروحه در هیات نان آور خانواده به دلیل بحران اقتصادی حاکم

بر جوامع سرمایه داری غرب دچار  بیکاری و ورشکستگی  شده و قادر به تامین مخارج تحصیلات

 خود نبوده و حتی معاش  روزمره خانواده اش را به سختی فراهم می نماید.

تراژدی زندگی وی در مقایسه با بستگان نزدیک بخصوص برادرش در این نهفته است که مجدانه

سعی میکند علیرغم همه مشکلات و ناملایمات زندگی بر خلاف آنها به ارزشهای والای انسانی

 وفادار بماند . حال آنکه  در جوامع غربی با الگوی سرمایه داری ارزش های انسانی و اعتقادات

مذهبی پشیزی نمی ارزد. ناگفته پیداست تعمیم این نقیصه به کلیت جوامع غربی و نظام های

 سرمایه داری منصفانه نیست و خلاف آن به کرات ثابت شده و ضرورتی به بیان مصادیق نیست.

الغرض برادر ناخلف و حسابگر قهرمان نمایشنامه سالهاست که  با زیر پا گذاشتن اصول و ارزشهای

 انسانی و بی توجهی به کانون گرم خانواده ، ثروت و مال و مکنت زیادی اندوخته و به اصطلاح

به ایده ال های مورد نظرش دست یافته است و بر زمین و زمان فخر می فروشد و خود را برتر و

بهتر از سایرین میداند.برادر برخوردار از مواهب مادی علیرغم تمکن مالی مصرانه برادر ورشکسته 

و باقی وراث را به تقسیم فوری ارثیه مجبور میسازد و بهمین واسطه بعد از سالهای متمادی دوری

قرار ملاقاتی ترتیب میدهند تا ثمره یک عمر زندگی خانوادگی را بخش و بهر نمایند.

برادر ارزش مدار  قصه ی ما رو به به برادر زراندوز خود اظهار میدارد اگر چه من امروز بر اثر بحرانی

که شخصن کمترین نقشی در ایجاد آن نداشته ام ورشکسته و نیازمند و درمانده ام و اعتقاد راسخ

دارم ورشکستگی بنده و امثالهم ناشی از عوارض زراندوزی و زورمداری و تزویر و سوداگری و خوی

و خصلت استعمارگری امثال شماست لکن از شما و دیگران هیچ چشمداشتی نداشته و فقط به

آفریدگار یکتا که دانای کل  و صاحب قدرت مطلق و حکمت  متعالی است متوکل و امیدوارم و جز

سلامتی و سعادت چیز بیشتری نمیخواهم و تو اگر گمان میکنی  در نتیجه موقعیت شناس  و

زرنگی خودت موفقیتی کسب نموده ای که مایه تفاخر و  سبب تکبرت به دیگر بندگان خدا باشد

به این خیال  خام و تصور باطل دلخوش مباش  که سخت در اشتباهی و فرسنگها از حقیقت

 زندگی که مبتنی بر ارزشهای متعالی و کرامات انسانی و مکارم اخلاق و بذل توجه به ندای

وجدان است فاصله داری ... برادر ناخلف پوزخندی تمسخر آمیز به برادر واقع بین و حقیقت جو

تحویل داد و گفت : ای برادر دلت به چی خوشه ...!!؟؟ چطورغافلی که در دنیای ثروت و دوره

ماشینیسم ارزشها هر روزه به رنگی در می آیند و معنا و مفهوم متفاوتی از آنچه تو و دوستان

 ورشکسته ات ارزش میدانید دارند...!!؟؟ برادر جان اگر امروز درمانده و گرفتاری به این دلیل است

که هرگز به نصایح  دلسوزانه و خیرخواهی برادرانه من توجه نکردی و گرنه چه بسا امروز وضع تو

 از من  هم بهتر بود. برادر نیک اندیش نمایشنامه موصوف پاسخ داد در این روزگار کج مدار زوگذر

ارزش واقعی پول و ثروت نیست که این ها همه نزد دارندگان امانتی بیش نیست و آنچه مهم

 و ماندگارست اصالت هویت و گوهر درخشان نیکنامی است و لاغیر ...در این جهان همه چیز

تابع اصل نسبیت است و هیچ چیز مطلق نیست کما اینکه نمی توان بطور قطع و یقین ادعای

اوصافی  همچون قوی تر ، داراتر ، داناتر ، زیباتر ، بزرگ تر بودن را به منصه ظهور رساند.

بعبارت خودمانی تر دست بالای دست بسیار است....آنچه تو برادر عزیز مرا مقهور و مسرور و

الکی خوش ساخته است عین نادانی و اساس حماقت است ... در این لحظه عصبانیت برادر

متمول به اوج رسیده و بر روی سن بهر جانب رو نموده و دیوانه وار فریاد میکشد که بنظر میرسد

مراد و مقصود نویسنده نمایشنامه (( آرتور میلر )) از بیان واکنش تنش آلود و هیستریک وی

در سکانس های متهی به پایان پیس بیدار شدن وجدان خفته برادر نابکار است چرا که بعد از

این عکس العمل چالش برانگیز برادر ورشکسته  با وجود شدت نیاز مالی و بدهکاریهای زیاد

حاضر میشود سخاوتمندانه همه سهم الارت خود را با طیب خاطر به برادر مال اندوزش تقدیم

نماید مشروط به اینکه منبعد  نسبت به ندای وجدان ملامت گر و ارزشهای والای انسانی بی

 توجه نباشد. و سرانجام پیام رسا و فوق العاده موثری که این حقیر از نمایش جالب و زیبایی 

که به بهترین نحو ممکن  توسط بازیگران هنرمند و با آتیه  شیرازی در شهر گل و بلبل و سنبل

 اجرا شد با دید ناقص خود دریافت نمودم  بشرح ذیل است :

روح بلند و منش والا و گذشت دور از انتظار و عبرت آموز برادری مهربان و دانا که صاحب قلبی

 پاک و سرشار از عشق ناب بود با ملایمت و مهرورزی توام گردید و تحولی بزرگ در اندیشه

مسموم برادر نااهلش رقم زد که مثل همه انسانها در بدو امر فطرتی پاک داشته است و لی

بمرور بنده زر و زور و تزویر میشود و در نتیجه  تعلق اراده و مشیت الهی و رهنمودهای راهگشا

 و ممارست و پیگیری کارساز برادرش که خالصانه دوستش داشت به راه راستی و درستی

 رهنمون گشت و متفق القول از تقسیم ماترک والدین  امتناع نموده و تصمیم گرفتند حسب

مورد عین و منافع حاصل از ارثیه را  تمامن صرف امور خیریه نمایند تا از تاثیر کمک به نیازمندان

رضا ایزد متعال حاصل گردد و روح سرگشته  والدین درگذشته شاد شود و هم فضای کسالت بار

 زندگی خانوادگی شان از حالت نا خوش پیشین که  دائمن با دلخوری و قهر و غضب همراه بود

از لذائذ شادی بخش فرح و فلاح و صفا و مهر و  محبت و بهروزی  سرشار گردیده و الگوی برای

همنوعان باشد .از اینکه با اطاله کلام موجب تکدر خاطر و خستگی ذهن دوستان شفیق شدم

صمیمانه پوزش می طلبم.قول سکوت نمیدهم که  نه جبرانش با سکوت ممکن است و نه من قادر

به  سکوتم ...آری نوشتن و گفتن و سرودن  و صد البته خواندن و خواندن و خواندن برایم حکم هوا

و اکسیژن خالص دارد .بعبارتی رساتر  هوا را ازم بگیر ، قلم را نه  که اگر ننویسم  مرده ام....

*پ.ن :

چنانچه عمرم به دنیا باشد ــ ای خوش آنکه نباشد و خداوند  هر چه زودتر ازم راضی شود که در نتیجه بندگان خدا نیز از شرم راحت شوند ـــ برای جبران مافات حرافی پست حاضر حداقل ۱۰ پست آتی با  ملاحظه این مقال کوتاه  و مختصر تنظیم و تقدیم میشود.انشااله .

 

 

 

 

 

 

 

 

تا بر دمد فلق به تماشا نشسته ام ...

 

امشب باز

دست نوازشگر مهتاب

گیسوی پریشان جنگل را

شانه می کشد

و من همچنان

در گرگ و میش زلف مُشکبوی یار

صبح صادق را

با شوق و ذوق وصل

به انتظار نشسته ام ...

 

دمی با فایز ...

 

نه هر چشمی ز جسمی می برد جان

نه هر زلفی دلی سازد پریشان

نه هر دلبر به فایز می برد دل

رموز دلبری سّری است پنهان ...

در حباب زندگی ...

 

از گذشته های دور

بین ما  قرابت است

استعاره ظهور

عشق را عنایت است

در حریم جاده ها

حسرت دقایق است

واژه  واژه در خیال

شرحی از حکایت است

در تبسم نسیم

لذت عبادت است

در ورای شب

کوکب هدایت است

در حریر اشک ها

غصه را روایت است

 و تو آیا ای دوست،

هیچ یادت هست ...؟

 

 

خاطرات عمر رفته ....

 

دوره ابتدایی را در مدرسه خیام مشهد سپری نمودم. من الله از آنجا که آقا جان عزیزمان

صاحب ذوق و شوقی وافر بودند و بحمدالله کماکان بر همان عهد و سبک و سیاق هستند

خاطرات آن ایام  در مکتوبات و مکنونات و آلبوم های متعدد عکس و چندین نوار کاست ثبت

و ضبط است و مرجع و منبع موثقی برای اهل منزل و فامیل و بستگان و اقرباست .

در این میان یک عکس سیاه و سفید خانوادگی که در حرم مطهر حضرت علی بن موسی

 الرضا (ع) گرفته شده توجه هر صاحبنظری را جلب می نماید چه رسد به اینکه به جزئیاتش

نیز وقوف  داشته و باصطلاح از جریانات و ماجراهای تلخ و شیرین پشت صحنه اش آگاه باشی.

تصویر مذکور تقریبن جزو  آخرین عکس هایی است که در جوار حضرت رضا (ع) گرفته ایم و

مدت کوتاهی بعد از انداختن اون عکس پیگیریهای آقا جون نتیجه داد و به استان فارس منتقل

شدیم . راستش عکس قاب شده زیاد داریم تا آن حد که  بنا به موقعیت مکانی و  دوره زمانی

همیشه تعداد زیادی از تصاویر و تابلوهای نفیس که هر کدام گنجینه ای گرانبها از خاطرات زندگی

هستند در آرشیو تصاویر خانوادگی بلا استفاده خاک  میخورند . براستی اگر خاطرات آن روزهای

شاد با اعجاز و ایجاز این مستندات مصور جان نمی گرفت  چه نیرویی قادر بود غلیان اقیانوس

 احساسات لطیف و لذائذ معنوی را که بدین شدت در نهاد بنده  شکل گرفته است بیان کند...؟؟

 اسباب تعجب و شگفتی است که در شرایط مساوی حتی تیمی بسیار مجهز و برخوردار از 

خیل هنرمندان مجرب و عکاسان خبره با استفاده از ابزار و  امکانات روز و بهره مندی از دانش و

 تکنولوژی و ترفندهای مونتاژ و فتوشاپ نیز قادر به خلق آثاری مشابه  و همسان که در گذشته 

 با ابتدایی ترین وسائل و کمترین امکانات توسط عکاسی عامی و مبتدی گرفته شده نبوده و

 نمی باشند ..!!!  الغرض اینکه هر کدام از عکس ها به معنای واقعی کلمه تک و منحصر به فرد

 می باشند. به هر کدام از عکس ها که می نگری برق شادی و غرور و خوشدلی حاضرین در

کادر ، چشم بیننده را خیره میسازد تا ناخود آگاه به آفریننده  کل آفرین بگوید :

(( فتبارک الله احسن الخالقین ))

متاسفم که در بیشتر تصاویر امروز صرفنظر از مبحث زیبا شناختی  با چهره های عبوس و پُر اَخم

و تَخم و پَکر مواجه  میشوی و نتیجتن  ناخود آگاه تمام بدهکاری هایت را  یکجا بیاد می آوری ...!!

 بنظر میرسد پیش از این ها علیرغم مشکلات عدیده و نبودن امکانات و داشتن محدودیت ها

محصلین و دانشجویان و هنر آموزان و همینطور معلمین و دبیران و اساتید و از این دو مهمتر

والدین و اولیاء خیلی بیش از این ها که امروزه شاهدیم برای ظهور و بروز و رشد و نمو استعداد

های ناب و پرورش تیز هوشان و تربیت و راهبرد نخبگان اهمیت قائل بودند ــــ یا لااقل دوره ما این

گونه بوده است ــــ اولیاء محترم مدرسه و دانشگاه و پدر و مادران زحمتکش و شریف همه سختی

و مشکلات و موانع متعدد را بجان می خریدند تا شاهد موفقیت و افتخار آفرینی  فرزندان پاک نهاد

مام میهن باشند.لکن امروزه این مهم اگر چه در ظاهر امر نما و نمود بیشتری دارد مع الاسف بر

خلاف انتظار و به شهادت اولیاء و متولیان امر استعداد یابی  و تربیت نسل های آینده و گزارشات

  دوره ای و بیلان کاری منتشره ، با تمام تلاش و تقلا  همچنان به شیوه منسوخ سعی و خطا

 در جهت بهبود امر خطیر تربیت نسل های فردا و آینده سازان کشور عزیزمان ایران اسلامی 

متکی  هستند  که پر واضح است در قرن انفجار اطلاعات بازدهی موثری نداشته و هیبتی

پوچ و پوشالی است. با امید با آینده ای بهتر و ایرانی آبادتر و هموطنانی شادتر و زندگانی

 پربارتر و عاقبتی پر از خیر و برکت و موفقیت انشااله  .... تا درودی دوباره بدرود .

 

 

(( آتش است این بانگ نای و نیست باد))

 

ز شوق همزبانی میدهم جان هم زبانی نیست

شده از نامهربانی ها دلم خون مهربانم نیست

نه دل آرام می گیرد  نه جان را میل آسایش

کجا رو آورم !؟  جانان من ، آرام جانم نیست

محیط کلبه ام شد  غم فزا از تلخ کامی ها

نگار نازنین ، هم صحبت شیرین زبانم نیست

نمی جویم مجالی تا بگویم گفتنی ها را

اگر جویم مجالی قدرت نطق و بیانم نیست...!!!

دل از راز جهان مدهوش و برلب مُهر خاموشی

چه سازم ؟ بر که نازم ؟ محرم راز نهانم نیست

و من این جمله از اعماق دل پیوسته می خوانم

ز شوق همزبانی  می رود جان، هم زبانم نیست .

 

 

همنوا با دل سودا زده ام ...

 

گفتم ای رفیق،

قامتم ز داغ غم شکسته است

ای دریغ باز

دل اسیر حسرت گذشته است

گفت  غم مخور

در تب فراق یار

می رسد بشارتی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود ....

 

سوررئالیسم ...

 

در ضمن ترسیم تصاویر فرضی ذهن و جان دادن به رویاها و خیالات بلند

 پروازانه ی خویش دورنمای غریبی از مفاهیم متعالی برخاسته از غریزه ی

 کمال جویی انسان را مد نظر داشته و اجمالن مورد کنکاش قرار میدهم.

 اصولن ذهن خلاق و توانمند آدمی که در ماورای خیالاتی دست نایافتنی

 سیر می نماید در کوره ی الهام و اشراق و کشف و شهود ذوب میشود

تا در فطرت خویش مولودی فرخنده و مبارک  را در قوالب مختلف فکری و

فلسفی به منصه ظهور و بروز رساند. صد افسوس که عناصر متشکله

مکاتب فکری مذکور در عالم خارج و جهان پیرامونی مابه ازای عینی ندارند

 فلذا فاصله اش تا واقعیت بیرونی به اشتباه خیلی زیادتر از آنچه  که واقعن

هست بنظر میرسد.انشاء اله اگر سعادتی باشد و مطالب و مباحث معروضه

نیز با علاقه و استقبال مخاطبین عزیز و مراجعین گرامی این وبلاگ مواجه شود 

 در حد دانش اندک خود  بیشتر و مفصل تر به موضوع  خواهیم پرداخت. اظهار

نظر دوستان موجب مزید امتنان خواهد بود .خواهشمند است اساتید فرهیخته

 کمافی السابق بر بنده کمترین منت نهاده و مساعی اندیشمندانه و رهنمودهای 

 عالمانه و راهگشای خود را از ما دریغ ندارند.باقی بقاتون / جونم فداتون ...

 

 

تحمل تنهایی از گدائی محبت بهتر است...

 

بهر ترفندی که بود بالاخره عقل حسابگر را  قال گذاشته و احساس لطیف را مجاب نمودیم تا

 وادی خیال هوایی بخوریم.البته با کلاف سردرگم به هیچ وجه من الوجوه خیال بافی ممکن

نیست مگر اینکه کلاف سردرگم زندگی را از هم پاشید و همه را از نو بافت که این کار خود

 صرفنظر از معضلات و مشکلات بعضن غیر قابل پیش بینی  مسیر بیش از پیش بر اندیشه  و

 عقلی  متکی است که زایل ساخته و  قالش گذاشته ایم ، زهی خیال باطل و عاطل ...!!!

روزگاری باتفاق دوستی شفیق و همدل  سخت شیفته هنر بودیم و  علاوه بر تعلق خاطری که

 به  شعر و شاعری داشتیم و دارم  ـــ از ایشون دیگه من خبر ندارم  ــ مشتاقانه به تحصیل خط

و  آموختن موسیقی همت گماردم.همیشه یک پای ثابت انجمن ادبی و هنری بودیم و هستم .

حتی المقدور سعی وافر داشته و دارم تا پیش از خشکیدن سرچشمه های معرفت حتمن محضر

 اساتید مبرز محلی و ملی را درک و کسب فیض  نمایم.به این حقیقت که خدا کشتی آنجا که

خواهد برد ایمان و باور قلبی دارم و شکی نیست بر خلاف مشیت الهی سعی ناخدا سودبخش

نیست حتی اگر از شدت  تلاش و تقلا جیب پیراهن دریده یاشد. آری ، آری ، شرح معنی و

بیان لذت دست نوازشگر نسیم روحبخش و  عطر جعد مُشکین و مهربانی و صفای  دولت جاوید

دوست  حتی در وهم ناید چه رسد در وصف که حکما و ادبای قدیم و ندیم  نیک فرموده اند :

 وصف العیش نصف العیش ... ...!!

 باری، این هم حکایت غربت غریب این روزهاست که از شدّت و حدّت درد کشنده انتظار  بر آن 

شدم  با تحمل تنهایی کلاف سر در گم زندگیم رو بشکافم و از نو ببافم ...

در این راه از همه دوستان عزیز و مخاطبین و مراجعین ارجمند این وبلاگ التماس دعای

عاجل  دارم. ایام بکام همگی خوش و خوب و فرخنده باد .        

*میلاد فرخنده سید الساجدین و امام العارفین ،و زین العابدین  حضرت امام سجاد (ع )بر

جمیع دوستداران راستین اهلبیت عصمت و طهارت (علیهما السلام ) مبارکباد .     

 

قاصدکها همیشه مهمان آفتابند...

 

الحمدالله و المنه یوم جاری در نوع خود برایم روزی خاص و ایده آل بود. یاد و خاطرات شیرین

 لحظاتی از زندگی که  از شدت خوشی جزء عمر محسوب نکرده ام به لطف و مرحمت

عزیزی از نو در نهادم جاری شد و از عمق وجود سرشار شادی و سرمست لذتم کرد. 

مسلمن ترنم دلنشین یاد دوستان جانی همیشه از آفت خاموشی و فراموشی مصون است

 همچنانکه قاصدکها  بی هراس از  توسن چموش طوفان چکامه خوان سحر گاه وصال و

رسول معرفت و محبتند . کم لطفی است اگر مراتب تقدیر و تشکر صمیمانه ام  را از دولت

جاوید دوست و گوهر نادر معرفت ابراز ننمایم.یادش بخیر و مهر و خوبی زیرا آن مهربان نیک

اندیش فرشته خو :

بهر دیار که گردون زغم خبر می داد

دل بلاکش ما را از آن حذر می داد

به شام تیره من باز پرتو افشانده

ستاره ای که بمن مژده سحر می داد

 چنان که روی مهش را مجال دیدن بود

دلم به شوق رخش جان به یک نظر می داد

  دلم به دوست به صد افتخار هدیه کنم

چو آن نگاه بمن مستی دگر می داد ...

 

کمند مهر  دوست ...

 

غم و اندوه جهان بر دوشم

بی سبب نیست  اگر خاموشم

لذت سوختن اندر ره عشق

 مبر از یاد که من مدهوشم ...!!

 

مرثیه رویاها ...

 

با گذشت لحظه ها

در پی سکون رود خشک  زندگی

که میداند...؟

از ما چه می ماند ...!!!

دریغا ...

در این سکوت تلخ

شمع حزین مرثیه

خاموش میشود

نعش عزیز  خاطره

بردوش میشود ...

                     ۳۱ خرداد ۹۱ ــ بندر بوشهر

مست دلتنگی شبهای ملال انگیزم ...

 

روز و شب ملول

قلب پر ملال

از فریب و هجر

در ره زوال

از غم یار سفر کرده هنوز

در دلم طوفان است

یاد او در دل ویرانه ی من

همه شب مهمان است

می سرایم غم تنهایی خویش

 که جهان با همه زیبایی

سرد و یخبندان است

در فراسوی پریشان حالی

منزل عاریت رندان است

نزد آن کس که حقیقت جوید

 شمه ای از ستم زندان است

در دلم طوفان است .