در سرزمین خوشبختی سخن از خوشبختی گفتن بیهوده بنظر میرسد. نه تنها از خوشبختی

که از لذت و سرخوشی هم نمی توان دم زد.اگر چه ناچیزترین خوشی ها و حقیرترین لذتها

 باشد. شخص نسبتاْ متمولی را تصور کنید که در اوج گرسنگی  به اولین رستوران سر راهش

متمایل میشود و در حد وسع خود مثلن  با هزینه  ای در حد  ۵  ــ ۶ هزار تومان ناقابل یکدست

چلوکباب سفارش میدهد. با خودش فکر میکند خُب این کمترین مبلغی است که با آن امکان

سیر کردن شکم بی هنر پیچ پیچ وجود دارد.در همان لحظه از پشت شیشه ها چشمش به

پسرک بینوایی می افتد که یک تکه نان بیات با یک بطری آب معدنی یا حداکثر دوغ در دست

داشت. هرگاه نان را گاز میزد  بلافاصله پشتش جرعه ای آب یا دوغ سر می کشید.

کسی چه میداند ....؟ شاید آن پسرک ظاهرن بینوای قصه ما ، از  جمله خوشبخت ترین

 خوشبخت های سرزمین خوشبختی باشد.همان که متمولین تحمّل او را ندارند نه تجمّلی

دارد نه تمّّولی ... نان خالی سق میزند اما نماد عینی و تبلور مجسم خوشبختی و نشاط و

خوشدلی است....!!!