حرمت حریم مهر ...

 

ضمن عرض سلام و ابلاغ مراتب ادب و احترام  و تبریک فرخنده عید سعید باستانی

خدمت یکایک عزیزان دل خوب و مهربان و همدل و همزبان خود عارضم آنچه  مرا بر

آن داشت در آخرین لحظه عزیمت به مسافرت نوروزی ، دست بکار نگارش و ثبت این

ست شوم حفظ حرمت حریم مهر و پاسداشت مقام شامخ دوست است و دوستی

از جمله موهبات الهی است که هر چه مقدم تر باشد عزیزتر و مقبول تر و محبوبتر و

مقرون تر است.القصه دیشب عطای واپسین دقایق برنامه متفاوت و چالش برانگیز ۹۰

را به لقایش بخشیده و قبل از سفر به عالم خواب و رویای سحرگاهی  به کلبه ی

محقر عالم مجازی سری زدم و تا حد امکان الطاف صمیمانه دوستان و اوراد حکیمانه

مخاطبین و سخن نیوشای مراجعین را رصد نموده و ضمن تشکر و قدردانی تشکر  و

تکریم نموده و با زبان الکن و قلم قاصرم پاسخ گفتم . در این میان دوستی گرانقدر

از جمع دوستان خارج نشین ــــ  سرکار خانم راسخ ـــ بعد از مدتها با کامنتی  کوتاه

 و محبت آمیز وظیفه بنده را یادآوری و صمیمانه رسم دوستی و محبت و وفاداری را

متذکر گردیدند و مرا شرمنده مناعت طبع و بزرگواری خویش ساختند.متاسفانه ایشان

 آدرس وبلاگ خویش را با این تصور که در آرشیو این وبلاگ ناقابل محفوظ است درج

 ننمودند و بنده نیز علیرغم نظری اجمالی در آرشیو نیافتم فلذا بعلت ضیق وقت ترجیح

 دادم از طریق این تریبون سال نو را مخصوصن به آن بزرگوار تبریک و تهنیت گفته و همچون

 سایر دوستان شفیق  نیز ، برای وی و متعلقین از درگاه حضرت احدیت سلامتی و سعادت

 و کامیابی و بهروزی و پیروزی استعانت نمایم و در حد امکان طریق معرفت بجا آورده باشم.

در سایه ایزد تبارک / عید همگی بود مبارک .

 

سالها از پی هم میگذرند ...

 

روی گلبرگ گل سرخ حیاط

عکس یک قلب کشیدم

که فراق

همچنان بر دل سودا زده ام می تازد

و بهار

نرد هجران به دلم می بازد

نازنین ، جز من مجنون چه کسی

با همه دلتنگی

به خیال خوش تو می نازد

روز و شب با غم مهجوری ِ  خود می سازد...؟؟

*آخر نوشت:

به احتمال قریب به یقین پست حاضر، آخرین پستی است که در سالجاری به ثبت میرسانم.

پیشاپیش  عید سعید باستانی را خدمت همه  دوستان عزیز ، مراجعین محترم و مخاطبین

ارجمند کلبه تنهایی ام تبریک و تهنیت عرض می نمایم و برای همگی سالی سرشار از رحمت

و برکت و سعادت و سلامتی و عشق و محبت و مهرورزی آرزومندم  و برای عزیزانی که امسال

 و سالهای قبل همراه ما بودند و بنا به مشیت الهی در آستانه این بهار تازه در جوار رحمت حق

تعالی  آرمیده اند غفران واسعه الهی استعانت دارم. خداوند انشااله به بازماندگان ایشان صبر

 و اجر و طول عمر با عزت عنایت نماید و غم آخرشان باشد.

 

 

 

گل اومد بهار اومد بریم به صحرا ...

 

بی تاب بهار و در فکر نگار و مفتون دم مسیحایی  نسیم کوی یار در غبار خاطرات عمر رفته

با تکیه بر گنجینه ذهن فرسوده ام بر حقانیت عشق و معصومیت از دست رفته ی کودکی ها

تاکید ورزیده و شهادت میدهم که ابر و باد و مه و خورشید و فلک ماندگار ترین و موثرترین ابزار

کار این روزگار بد قواره اند و سوگند میخورم که کتاب بهترین دوست و مادر  یگانه رفیق بی کلک

 است که در ایام تعطیلات هم مثل همیشه انیس و مونس شیقتگان و ارادتمندان است.

گوش جان سپردن به آهنگ های اصیل و موسیقی فاخر نوازندگان و خوانندگان صاحب سبک

از جمله لذائذ دلپذیری است که در این ایام فرخنده نمود بیشتری دارد و آدم را حسابی سر ذوق

 و شوق می آورد.انشااله که توفیقی دست دهد و با حلول بهار در محفلی گرم و جمعی صمیمی

دست افشان و پای کوبان یکدل و یک صدا بخوانیم :

(( آمد نوبهار، طی شد هجر یار ،مطرب نی بزن ، ساقی می بیار ...))

بله عزیزان همزمان با نوروز فرخنده  ،گرمی و صفای خانواده و دوستان و دیدار آشنایان و بستگان

لذتی مضاعف دارد که در خلوت غریبانه قبل از رویش شکوفه های بهاری احساس نمیشود.

نگاههای پر مهر و مجالس صمیمی و فشردن دستان و شرح دلدادگی و حدیث عشق و روایت

قصه و قرائت داستان و دیوان و  تورق و تأمل دفتر  قطور خاطرات عمر رفته و  کارت پستال و

انگیزه خانه تکانی و  دید و بازدید و  شوق مسافرت و ظرافت چیدن سقره هفت سین و قرآن

 و آینه و آب و ماهی تنگ بلور و سبزه و سکه و سرکه و سیب و سنجد و سماق و سمنو و 

 اخیراً پیامک های روح نواز و توکل به ذات اقدس الهی آئین ماندگاری است که منحصر به

تحویل سال نو  می باشد.بر ماست که پیام بهار را دریابیم  و همانند طبیعت رخت و پخت

 کهنه از تن و فکرمان بیرون کنیم و امید نهفته در دلها را برای یکسال دیگر زنده ساخته و

پنجره دل را به روی باغ و بستان سبز و زیبا باز نمائیم و گرمابخش محفل خانواده و دوستان

باشیم. خود را سبکبارانه به نسیم روحبخش بهار بسپاریم و  برای سهولت یافتن یکدیگر

چراغ ها را روشن نمائیم و به میمنت اعجاز باران رحمت الهی با آوازهای ناز سر دهیم و لذت

عشق پاک را از فرشته ها دریغ نورزیم  و راز نیل به کمال مهر و  فیض محبت و شور دلدادگی

 را  نیز به ایشان  بیاموزیم ...

 

ناگاه چه زود دیر میشود...

 

جهان کوچک و کوچکتر می شود

وقتی به آمدنش کوتاه

و به بدرقه اش بلند می شویم

و تبسم حضور

جایش را به تکّدر عبور

از خیزابی می دهد

که به هیأت گردابی، رهایمان نمی کند ...

ای وای من ...

 تا تاج وصل یار

بر سرم بنشیند

اندوه زندگی با من چه کرده است...!!؟؟

                                                       - سحرگاه ۲۵ اسفندماه ۹۰ ــ بندر بوشهر .

ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد ...

 

امروز شاهین بلند پرواز بندر در ورزشگاه حافظیه شهر گل و بلبل شیراز در فینال جام حذفی

 کشور باشگاه کهکشانی ها ــ استقلال تهران ــ را  با همه ستارگان ریز و درشتش در ماراتنی

۱۲۰ دقیقه ای متوقف کرد و بازی به ضربات پنالتی کشیده شد تا شانس و اقبال و تجربه بیشتر

چهره قهرمان جام حذفی سال ۱۳۹۰ را مشخص نماید. بازیکنان شاهین با تلاش و پایمردی

  ستودنی بازی قابل تحسین و بیادماندنی را به نمایش گذاشتند که سالهای سال در خاطر

فوتبال دوستان خواهد ماند.لازم بذکر است بیشتر دوستان و آشنایان اطلاع دارند که بنده جمعی

طرفداران سر سخت و پر و پا قرص استقلال همیشه قهرمانم لکن هر گاه منافع و مصالح بندر

و مرام و مسلک بندر نشین مطرح باشد نام بلند و مرتبت والای استان زرخیز و  دیار دلاور پرور

 بوشهر و مردم خونگرم و مهربانش بر همه چیز و همه کس ترجیح دارد و تا هستم و هست

دارمش دوست.مجددا مساعی ارزشمند و مبارزه دلیرانه شاهینی های عزیز توام با تماشاگران

مشتاق و متعصبی که بمنظور تشویق تیم محبوبشان از اقصی نقاط استان بوشهر قدم رنجه

داشته و عازم ورزشگاه شدند را صمیمانه ارج نهاده و برایشان سعادت و سلامتی آرزومندم.

 

 

گلستان خیال ...

 

ز دلتنگی هجران نیمه شبها می کشم آهی

شب عید است شاید بار دیگر پرده بگشایی

نشان  منزل لیلی  بجز مجنون که میداند ؟

 که شد مجذوب زلف عنبرین بویش  سحرگاهی...

*انشاءاله تعالی ادامه دارد.

 

بر فراز ابرها ...

 

نگاه کن

صلابت و شکوه کوه و دشت ها

نوید آبی بنفشه ها

طلوع آفتاب بر ستیغ قله ها

تولد بهار و عطر لاله ها

درخشش ستاره ها

 برای رفع غم

زخاطر یگانه عزیز ماست

 به  شهر عشق رو نما

که مأمن شکوفه هاست .

 

در عمق جنگل چشمانت ...

 

نخستین تجربه بهار

یادم نیست

اما مطلع غزل عاشقی را

 حافظه ی شرجی زده  ام هنوز

 فراموش نکرده است...

حضورت غنیمتی است

تا کویر عطشناک  سینه ام

از  دریای آبی چشمانت  

سیراب شود ...                                         

در هوایت بیقرارم، بیقرارم روز و شب ...

 

تا لحد

 به یادت می مانم

تا ابد

به نامت می خوانم

و صلیب درد و

داغ هجر

و لذت صبوری و

 وصل یار را

تا حلول رنگین کمان عشق و تمنا

 به کامت میخواهم

نازنین ، بر من خرده مگیر

 دیگر از ما گذشته است ...

 

 

 

 

عید است ، غبار سر راه تو توان شد ...

 

در پرتو نگاهت

 عمق شب را میکاوم

 و در پی دریای نور

آکنده از غبار اعصار

از دالانی تاریک میگذرم ...

 و همنوا با خیل فرشتگان

طراوت بهار و شکوه سبزه زاران را

بر سایه سار لطیف خیال

شادباش می گویم ...

 *پ.ن :

در سایه ایزد تبارک

عید همگی بود مبارک ...

 

 

 

 

 

برکات خانه تکانی .

 

مخلص هم مثل شما و سایرین این ایام سرمست از باده بهار به میمنت و مبارکی حلول

عنقریب نوروز کلبه ی محقرمان را صفا و جلایی میدهیم و به برکت همین رسم فرخنده

دیروز بطور اتفاقی،بعد از مدتها بی خبری یکسری از سروده های سالیان قبل را در قالب

 اوراق متفرقه در گوشه ای از کتابخانه مهجور و غریب یافتم و خدا میداند چقدر خوشحال

شدم.معمولن تاریخ ثبت اشعاری را که در وبلاگ درج می شود ذیل اوراق قید می نمایم

و هرگاه ذیل برگه تاریخ ثبت درج نشده باشد معلوم میسازد که مغفول مانده است و بدین

طریق بر دودلی و تردیدم مبنی بر اینکه نکند دوبار درج گردد فائق می آیم.

علی ایحال با افتخار دست یابی به آثار صدرالاشاره سروده ی ذیل را با عنوان(( حیرانی ))

از میان اشعار انتخاب و تقدیم محضر شریف عزیزان می شود. امید که مقبول طبع مشکل

پسندتان قرار گیرد:

فنا شد روزگار عمر و من غافل شدم از تو

هراسانم در این معنا که من جاهل بُدم یا تو ؟

دل غمدیده ام را در غبار راه گم کردم

در این میخانه حیرانم که من سرگشته ام یا تو ؟

شراب تلخ وش در کام بد مستان بلا خیزد

ترا سودی نمی بخشد کنون مجنون منم یا تو ؟

به بزم دل فریبان چند روزی همنشین بودی

ز مستوران چه می پرسی که من افسونگرم یا تو ؟

تمام عمر را در جستجوی دوست طی کردم

در این سودای آخر بار، من تنهاترم یا تو ؟

به نام عشق شیرین ماتم فرهاد برپا شد

چه حاصل ز آن که من شیداترم یا تو ؟

                                                  ۸۶/۳/۲۲ . بندر بوشهر

 *بعد نوشت:

لطفن کم و کسر و عیب و ایراد و نواقصش را به بزرگی خود ببخشید . رهنمودهای کارشناسانه و

راهنمایی های دوستانه و مساعی صمیمانه شما را به دیده منت می نهیم و بکار می بندیم.

مراحم  عالیه خود را از حقیر دریغ نفرمائید.اظهار نظر دوستان موجب مزید امتنان و مایه دلگرمی

 و امیدواری  بنده  بوده و کماکان خواهد بود.

مانا یاد سیمین،بزرگ بانوی ادبیات ایران زمین ...

 

دریغا که ناباورانه در سوگ ستاره تابناک کهکشان ادب و هنر ایران زمین به سووشون

 نشسته ایم.نام بلندش بر تارک کارنامه  پربار داستان نویسی معاصر ایران چون نگینی

 فروزان می درخشد و تاثیر شگرفی که بر نسلهای بعد از خود گذاشت مبین  همان شخصیت

والا و شأن اجل و روحیات هنری و احساسات پاک و لطیف انسانی و جنبه ادبی و برجستگی

 اخلاقی و ویژگی هنری وی می باشد که نه تنها در فعالیت های اجتماعی  که در زندگی عادی

وی نمود عینی دارد. وجه  غالب رئالیستی حاکم بر آثارش از آن زنده یاد نویسنده ای مبتکر و

 صاحب سبک  و پیشرو ساخته بود.گویا روزهای واپسین عمر زمینی اش مدام به خادم خانه از

سفری قریب الوقوع و ختم هجران و شاهد وصل سخن می گفته است و خادم هذیان  احتضار

می پنداشته تا آن دم آخر که گفته بود :

                                             باید بروم ، جلال منتظرم است.

 علیرغم اینکه خودم را بیش از همه داغدار و محتاج تسلی میدانم ، به

حکم ادب و به رسم تعهد ضایعه از دست دادن بزرگ بانوی ادبیات ایران و

 پیشگام داستان نویسی زنان(( زنده یاد سرکار خانم دکتر سیمین دانشور ))

را به  محضر شریف عموم اهالی ادب و فرهنگ و همه عاشقان سینه چاک این

 سرزمین اهورایی  تسلیت می گویم و از درگاه خداوند منان برای وی رحمت و

مغفرت واسعه مسئلت دارم. نام  زرین و یاد سبز  آن جاودانه تا ابد بر جریده ادب

 و فرهنگ ایران زمین پایدار خواهد ماند. و من نه بدرود که درود می گویم به روان

پاک سرکار خانم دانشور، دردانه جلال ، سیمین خانم عزیز ....

 

   حکایت دلبری کوهستان.                                                                            

 

خدمت عموم دوستان عزیز و مخاطبین گرامی عرض سلام و ادب و احترام دارم.صبح ‌آدینه

همگی شما قرین خیر و خوبی و شادی و صفا باد. انشاء اله.

در حسرت اینکه علیرغم میل باطنی توفیق نداشته و سعادت نیافتم همراه سروران هم

باشگاهی در کوه پیمایی امروز شرکت نمایم مغموم و مخمورم. در عین حال واسه تسلای

آتش اشتیاق سعی می کنم با توسل به مرکب خیال با کاروان کوهنوردان نستوه همراه

شوم و نسیم روحبخش کوهستان را بنحوی از انحاء احساس و عطر  دلنواز گلپونه ها را

 استشمام نمایم. بر اساس تجربه سالیان دراز عضویت فعال در باشگاه عقاب می توانم

مسیر و موقعیت حال حاضر عاشقان سینه چاک کوهستان را حدس بزنم و متعاقب آن

 تکنولوژی را بخدمت گرفته و با بهره مندی از تلفن همراه نسبت به تطبیق و تصدیق

حدس و گمان خویش اقدام می نمایم و دوستان شفیق بمثابه دفعات قبل و موارد

مشابه  که هرگز بیش از یک کیلومتر خطا نداشته ام بر درستی حدسم صحه می گذارند.

 بهر ۳ ــــ ۴ صورت سعادت نداشتم همراه دوستان از سرسبزی و طراوت کوهستان لذت

 ببرم  و از این بابت تا حدودی دمغ و پکرم .از درگاه قادر متعال برای قاطبه ورزشکاران پرتوان

ایران زمین  در اقصی نقاط گیتی خاصه کوهنوردان عاشق و جان شیفته باشگاه کوهنوردی

عقاب، موفقیت و کامیابی و پیروزی و بهروزی استعانت داشته و استدعای عاجل دارم ما را

از دعای خیر خویش محروم نفرمایند..تا درودی دیگر بدرود.

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                 

نیت خیر مگردان که مبارک فالی است..

 

وعده ام داد

 همین زودی ها

دست در دست بهار

سوی من آید یار 

با گُل افشانی احساس خوش چلچله ها

همره دیده و دل

همچنان منتظرم ... 

  

 

خدمت دوستان دلتنگم / سخن از آفتاب می گویم  ....

 

خب دیگه امروز به اتفاق خواهران و برادران دینی خود حق و تکلیفمان را توامان ایفاء و ادا کردیم

 و بهمین منظور بیش از پیش احساس غرور می نمائیم که سرافرازانه  دشمن زیون را مایوس

نمودیم  و برگ زرین دیگری بر دفتر تاریخ پر افتخار این سرزمین الهی افزودیم... انشاء اله تعالی

اجر همگی عزیزانی که با همت مضاعف و احساس مسئولیت والا، بر سر صندوق های اخذ رای

 حضور بهم رسانده و با آرمان های متعالی بنیانگذار فقید و رهبر فرزانه انقلاب اسلامی تجدید

پیمان نمودند و میثای دوباره بستند، نزد حضرت رحمان محفوظ  بوده و عزت و سربلندی روزافزون

 ایران و ایرانی مشهود و محسوس است .

امید است هر کدام از کاندیدای واجد شرایط که حائز اکثریت آراء شده و افتخار پوشیدن ردای

وزین وکالت و خدمتگزاری  ملت شریف ایران را برتن نماید قدردان محبت  این مردم  فهیم و

بزرگوار باشد و با حفظ تقوا و ایمان به توانایی خویش و استحقاق مردم با توکل به ذات اقدس

 الهی در راستای استیفای حقوق و دفاع از منافع  و مصالح  مت اسلام بالاخص ساکنان حوزه

انتخابیه خویش از هیچ تلاش و کوششی فروگذار نبوده و  بی هیچ چشمداشتی شیفته

خدمتگزاری باشد.انشاءاله.

* و حالا برای خالی نبودن عریضه و ادای دین نسبت به گوهر نظم و

پرهیز از ملال نثر، قطعه شعری ناقابل بعنوان برگ سبز تحفه درویش

تقدیم حضور صمیمی تان می نمایم.انشااله  تعالی که مقبول طبع

لطیف عزیزان قرار گیرد.

***          **         ***

بر آستان ادب

نام و یاد خدا

نسیم بوسه ی آخر

فدای عشق و وفا

 سفر به دامن صحرا

بهار و مهر و صفا

 کشیده عالم و آدم

ز دهر جور و جفا

خیال خلوت مجنون

نیاز و نذر و دعا

ز شور وشوق طلب

درک عالم معنا ....

   

 

 

 

 

دل دیوانه من &  روز و شب غرق تمنایی  & همچنان خسته و تنهایی ...!!!

 

بهار در دل و جان

تخم عاشقی می کاشت

دیار لاله عذاران چه خوش صفایی داشت

زلال اشک تمنا

به گونه دلدار

ز عمق آبی چشمش

 تب رهایی داشت

خوشا ستاره ی سرخی

 که در سیاهی شب

ز صبح صادق فردا

غم جدائی داشت

شکست حرمت قلبم

ز تیغ جور رفیق

دریغ، این دل غمگین

چه کم بهایی داشت...

 

 

 

 

 

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند.

 

گوهر دوستی وفضیلت محبت و عشق فقط  مختص انسان نیست

بلکه دریا و باران و خورشید و کشتزارو صخره و سنگ ودار و درخت و

گل و گیاه و دشت و دمن و ...... همگی عاشقند .تنها انسان نیست

 که میخندد و می خواند ومی بیند و  می فهمد و می رقصد و می رنجد

 و شاد است و حزین ، بلکه صاحبان بصیرت و هشیاران عالم حضور سرود

را از سنگ و خنده را ازسبزه و گیاه شنیده اند و برگ و باد را نالان و پرنده را

 گریان و غمگین دیده اند .

شکوفه ها راز عشق را میدانند و عندلیبان در باغ آشیان گزیده ، میخوانند

 و  مفتون حلول بهار جاودانه اند ...

 نرم نرمک میرسد اینک بهار ...

 خوش بحال روزگار ...

تجدید پیمان ...

 

 مرا هیچ یادت نیست ...؟؟

ای دریغا، چه زود به ورطه فراموشی افتادیم ...!!

 من اما یاد خوش و نام بلندت را ، 

 همیشه با دل و جان ، پاس خواهم داشت.

تویی آن فرشته عزیزی که

شعر و ترانه و غزل را

از دم صبح ازل

در پرتو انوار طلایی عشق

 الهام بخشیدی

و خیل دلدادگانت را

 مست و مدهوش از

عطر خیال انگیز یاد دوست

تا سر شام ابد

 مهر جاودان دادی ...

و اینک به شکرانه ذکر نام و

 افسانه پر شکوه یادت

با نفس گرم نسیم بهار و

دست افشانی اطلسی ها

  به وجودت می بالیم و

 شادمان می خوانیم :

(( بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود ...))

 

 

 

نام ایزد به لب ساقی سرمستان باد...

 

از صبح تا حالا باران رحمت الهی نم نم و کم کم می بارد و با ترنم دلنواز هر قطره اش

در دلهای مشتاق نهال شوق و امید و طراوت و زندگی میکارد.سر شب آقا رضای گل

ــ برادرم ــ از شیراز تماس گرفت و  ارمغان آور بارش  گوله های نرم و سفید برف داد و

خاطرات خوش برف بازی و  ساختن آدم برفی و سرسره و اسکی روی برف و سفر به

سپیدان و اتراق شبانه در دامنه آبشار زیبای مارگون را دوباره زنده کرد و شادی بخش

محفلمان بود. لذت برف بازی و توصیف مکان و موقعیت و شرایط حاکی از طلبیدن بود

و چنان هوایی شدم که اگر اینجا کار واجب نداشتم الان اونجا بودم  و لاجرم هوای لطیف

 روزهای واپسین زمستان را ارج می نهیم و  برکات بی شمار ایزد منان را همنوا با آهنگ

 رویایی بارش قطرات زلال و حیات بخش باران رحمتش  شکر و سپاس می گوئیم....

 ای دریغ  از ما اگر کامی نگیریم از بهار / خوش بحال روزگار ...

                          باقی بقایتان ...

 

هر ورقش دفتری است معرفت کردگار...

 

سابق بر این بجای وبلاگ نویسی  بلا استثناء هر شب قبل از خواب خاطرات یومیه ام را در

دفتری ثبت و ضبط میکردم و حتی جزئی ترین مسائل را می نوشتم  و هیچ موضوعی را از

قلم نمی انداختم که البته هنوز هم دارمشان. پیش خودم می گفتم چه بسا این اتفاق کم

اهمیت امروز ، فردا روزی برای شخصی خاص یا  عموم اشخاص جامعه ، هم محلی ها و افراد

ذینفع  یا اینکه شخص شخیص خودم مهم باشد.القصه از سال اول یا دوم راهنمایی دفتری

۲۰۰ برگ اعلاء را به این امر اختصاص میدادم و تا اواخر دوره ی دبیرستان  بصورت روز شمار

مقوم نموده و مطالب و موضوعات پیش گفته  را برشته تحریر در آورده و در خاتمه سال  به

بایگانی راکد مرجوع شده و دفتر  جدید التاسیس مخصوص سال نو را با شلیک اولین گلوله

 توپ به افتخار عید سعید نوروز و سلامتی و سعادت همگان سر سفره ۷ سین به رویت حضار

محترم و محترمه رسانده و برسم یادبود بیادگار توسط ایشان امضاء و گاهی سطری هم قلمی

 می شد .بعد از دبیرستان هم عادت مالوف ادامه یافت امانه بصورت یومیه بلکه بیشتر بصورت

متفرقه و پراکنده و بدون نظم و ترتیب مثلن شرح حال یکی دو هفته را بصورت خلاصه در دو سه

صفحه می نوشتم . در عین حال پیش می آمد که در مسافرتها یا مناسبت های مهم و جشن ها

و  احیانن سوگنامه ها  هر چند روز طول می کشید بصورت روزمره درج می شد لکن بیشتر رئوس

مطالب و موضوعات بصورت کلی مطمح نظر بود و درج جزئیات مثنوی ۷۰ من کاغذ شده و عملن

امکانپذیر نبوده و نیست.دفاتر خاطره انگیز سالهای عزیز  عنفوان نوجوانی و جوانی به ترتیب سال

نگارش در آرشیو جاخوش کرده و هر از گاهی که بمناسبی سر میزنم و یا مثل همین حالا  واسه

عید گردگیری و خانه تکانی میخوانم و تایخ مکتوب را با تاریخ حال تطبیق میدهم و عمر رفته را  از

پس اوراق رصد میکنم که کی و از کدام مسیر و با کی و  چه و کجا و چرا و چگونه گذشتیم و کجا

رسیدیم و بعد چکار کردیم و الی کل یوم فی الحال بطور اجمالی بررسی و لذتی غیر قابل وصف بر

جسم و جانم مستولی میگردد که نگو نپرس ...اگر  خدا کمک کند و توفیقی باشد هر از چند گاه

دفترایام را تورق نموده و خاطره ها را با هم مرور می کنیم... پیشرفت  روزافزون علم و تکنولوژی و

گسترش خلق الساعه  ادوات و امکانات پیچیده ای که موجب تسهیل و تسریع در ارتباطات و ثبت و

 ضبط وقایع و تهیه گزارش و فراگیر شدن دفاتر مجازی و سهولت کاربری و راهبرد در واقع دیگر هیچ

ضرورت و توجیهی به  سیاه کاری اوراق سپید دفتر و دستک و قلم و کاغذ و کاتب و مکتوب نیست

 و  حضرت حق در مقام صانع  کل ، مخلوقات را با مصنوعات و موضوعات و ممکنات دیگر در معرض

آزمایش قرار میدهد تا اینکه چه میزان به بارگاه و کارگاه یگانه عالم هستی ایمان و اعتقاد قلبی

وجود دارد .. الله اعلم ...

 

چشمم اسیر پنجره ی انتظار یار ...

 

 امشب کنار پنجره تنها نشسته ام

در خود شکسته ام

از باده ی غرور

طرفی نبسته ام

این دل به عزم دوست

 مشغول جستجوست

از شوق روی او

گردیده کو به کو

از دیده سیل اشک

جاری است جو به جو

نالان و دل فگار

غمگین و بیقرار

دست دعا به درگه دادار عالمین

باران شوق را

در سینه زمین

بر تشنه کام محفل شیرین لبان ببار

با من بگو که

 از که بپرسم نشان یار ...؟

سر میرسد بهار

زیباست لاله زار

در کوچه باغ سبز تو

خوش باد روزگار ...

 

 

غیر از تو کسی نبود بیدار ...

 

در هوایی دلکش و مرطوب

یاد می آرم ترا ای خوب ...

ترجمان نام زیبایت

آیت تفسیر رویایت

در شرار سرخ چشمانت

بیدلی گردیده مهمانت

سوز نی در دشت پیچیده

اشک جاری گشت در دیده

موج بر دریای دل جوشید

جامه بر رخسار غم پوشید

زیر لب نجوای نامت بود

نازنین دنیا به کامت بود

عاشق شیدای خویشم خواند

دشنه اش بر قلب ریشم  ماند ...

 

                                                     

بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین ...

 

دوستی یک حادثه است و

                       جدایی یک قانون ...

                                   بر من خرده نگیر

                                                چرا که جبر زمانه

                                                        در آغاز هر سلام

                                                                         به پایان آن

                                                                                  بدرود می فرستد ...

شبی یاد نارم که چشمم بخفت ...

 

 رازی است به دیدگان مخمور

از قامت  دوست چشم بد دور

ثبت است بر این رواق نیلی

مه جلوه کند به ضرب سیلی

نازند به کام دل خرامان

در بارگه ادب غلامان

با نکهت گل به مهربانی

 اعجاز شراب ارغوانی

جنگل شده دلنواز و زیبا

بر دشت و دمن حریر و دیبا

دل فاش نمود در سحرگاه

اسرار مگوی کوکب و ماه ....

*پ.ن :

جهت مزید استحضار عزیزان جان خاطر نشان میسازد:

عنوان مطلب کاریکلماتوری فی البداهه است از مفهوم مخالف مصرع نخستین بیت مطلع

  شعر زیبا ، دلنشین و جاودانه (( شبی یاد دارم که چشمم نخفت  / شنیدم که پروانه با شمع

 گفت/ که من عاشقم گر بسوزم رواست / ترا گریه و سوز باری چراست...؟ الی آخر ...)) که

 حتماً دوستان شوریده سر و اهل ذوق بیش و پیش از خوانده و شنیده  و لذت برده اند. ...

 

 

ارنست همینگوی

 

می توان ادعا کرد بزرگترین دستاورد خالق رمان جاودانه (( پیرمرد و دریا )) این بود که رمان را

از عدم صراحت محافظه کارانه میراث اوایل قرن بیستم رهایی بخشید. او برای این کار خودش

را با تمام وجود درگیر رنج و درد زندگی کرد تا بتواند در باره اش بنویسد. رد پای آن نویسنده

نامدار بر بستر  نرم و گرم روزگار شاد کودکی تا واقعیات هولناک دو جنگ جهانی مرگبار بخوبی

 مشهود و محسوس است.از  عروس شهرهای جهان پاریس دهه ی ۱۹۲۰ تا جنگهای داخلی

اسپانیا و سالهای واپسین و اندوهبار زندگی در بستر انزوای کوبا ... استقبال  گسترده و فراگیر

خوانندگان آثار منحصر بفردی مانند (( ناقوس ها  در عزای که به صدا در میآید / خورشید همچنان

می دمد / وداع با اسلحه /پیرمرد و دریا )) و حتی اهدای بحق جایزه ی نوبل هم نتوانست این

حقیقت را که همینگوی  محبوب دارای شخصیتی خیالپرداز و عصبی مزاج و پریشان احوال است

از چشم منتقدین و مخاطبین و ارادتمندانش پنهان سازد. کما اینکه عاقبت همان شخصیت بی

رحم و خبیث کار خودش را کرد و اجازه نداد مردی خوش سیما و پر هیبت با همه عظمت و اصالت

و احساس لطیف شاعرانه با واقعیت زندگی کنار بیاید و جهان ادب و فرهنگ و هنر را با همه ی

 حسرت و حاجت و نیاز از وجود آن اسطوره ی توانا و  جذاب و گیرا محروم نمود. یادش گرامی و

 روحش شاد.

ایستاده ای روبروی نگاهم ...

 

از پی گذشت روزگار

در پیچ و خم قرون و اعصار

گم  گشتم و

  از یاد بردم

خویشتن خویش را

دیری است نمیدانم

مسکن و موطنم کجاست ..؟

مأمن و مقصدم کجاست ...؟

ای دل چه گویمت ...!!؟؟

گویی ترا برای بلا آفریده اند ...

از ما گذشت لیک

هر کس که عشق را

از آستان نرگس بیمار ما گرفت

خیری ندیده است ...

انوار قدسی مهر و محبت ازلی ...

 

ـــــ آری ای دوست، آنگاه که در ضیافت عشق دلدادگان ساغر بلورین و جامهای باده لعل فام

 در فضای مه آلود مجمرهای پُر عود و تلألو انوار رقصان شمع ها و لعبت غلامان زرین کمر و

دلبری کنیزکان سیمین ساعد و ساز و آواز مطربان مخمور از پی هم تهی میشوند به مهربانی

و وفا و لطف و صفا بیاندیش که جز نیکی و مهرورزی دوران هیچ سلطنتی جاودانه نیست.

(( راستی خاتم فیروزه بواسحاقی / خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود ...))

بعنوان حسن ختام مقوله حاضر عارضم که :

صفات کریمه مهر و محبت و دانایی و زیبایی و صداقت و صلح و صفا و جوانمردی  که در پرتو

 ذات قدسی رب العالمین ، گوهر هستی را جاودان و سرور و شادی را تداوم می بخشند

 در مقام والای نیل به کمال انسانیت و احراز فضائل آدمیت، بسیار ارجمند و تحسین برانگیز و

 ستودنی اند. برای جهان و جهانیان صلح و صفا و خرمی و  خوشی و عمران و آبادانی آرزومندم.

                                                                                                               آمین ...

مه روشن میان اختران پنهان نمی ماند...

 

شب است اکنون

شبی تاریک و قیراندود

و من دلخسته و محزون

به روی بستر نمناک دریا

 از  نهیب دیو سرما

در هراس هستم

نوای موج غمگین است

نفس در سینه سنگین است

کران تا بیکران آب است

نگار مه جبین خواب است

برای دیدن دلبر

دل آئینه بی تاب است ...

به چشم اختران امشب

شب دیدار مهتاب است ...