دوران تحصیل تو مجتمع رزمندگان یه همکلاسی عزیزی داشتم که
دوستی بین ما از صمیم قلب شکل گرفته بود و ما دو تا همیشه با
هم بودیم لکن محل سکونتمان از هم فاصله داشت و هر روز آخر
وقت یا او مرا بدرقه میکرد یا من او را و با اندوه از هم خداحافظی
میکردیم. تعطیلات و مناسبتها تیم تشکیل میدادیم و حسب مورد
مسابقات مختلفی از قبیل فوتبال ، بسکتبال ، والیبال و هندبال را
با شور و حالی وصف ناپذیر در محله ها برگزار میکردیم و گهگاهی
بازیکنان باشگاهی اسم و رسم دار هم در تیم محلات عضو بودند
که بر جذابیت مسابقات می افزود .چه بسیار بازیکنانی که از میان
همین پابرهنه های محلات چهره شدند و ابتدا در دستجات آماتور و
فصلی محلات بازی میکردند و بعدها با تمرین و ممارست و پشتکار
و جدیت بیشتری که بخرج دادند بمرور معروف و مشهور شدند و الان
در سطح شهر و استان و حتی باشگاههای مطرح کشور مشغولند.
با عرض پوزش که طفره رفتم و از اصل موضوع منحرف شدم عارضم که
این دوست عزیز قریب به ۱۵ سال پیش در دانشگاه علوم دریایی چالوس
گرایش ناوبری پذیرفته شد و بعد از فارغ التحصیلی هم روی شناورهای
مختلف تجاری و پشتیبانی مدتهای متمادی به دریانوردی مشغول بودند و
شاید هنوز هم باشند .ظاهرن کارشان بنحوی است که هر سفرشان
۷ــ۶ ماه طول میکشد و بعدش یکی دوماه استراحت دارند که اصلن با
زمان طولانی ماموریت شان متناسب نیست .مخلص کلام از همون موقع
تا حالا بغیر از طول دوره آموزشی که بعضی وقتها تماسی داشتیم و
دیداری تازه میشد از هم جدا شدیم و ایشان رفت و من و باقی دوستان
را تا هنوز مشتاق دیدار نگهداشته است.جالب اینکه بعد از این همه مدت
امروز گوشیم زنگ خورد .علیرغم اینکه معمولن شماره ناشناس رو جواب
نمیدم نمیدونم چرا خیلی سریع جواب دادم ...!!؟ صدایی نا آشنا گفت:
شماره فلانی را گرفته ام وقتی پاسخ مثبت گرفت باخوشحالی زایدالوصفی
که از لحن کلامش میشد فهمید پرسید منو میشناسی؟ گفتم نه والله ...
جنابعالی رو بجا نمیارم ... خودش رو که معرفی کرد دهانم از تعجب باز
ماند ...!! شادی و سروری غیر قابل ذکر بر وجودم مستولی شد و فوق العاده
خوشحال شدم که بعد از چندین و چند سال دوستی گمشده را بازیافته ام.
در ادامه گفت : میدونی با چه زحمت و بدبختی شماره تو پیدا کردم ...؟واقعا
برای خودمم سوال بود که چطوری ؟ اصلن چه عجب یاد ما کردی ...؟ بعد
فهمیدم ضرورت انجام کاری برای احدی از بستگان نزدیکش او را به تکاپو
واداشته تا فعل خواستن توانستن است را صرف نماید و ثابت نماید عاقبت
جوینده یابنده است.راستش وقتی گفت واسه رفع مشکل برادرش تماس
گرفته شوق و ذوق درونم برای لحظاتی فروکش کرد که حالا هم کارمون
داشته تماس گرفته و واسه پرسیدن حالمون نبوده است فلذا از ارزش تهی
است ولی خب بعد از دقایقی با خودم کنار اومدم که هیچ ایرادی نداره و اگر
واقعن کاری از دست این کمترین ساخته باشه واسه غریبه ها نیز دریغ نداریم
چه رسد به دوستان و آشنایان قدیم و جدید حتی اگر بی وفا و کم پیدا و
بی معرفت باشند.... بهر حال با شوق و ذوقی وافر برای لحظاتی به گرمی
و هیجان زده اختلاط کرده و برای آینده ای نزدیک قول و قرار گذاشتیم برای هر
کدام از ما که زودتر فرصتی دست داد و موقعیتی فراهم شد سریع السیر
برای تجدید دیدار کفش و کلاه نموده و رنج سفر بجان بخریم.البته اگر من
جای او بودم از پی این همه سال بی خبری هرگز برای مهمترین کار و بار
هم که شده بود زنگ نمی زدم که فی البداهه کارم را مطرح کنم .حداقل
اول قرار ملاقاتی میگذاشتم و در خلال تماس ها یا ملاقاتهای بعدی موضوع
را مطرح میکردم .با این همه خاطرم شاداست که دوستی نازنین را بازیافتم و
خاطرات بی شمار ایام دوستی در دلم جان گرفت و زنده شد حالا برای چه و
چطورش اهمیتی ندارد...ای روزگار کج مدار غدّار تو چه بازی ها و پیچ و تاب ها
و پستی و بلندیهایی داری و ما غافل و بی خبریم ..داد و بیداد از این روزگار !!!!
*بعد نوشت :
روزگارست این که گه عزت دهد گه خوار دارد / چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد ...