بهار در دل و جان

تخم عاشقی می کاشت

دیار لاله عذاران چه خوش صفایی داشت

زلال اشک تمنا

به گونه دلدار

ز عمق آبی چشمش

 تب رهایی داشت

خوشا ستاره ی سرخی

 که در سیاهی شب

ز صبح صادق فردا

غم جدائی داشت

شکست حرمت قلبم

ز تیغ جور رفیق

دریغ، این دل غمگین

چه کم بهایی داشت...