دل دیوانه من & روز و شب غرق تمنایی & همچنان خسته و تنهایی ...!!!
بهار در دل و جان
تخم عاشقی می کاشت
دیار لاله عذاران چه خوش صفایی داشت
زلال اشک تمنا
به گونه دلدار
ز عمق آبی چشمش
تب رهایی داشت
خوشا ستاره ی سرخی
که در سیاهی شب
ز صبح صادق فردا
غم جدائی داشت
شکست حرمت قلبم
ز تیغ جور رفیق
دریغ، این دل غمگین
چه کم بهایی داشت...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۰ ساعت 16:9 توسط حمید راهدار
|