من از دست بتان دل ریش دارم / که داغ زخم بر دل بیش دارم ...
ان الحسین ع مصباح الهدی و سفینه النجاه ...
عارضم بحضور انور همراهان همدلم که با شروع محرم الحرام در بندر افسانه ای بوشهر نیز
مثل سایر نواحی کشور عزیزمان ایران و اقصی نقاط شیعه نشین جهان مجالس و محافل
سوگواری سید و سالار شهیدان حسین بن علی ع و یاران باوفایش در قالب هیاتها و
دستجات سینه زنی و زنجیر زنی و روضه خوانی بصورت شبانه روزی با گرمی و حرارت
خاص در هر کوی و برزن دائر است و صاحبدلان در عزای سلطان عشق و اسوه ایثار
سیاه پوش و محزون و دل پریشانند که از محضر همگی التماس دعای مخصوص دارم..
از دیشب تا حالا باران رحمت الهی یکریز می بارد و ضمن تلطیف هوا شادی و سرور
و صفای اهل دل را موجب شده است . در لحظه نگارش این سیاهه ملودی برخورد
قطرات درشت و متراکم باران به شیروانی و سایه بان ها نغمه ساز آهنگ دلنواز مهر و
ترنم آواز شیرین دوستی و شعر و غزل و ترانه عاشقی است.باران و بهار و بهشت
منبع طراوتند و منشاء واحدی دارند... از اینها که بگذریم، امروزصبح بطور کاملن اتفاقی
مجتبی. م را ملاقات کردم.دوست عزیز دوران خوش درس و مدرسه و عنفوان بهار نوجوانی
که درک محضر مصفایش خاطرات و خطرات تلخ و شیرین بسیاری را برایم تداعی کرد و طی
یکی دو ساعتی که در خدمتش بودیم ابتدا در پارک شهر چرخیدیم و قدم زنان به ساحل
و پارک پرندگان رسیدیم و در این میان از این شاخه به آن شاخه پریدیم و توسن سخن به هر
دری زد و به کجا رفت مانعش نشدیم . به گوشه و کنار خلوت دنج خاطره ها و دوران دلنواز و
شادمان زندگی و لحظات بکر و تکرار ناشدنی عمر رفته سر زدیم و اوراق کاهی دفتر قطور
دوستی را اگر چه بدلیل ضیق وقت تند تند ورق زدیم ولی باز هم وقت کم آوردیم و عجبا
که هرچه سخن بدرازا کشید بیشتر مشتاق و محتاج هم شدیم و لذت دیدار سیری ناپذیر
می نمود. لذا حسب ضرورت و نیاز مبرم به تجدید دیدار قرار ملاقات مجدد و دیدار مستمر
برای آینده ای نزدیک تنظیم شد تا باتفاق دوستان مشترک عهد قدیم و ایضن مشتاقان زمان
حال در خلال برنامه های فرهنگی و ورزشی و تفریحی مثل سابق در قالب گروه کوهنوردی
عزم خود را برای فتح قلل مرتفع جزم نمائیم و در مسابقات ورزشی سالنی نظیر فوتسال و
والیبال و تنیس .... فعالانه حضور بهم رسانیم تا بر دیو سیاه فراموشی و رنج دوری غلبه نمائیم
و پوزه اضافه وزن و چربی و تنبلی و کسالت و افت فشار و را به خاک بمالیم. برای حسن افتتاح
برنامه ها پیشنهاد جالبی مطرح گردید و به اتفاق اکثریت آراء تصویب شد که در جریان کوه پیمایی
آتی با هماهنگی هیات کوهنوردی استان و همچنین مساعدت ادارات حفاظت محیط زیست و
منابع طبیعی که گویا بسیار هم استقبال نموده اند امکانات و لوازم اولیه مورد نیاز نظیر کیسه
مخصوص جمع آوری زباله و .... به تعداد کافی تهیه و در اختیار اعضاء قرار گیرد تا علاوه بر اعضاء
گروه چنانچه در مسیر با اشخاص علاقمند به سلامت و پاکیزگی طبیعت مواجه شدیم که
بحمداله همگی عزیزان واجد صفات کریمه اند به ایشان نیز تحویل گردد و همه با هم متحد و
یکدل سهمی هر چند اندک در حفظ و صیانت از سرمایه های مادی و معنوی کوهستان و جنگلها و
مراتع که میراث گرانبها و سرمایه عظیم خدادادی مکتسبه از اجداد و نیاکان ماست بکوشیم و امانت
پیشینیان را بخوبی مواظبت و نگهداری نموده و به نسلهای آینده ایران زمین تسلیم نمائیم .
بدیهی است تنها در صورتیکه ما به وظیفه انسانی و اخلاقی و اسلامی خویش بنحو احسن
جامه عمل بپوشیم و نقش خطیر خود را بدرستی ایفاء نمائیم می توانیم از نسلهای آینده
توقع حراست از میراث گرانبهای سرزمین پدری را داشته باشیم .
علی کل حال آقا مجتبی یاد ایام خوش و خوبی را در دلم زنده ساخت که باتفاق ایشان
و برادر خدا بیامرزش زنده یاد مصطفی عزیز در تیم های باشگاهی بندر توپ میزدیم.بعد از
سانحه جانگداز تصادف و رحلت مصطفی چند سالی میشد که توفیق دیدار هیچ یک از
برادرانش نصیبم نشده بود. تا امروز که داشتم از عرض خیابان توحید میگذشتم ناگهان
راننده یکدستگاه خودروی مگان درب سمت خودش را باز نمود بنحوی که امکان ادامه مسیر
برایم ممکن نبود.با شگفتی توام با کمی عصبانیت نیم نگاهی از سر خشم و غضب به
راننده بی ملاحظه انداختم و دیدم که به سمت مخالف خیره شده و با موبایلش سرگرم
است ، انگار که مرا نمی بیند حال آنکه و زیر چشمی مرا زیر نظر داشت و می خندید .
حدس زدم باید از آشنایان باشد که سربسر من میگذارد ولی هنوز بجا نیاورده بودم که از
ماشین پیاده شد و برای لحظاتی مات و مبهوت ماندم که به به آقا مجتبی گل گلاب ، تو کجا ،
اینجا کجا ....!!؟؟
آخه خبر داشتم که در استانهای شمالی کشور مشغول بکار است .فرمودند قریب سه چهار
ماهی میشود که به بندر منتقل گردیده و در این مدت جویای حال شما و دوستان بوده ام و
چندین بار مخصوصن سراغ شما را از بچه های محل و دوست و آشنا گرفته ام و ره بجایی
نبردم تا امروز که بحول و قوه الهی دیدارها تازه گشت...خلاصه که هر دو شاد و خرسند ازاین
توفیق الهی به امید دیداری دوباره دست همدیگرا را فشرده و به گرمی یکدیگر را بخداوند منان
سپردیم....
گفتم ببینمش مگر از درد اشتیاق
ساکت شوم بدیدم و مشتاق تر شدم...
*پ.ن :
بیت صدر و ذیل پست هر دو نسیه اند ....