آئین رستگاران ...

 

 

گاهی سرخ و

گاهی زردم

تلخ و زهر آلود دردم

با حریفان بداندیش

سکاندار نبردم

وز پی همرهی دوست

دل و دیده به یک سوی فکندم

عهد با یار دل آزار گسستم

به در حلقه میخانه نشستم

کرد یه جرعه

ز صهبای تو مستم

خادم درگه سلطانی ایزد

به تمنای نظربازی یاران

غیر یکتای خداوند تعالی

نشناسم ، نپرستم

بنده یک نظر از

ساقی کوثر

تشنه جام الستم ...

 

تنها در قاب غروب ، دلتنگ توام ...

 

دلم میخواد داد بزنم

اما نمی شه

سکوت و فریاد بزنم

اما نمی شه

زلال روشن چشات

مست فریب اند

 ستاره ها نامهربون

با هم غریب اند

بنفشه باغ بهاری

بی نصیب اند

در رهگذار کهکشانها

بی رقیب اند

غمخواری معصوم گلها

را طبیب اند

پویا ترین اندیشه در

 فکر حبیب اند

زیباترین تصویر در

قاب سحرگاهی نجیب اند

از داغ یاران

مدهوش دردم

درد آشنایی

خاموش و سردم

در ظلمت شب

با  یاد تو ای نازنین مه جبینم 

 آوازه خوانی دوره گردم

در حسرت دوست ،

دلخسته ای بی همزبانم

سرد سردم ....

 

 

حماسه عشق (بمناسبت عملیات پیروز بیت المقدس )

 

خرمشهر را خدا آزاد کرد.( امام خمینی رحمه الله علیه)

گل شب بو

حجم خاطره ها

 پروانه در طواف آتش

زیبایی وهم انگیز موج

همراه عشق

سفر به اوج

دود و آتش و خون

 به دشت جنون ...

تکبیر عاشقان

دشمن نموده خوار و زبون

آنسو برادری ،آغسته به خون

نعش دلاورش گردید واژگون

از خون سرخش

آلاله روئید

در چشم یاران

چون اشک جوشید

یاران اسلام یاری نمودند

خواب از سر اهریمن دوران ربودند

جان بر سر پیمان با جانان نهادند

در راه اسلام

مردانه ماندند

آن هیبت پوشالی

دشمن شکستند

با هیچکس جز ذات حق

عهدی نبستند

در راه ایمان

مستانه رفتند

مدهوش از

 جام جهان بین الستند ...

 

 

 

 

 

 

 

 

حرفی از آن هزاران ....

 

بنده حقیر نه چندان فقیر هرگاه تصمیماتی می گیرم که به وقتش عملی نمیشن اعتماد به

نفسم  بشدت پائین میاد . لذا بخاطر پیشگیری از بروز این عارضه مخّرب سعی میکنم اولاً

 بدون تمهیدات کافی تصمیمات  صعب و سنگین  به اصطلاح نشد نگیرم دوماً بهر طریق و

ترتیبی که شده سر موعد مقرر به تصمیمات متخذه جامه عمل بپوشم تا از برکت وظیفه

شناسی و احساس مسئولیتی که بروز میدهم  اعتماد به نفسم  ارتقاء یابد. الان که

 مشغول نگارش این سطورم گارسون فنجون قهوه قدیمی عهد دقیانوس  را که  گویی 

جهاز بی بی خدا بیامرزشه میذاره روی میز ... با پشت دستم گرمای محتوای فنجون رو

 چک میکنم که مثل ظرفش سرد و مونده نباشه که خدا رو شکر نیست و دستم را میسوزاند.

کتب و نشریات  و خرت و پرت های همراهمون که اتفاقن دوربین دیجیتالم جزوشونه موجب

میشه متصدی و خدمه ی کافه ما رو در هیبت ژورنالیست های ناف پایتخت دوره کنند و اول

به شوخی و بعدش جدی جدی تقاضای عکس و مصاحبه و چاپ در نشریه متبوعمون دارند

 و قسم و آیه ما رو که یه چند تا یه لا قبای خونه بدوشیم رو به دیده تردید نگریسته و باورشان

نشود.سر آخر به اینکه انجام خواسته شما زیاد هم سخت نیست و شرایط و مراتبی دارد و اگر

خیلی راغب باشید در قالب رپرتاژ آگهی و  گزارشات تصویری با اندکی هزینه توسط مطبوعات

محلی انجام میشود دست از سر کچلمون برداشتند و گرنه معلوم نبود تکلیفمون چی بود ...!!

الغرض با اینکه میدانم این مجال و مقال به تنهایی کفاف پاسخ سوالات و کنجکاویهایی  از

قبیل کجا رفتیم ؟و کی رفتیم؟ و با چی ؟و با کی؟ رفتیم و چرا رفتیم؟ و چه کردیم ؟و چه دیدیم؟

 چه شنیدیم؟ و چه خوردیم ؟و چه خریدیم؟ و چه کشیدم؟ و کجا خوابیدیم؟ و .... را نخواهد داد 

و اساساً خیلی از آنچه بر ما رفته  و میرود در قلم و وصف و  وهم نمی گنجد امّا بقول یارو گفتنی:

آب دریا  را اگر نتوان کشید

 

                     قدر رفع تشنگی باید چشید ...

دیدار یار غائب دانی چه لطف دارد ...؟

 

دوران تحصیل تو مجتمع رزمندگان یه همکلاسی عزیزی داشتم که

دوستی بین ما از صمیم قلب شکل گرفته بود و ما دو تا همیشه با

هم بودیم لکن محل سکونتمان از هم فاصله داشت و هر روز آخر

وقت یا او مرا بدرقه میکرد یا من او را و با اندوه از هم خداحافظی

میکردیم. تعطیلات و مناسبتها تیم تشکیل میدادیم و حسب مورد

مسابقات مختلفی از قبیل فوتبال ، بسکتبال ، والیبال و هندبال را 

 با شور و حالی وصف ناپذیر در محله ها برگزار میکردیم و گهگاهی

 بازیکنان باشگاهی اسم و رسم دار هم در تیم محلات عضو بودند

که بر جذابیت مسابقات می افزود .چه بسیار بازیکنانی که از میان

همین پابرهنه های محلات چهره شدند و ابتدا در دستجات آماتور و

فصلی محلات بازی میکردند و بعدها با تمرین و ممارست و پشتکار

و جدیت بیشتری که بخرج دادند بمرور معروف و مشهور شدند و الان

 در سطح شهر و استان و حتی باشگاههای مطرح کشور مشغولند.

با عرض پوزش که طفره رفتم و  از اصل موضوع منحرف شدم عارضم که

این دوست عزیز  قریب به ۱۵ سال پیش در دانشگاه علوم دریایی چالوس

گرایش ناوبری پذیرفته شد و بعد از فارغ التحصیلی هم روی شناورهای

مختلف تجاری و پشتیبانی مدتهای متمادی به دریانوردی مشغول بودند و

شاید هنوز هم باشند .ظاهرن کارشان بنحوی است که هر سفرشان

۷ــ۶ ماه طول میکشد و بعدش یکی دوماه استراحت دارند که اصلن با

زمان طولانی ماموریت شان متناسب نیست .مخلص کلام از همون موقع

تا حالا بغیر از طول دوره آموزشی که بعضی وقتها تماسی داشتیم و

 دیداری تازه میشد از هم جدا شدیم و ایشان رفت و من و باقی دوستان

 را تا هنوز مشتاق دیدار نگهداشته است.جالب اینکه بعد از این همه مدت

 امروز گوشیم زنگ خورد .علیرغم اینکه  معمولن شماره ناشناس رو جواب 

نمیدم  نمیدونم چرا خیلی سریع جواب دادم ...!!؟ صدایی نا آشنا  گفت:

 شماره فلانی را گرفته ام وقتی پاسخ مثبت گرفت باخوشحالی زایدالوصفی

 که از لحن کلامش میشد فهمید پرسید منو میشناسی؟ گفتم نه والله ...

جنابعالی رو بجا نمیارم ... خودش رو  که معرفی کرد  دهانم از تعجب باز

ماند ...!! شادی و سروری غیر قابل ذکر  بر وجودم مستولی شد و فوق العاده

خوشحال شدم که بعد از چندین و چند سال دوستی گمشده را بازیافته ام.

در ادامه گفت : میدونی با چه زحمت و بدبختی شماره تو پیدا کردم ...؟واقعا

برای خودمم سوال بود که چطوری ؟ اصلن چه عجب یاد ما کردی ...؟ بعد

فهمیدم ضرورت انجام کاری برای احدی از بستگان نزدیکش او را به تکاپو

 واداشته تا فعل خواستن توانستن است را صرف نماید و ثابت نماید عاقبت

 جوینده یابنده است.راستش وقتی گفت واسه رفع مشکل برادرش تماس

گرفته شوق و ذوق درونم  برای لحظاتی فروکش کرد که حالا هم کارمون

داشته تماس گرفته و واسه پرسیدن حالمون نبوده است فلذا از ارزش تهی

است ولی خب بعد از دقایقی با خودم کنار اومدم که هیچ ایرادی نداره و اگر

واقعن کاری از دست این کمترین ساخته باشه واسه غریبه ها  نیز دریغ نداریم

  چه رسد به دوستان و آشنایان قدیم و جدید حتی اگر بی وفا و کم پیدا و

  بی معرفت باشند.... بهر حال با شوق و ذوقی وافر برای لحظاتی به گرمی

و هیجان زده اختلاط کرده و برای آینده ای نزدیک قول و قرار گذاشتیم برای هر

 کدام از ما که زودتر فرصتی دست داد و موقعیتی  فراهم شد سریع السیر

 برای تجدید دیدار کفش و کلاه نموده و رنج سفر بجان بخریم.البته اگر من

جای او بودم از پی این همه سال بی خبری هرگز برای  مهمترین کار و بار

هم که شده بود زنگ نمی زدم که فی البداهه کارم را مطرح کنم .حداقل 

اول قرار ملاقاتی میگذاشتم و در خلال تماس ها یا ملاقاتهای بعدی  موضوع

را مطرح میکردم .با این همه خاطرم شاداست که دوستی نازنین را بازیافتم و

خاطرات بی شمار ایام دوستی در دلم جان گرفت و زنده شد حالا برای چه و

چطورش اهمیتی ندارد...ای روزگار کج مدار غدّار تو چه بازی ها و پیچ و تاب ها

 و پستی و بلندیهایی داری و ما غافل و بی خبریم ..داد و بیداد از این روزگار !!!! 

 

*بعد نوشت :

 روزگارست این که گه عزت دهد گه خوار دارد / چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد ...

 

مژده وصل ...

 

آئینه روزگار و تقدیر

رقص باد و باغبان پیر

حریر قرص ماه

نشان آرش و کمان و تیر

غریو خشم شیر

نماد رزم ملتی دلیر

شکوه عشق و شبنم و غزل

نسیم دل نواز

طلایه دار صبح و

 فتح بی نظیر

شمیم نوبهار

نوید وصل یار

رسالتی خطیر

زدوست هدیه می رسد

حماسه غدیر ...

 

دولت سرای مهر وطنم وطنم وطنم  ....

 

دودمان قوم پر غرور

در ابدیت حضور

از فراز نور

مست شوق و شور

گرم کشت و کار

برسم روزگار

آمدند و رفته اند

آمدیم و می رویم

می آیند و می روند

 و این کهن دیار

جلوه گاه مهر

به فضل کردگار

قامتش ستبر

با شکوه و پُر بهار

چون همیشه استوار

همچنان رفیع

ایستاده است ....

تابستون ...

 

بهاری که چندی پیش نرم نرمک اومده بود اینک داره  بسرعت برق و باد سپری میشه و

جای خودش رو به تابستونی گرم و سوزان میده که در مناطق جنوب سخت سوزنده و

 طاقت فرساست بویژه که نواحی ساحلی با شرجی و رطوبت همراه هست و بر خلاف

لطافت بهار ،وحشی و بیدادگر و کسالت بار است و آدم و نبات و حیوان را بیمار و  از خود

بیــــزار ساخته و حتی جمادات را از هم می گسلد.باری تا فصل هزار رنگ شاعران ــ پائیز ـــ

پدیدار گردد پوست و استخوان شده ایم بقول صائب و موثق اهل دل :

پائیز بهاری است که عاشق شده است.

واقعا دیدم که بدور از مروت و انصاف است اگر در مقابل بیان  بدی ها از محاسنش نگوئیم و

دین تابستان بر دوشمان مانده برویم ...بله دوستان عزیز شرجی چسپناک تابستان با همه

 گرمای کُشنده و مکافاتش  از محاسنی هم برخوردارست که از آن جمله لطافت و طراوت

پوست بدن بواسطه مواهب حاصل از مکانیزم  طبیعی تعریق مکرر و مستمر بالاخص برای

 بانوان دلپذیر و خوشایند است  که این ادعا از طریق انجام آزمایشات علمی و نتایج حاصل

از سالیان دراز  تجارب عینی و عملی زندگی در مناطق ساحلی به اثبات رسیده است.

 دلاور مردان  و شرزه شیران دیار رئیسعلی  ( همشهریان بوشهری ) به زبان  طنز و شوخی

 سونای طبیعی اش می خوانند و می نامند و می دانند که الحق وجه تشابه دقیق و درستی

 است و مدرن ترین سونا و جکوزی های موجود جلوی دریا و شرجی اش لنگ می اندازند .. 

همچنین ساحل ماسه ای و مرجانی اش جان میدهد تنی به آب بزنی و  خود را به دست

 تلاطم مهیج امواج خروشان بسپاری و برای لحظاتی کوتاه هم که شده  از دنیا و مافیهاش

 فارغ و آسوده خاطر باشی و لذت ناب شنا کردن خلاف جریان آب را به عینه تجربه نمایی و

 از اعماق وجود غم و غصه ها را فراموش سازی و به نیکی دریابی که شنا کردن در مسیر آب

 هنری نیست و لذتی ندارد . متاسفانه طی سنوات اخیر شّدت گرد و خاکی که از خاک

 همسایگان جنوب غربی کشور مان بالاخص عراق بر می خیزد علاوه بر آلودگی شدید هوا

 و کاهش دید و لغو پروازها و حرکت کشتی ها عامل بروز انواع بیماریهای پوستی و تنفسی

 گردیده  و   مشکلات عدیده ای را موجب میشود، از جمله  آسمان آبی و نقره فام شبهای

دوست داشتنی بندر را تیره و مه آلود ساخته و صد افسوس که از انوار زیبـــــا و با شکوه

 کواکب درخشان و تلألوی رویایی مهتاب دل انگیز جنوب جز کورسوی بی رمقی نقش و

 نشانی باقی نمانده است. زیاده جسارت است. ایام بکام همگی دوستان / روز و روزگارتان

                                                           خوش ...

اشعار ناتمام زندگی ...

 

آه ...

آه ...

از داغ جای خالی

اشعار ناتمام

 هر شب

تیر میکشد دل

و اشک می ریزد دیده ام

امشب شعر تازه ام را

در امتداد یادها

 و در گذار بادها

از هر خس و خاشاک

تهی میسازم ...

تا ویرانی کاخ فراموشی  جهان

مجالی نمانده است

بشتاب ...

دلخوشی ها ...

 

زندگی کاش چنان بود که در چهره خلق

                                 باطن هر کسی از ظاهر او پیدا بود ...

پ.ن ۱:

      بیت تقدیمی از بنده نیست

                                 شاعرش را نمی شناسم کیست

الغرض هر که هست مقصودش

                                  گر میّسر شود چه غوغائی است...

                                  

پ.ن ۲ :

               بگفتا یکی از بزرگان اهل تمیز

                                              به دوستان سلام برسانید دشمنان را نیز ...

 

عروسی خوبان .

 

امشب عروسی دعوت بودیم.جالب اینکه شاده دوماد پسر دایی و عروس خانوم نیز دختر

اون یکی دائیم بودند و لذا از هر دو سو جزء مدعوین ویژه محسوب می شدیم. علیرغم اینکه

رژیم هستم و برنامه غذایی مدونی دارم که مطابق اون شام به کلی تعطیله اما واسه خاطر

 زن دایی  عزیزم  حتی یه پرس هم اضافه خوردم. این پسر دایی ته تغاری ما ظاهرن آتیشش

خیلی تنده که هنوز ۲ تا از اخوان بزرگترش مجّرد تشریف دارند و هنوز کسی واسشون آستین

وصل بالا نزده این تخته گاز ازشون سبقت گرفته و باربندیلشو بسته و به گردش نرسیدند و برفت.

بهرحال این هم خودش مُد و مُدلی  مقبول و معقول است و دلیلی ندارد این یکی داداش یا اون

یکی آبجی به پای تنبلی و کاهلی و سهل انگاری دیگری بنشیند و بسازد و بسوزد...امروزه دیگه

 گوش کسی  بدهکار اعتقادات غلط و باورهای خرافی عهد سقراط و بقراط که  شگون ندارد و

بدیُمن است و چی و چی نمی باشد واین حرفها اسباب تمسخر است . بهر سه چهار صورت

 برای این ۲ قُمری عاشق و البته همه دوستان و بستگان بخصوص عروس و دامادها هر کجا که

هستند از درگاه ایزد منّان سر سلامتی و  سعادت و طول عمـــــــر توام با خوشبـــختی و کامیابی

آرزومندم و انشاءاله  بحول و قوه الهی دست راست دوماد رو سر آقایون و عروس رو سر خانومای

 عاذب باشد و تا سال آینده گره سبزه ها باز و کلید گنج مراد در جیب و بچه بغل دوش به دوش و

 دست در دست هم با نهایت  مهر و شادی و سرور  رهسپار خانه گرم والدین مکّرم (بابا بزرگ و

مامان بزرگ ) ـــ مادری و پدری حسب مورد ــــ  باشند و در جمع خوش خانواده شادی و صفا را

 به یمن قدوم مبارک نورسیده مضاعف نمایند و بر چشم بد لعنت فرستند.... انشاء اله تعالی ....

به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست....

 

چه دلپذیرند لحظاتی که در نگاه آرزومندم طلوع میکنی و بوی خوش

آشنایی را در طراوت گلهای شاداب و نسیم دلنواز صبح و رقص شاخ

 و برگ درختان آکنده میسازی ...

اینک ایستاده بر بلندای قله عشق به احترام حضورت ،بهار را سلامی

دوباره گفته و سپیدار بلند قامت صبح را به شهادت می گیرم که لحظه

لحظه عمرم با امید دیدار و شوق تماشای گُل رویت گذشته است.

ناز و بی نیازی .....

 

تحمل تنهایی

               از گدائی دوست داشتن

                                          بهتر است ...

در آستان جانان ...

 

سرگشتگی و شیدایی هیچوقت رهایم نکرده  و همه جا در همه حال با من همراه بوده است.

گو اینکه شخصیت و هویت من بنوعی با شور و شیدایی  گره خورده و با ذاتم سرشته  است.

در اوان نوجوانی به این خصوصیات و روحیات خاصی که در ضمیرم نهادینه می نمود پی بردم و

توجهم جلب این موضوع شد که انگار علایق و سلایق مشترکی با گروه همسالان و دوستان

ندارم و دلخوشیها و سرگرمی های متفاوتی دارم.نهال عشق در وجودم بارور می شد و من با

شوق و ذوقی غیر قابل وصف  آیات عشق و دلدادگی را بعنوان شروعی تازه در جان و کالبدم

 گرامی داشته و  ره و رسم عاشقی را ترویج نموده  و مهربانی و محبت را تحکیم نمایم.

بهر حال تا آنزمان متأثر ازفرهنگ و منش جامعه و محیط و رسم و رسومات قومی و قبیله ای

نگاهم بر گرفته از سنت بوده و دست مایه ی زندگی عامیانه و معمولی را شامل می گردید

و هنوز این سرگشتگی که ازش حرف میزنم در روح و روانم تاثیری نگذاشته و اظهار وجود

نکرده بود لکن شرایط اجتماعی و محیط زندگی و زحمات والدین و دوستان مشفق و دبیران 

مهرورز و دلسوز و مجّرب توام با امکانات فوق برنامه دوران تحصیل و سهولت بهره مندی از

 مشاورین و مربیان کاربلد و کار آمد در مقاطع مختلف تحصیلی خاصه اواخر راهنمایی  و

آغاز متوسطه بنای دگرگونی و گذار از مرحله باری بهر جهت گذاشته شد و با تحمل فشارها

 و مسائل و روحی و روانی  ناشی از دوره بلوغ و  اتخاذ تدبیر و تجارب بزرگترها، کنجکاوانه

برای پرسشهای اساسی  ذهنم  که چه بودیم و چه هستیم و چرا هستیم و کجا بودیم و

 کجائیم و کجا میرویم و چگونه خواهیم رفت...؟چکار باید کرد ...؟ سرنوشت من و دیگر

همنوعان چه ارتباطی بهم دارد...؟ و هزاران سوال ریز و درشتی که مدام ذهنم درگیر و دار

یافتن پاسخشان بود و این ضرورت به سمت و سوی مطالعه و مشاوره و مسجد و مکتب و

مدرسه و دانشگاه سوق یافتم و هم نشینی با ادبا و علمای فرزانه و دانشمندان آگاه  و

فاضل نصیبم شد و محضر رفیع این عزیزان را درک کردم که موهبت کمی نبوده و نیست و

بی تردید اگر یاری قادر متعال و دعای خیر اولیاء و مساعی معلمان و همراهی دوستان  خوبم

نبود این مهم هرگز امکانپذیر نمی شد.درک ذره ای از معانی و رفع اندکی از ابهامات مهمترین

اتفاق زندگی و والاترین توفیق الهی بوده که به یمن حضرت دوست نصیبم شده و به میمنت و

مبارکی به فال نیکش می گیرم.خب دیگه سخن به درازا کشید و اطاله کلام موجب زحمت

 دوستان عزیز و اسباب شرمندگی است لذا تا مجال و مطلبی دیگز همه شما عزیزان پاکدل

 مصّفا را به یزدان پاک می سپارم.

 

 

شوق بهار ...

 

نشان تو در قاب آئینه ها

                      به دلهای مشتاق در سینه ها

ز انفاس نوروز و فصل بهار

                        رسد مژده وصل آدینه ها ...

دوبیتی ها ...

 

نگاری دلفریب و نازنینی

نشاط انگیز و خوب و دلنشینی

بهار تازه در چشمان شهلات

به رخسار چو ماهت آفرین باد ...

          *******

خوش آن روزی که

با هم می نشستیم

به شوق زندگانی عهد بستیم

من و دل ناز چشمان قشنگت

سپاه غصه را در هم شکستیم...

         **********

نگارینا گل خورشید سرزد

دلم از شوق دیدار تو پر زد

شرار شعله چشمان جادوت

به جان نارفیقان نیشتر زد ...

    *************

 

 

 

گُل و گلایه ...

 

پاداش دستهایم

زخم های سرد و کبودند

دیدی که دیدگانم

عمری اسیر پنجره بودند

رفتی و بی تو حنجره ها نیز

شعری ز اشک و گریه سرودند

آن عشق های پاک و دل انگیز

را ابرهای تیره ربودند

از ماه و آسمان هم گله مندم

عمری پی فراز و فرودند

هیهات گریه های جدایی

پایان این مجادله بودند...

منحنی ذهن

 

ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم ...

علیرغم  اینکه سرنوشت همه ما در ید خواست و اراده ذات لایزال الهی است که فقط  و فقط خودش میدونه آخر و

 عاقبت ما بنده های خطاکارش کجا  و چگونه ختم میشه. اما در هر حال برماست که با توکل و توسل به مواهب و

 برکات حضرت احدیت قاعده و قانون  بازی رو به جّد و جهد رعایت نمائیم. عزیزان لحظات زندگی بسرعت برق و باد

 درگذرند و آنچه از ما بر جای میماند صرفا ماحصل  افکار و اعمال نیک و بد و خیر و شّر ی است که در فرهنگ عامیانه

به خوبی و بدی تعبیر میشه و  به کرّات شنیده ایم که جز خوب و بدی چیزی باقی نمیمونه ....باری غلیان احساسات

 در ضمیر وجودی انسان نمودی عینی و ملموس دارد و مهر و محبت چنانچه واقعی و برخاسته از دل و جان باشد حد و

مرز و مکان و زمان و غریب و آشنا و کوچک و بزرگ و سد و مانع نمی شناسد و چون شرار شعله آتش در نیستان و  امواج

وحشی و خروشان آب در دشت  بهر طریق راه خود را باز خواهد کرد.گنج والا و گرانبهای زمان  از آن چنان ارزش و اهمیتی

 برخوردارست که لاجرم ایجاب می نماید برای پیشگیری از اطاله و اتلاف آن با اسباب و ابزار خاص  مبارزه نمائیم  و در مقابل

 آرامش و آسودگی خیال حاصل نموده و طرحی نو دراندازیم و با  استعانت از نیروی توّکل و تعّقل و تدبیر بر  لشکر غم و اندوه

 فائق آئیم و مدینه فاضله مجازی را با انرژی مثبت  ذهن همسان سازی و تکامل  بخشیده و در عالم واقع ترسیم و ترویج و

تحکیم نمائیم کهبدون ذرإه ای تردید و تشکیک اصولا  این مهم اساسی ترین و اصلی ترین رسالت تاریخی انسان است...

نکته ها ...

 

همچنانکه مشغول تورق ویژه نامه داستان همشهری  شماره اول دوره

 جدید اردیبهشت ماه سال ۱۳۹۰ بودم و محتوای مطالب و موضوعات

مندرجه را وارسی می نمودم مطلب زیر از سرکار خانم کوثر شیخی

حسابی به دلم نشست  . لذا جهت مزید استحضار شما عزیزان همراه

که از این همه شور و شیدایی مستور در بیان شیوای ایشان محروم نماند

عینا ایفاد میگرد. امید که مقبول افتد.

چوب لباسی:

عزیزم سالها پیش توی آن مهمانی حواسم به چوب لباسی روی دیوار نبود

 تا اینکه اومدی و پالتویت را آویزان کردی رویش. من هم مانتویم را آویختم

کنارش. شانه هایشان  چسپیده بود بهم .امروز که در را باز کردی و گفتی

 زود بر می گردی، دیدم که نخی ظریف از لباس آبی ام چسپیده به شلوار

مشکی ات.چیزی نمی گویم و تعمدا می گذارم خداحافظی کنی و بروی

بیرون .اینکه بعد رفتنت چه شور و التهابی در دلم افتاد بماند.............                                                                                                                    

گلبانگ سربلندی ...

 

خورشید زخمی از تبر استعاره هاست

شب داغدار رجعت سرخ ستاره هاست

 دلتنگ در حریم حضورت عبور کــــــــــرد

تنها نشان شب شکنان سوگواره هاست

مرعوب نام و هیبت و رســـم قبیله اند

آتش به جان خصم زبون از شراره هاست

مائیم و تنگنای دل و حسرتی غریب

گلبانگ نغز صبح ظفر بر مناره هاست

گسترده دوست نقش فریبای عاشقی

مجنون هنوز ملتهب ِ درک اشاره هاست ...

چتر بهانه ای برای  نوشتن...

 

تلاقی نگاهم با چتر آویزون به چوب لباسی باد و بارون  و زمستون

 رو بیادم میاره .....بادی که همزمان با بارش باران وزیدن آغاز میکند

 و به این بهانه که محتمل میله های چتر را وارو ساخته و می شکند

  لذت اصابت قطرات باران و خیسی تن و لباس را بر خود هموار نموده

 و در اوج جوانی و اقتدار بی توجه به مذمت دیگران کارایی چتر  در حد

 عصایی  خوش دست تنّزل می یافت.. در مناطق جنوب بواسطه تابش

مستقیم آفتاب حتی در فصل تابستان نیز چتر و چادر برای کسانی که

بنوعی در فضای باز غیر مسقّف اوقات میگذرانند عزیز و محترمند حتی

اگر برای لحظات محدودی باشد. برای نمونه تماشاگران  مشتاق مسابقات

غیر سالنی مثل فوتبال ،ورزشهای ساحلی ، سوارکاری و امثالهم را شامل

میشود اما من برای اینکه تابستون از فیض نوستالوژی دل انگیز زمستون

محروم نمانم با شروع بهار چترم را می آویزم و بر ضرورت داشتن سرپناهی

 پُرتابل در فصول دیگر وقعی نمی نهم و از تابش آفتاب سوزان جنوب بر پیکر

گندمگونم با کمال میل استقبال میکنم . قبلن عرض کردم بنده حتی در

سنین نوجوانی  هنگام بارش باران سیل آسا که در جنوب به دم اسبی

معروف است به هزار و یک بهانه منجمله باد و صدمات و لطمات ناشی از

 آن بی توجه به غرولند والدین مکّرم خیسی و سرما و لرز  را بجان خریده

و چترم را می بستم  چه رسد به گرما و تابستانش ....

 

 

عصر دلتنگی ...

 

درمانده ام چگونه بمانم بدون یـــــار

دل خسته و غریب بگریم به حال زار

من هیچ در بساط ندارم به غیر اشک

کآنرا چو ابر تیره ببارم ز هجر یار

دیریست شور و شوق و نشاطم نمانده است

تا کی شود که خاطره گردم بدون یار

حیران ز ازدحام غم و درد و ناله ام

پیوسته در هراس جنونم بدون یار

بر لحظه های روشن فردا امید نیست

تاریک مانده صحن باغ خیالم بدون یار ....

 

معلم و کارگر

 

هردو قشر شریف حقی به غایت بزرگ بر دوش جامعه دارند.معلمان در قالب

ایثاری سترگ به فرد فرد جامعه خواندن و نوشتن و در کل سواد می آموزند

 و کارگران در گردش چرخ سنگین صنعت با کمترین چشمداشت از جان مایه

 میگذارند و هر دو با حداقل درآمد با محدودیت های زیادی مواجه اند اما با این

وجود با عشق و علاقه ای غیر قابل وصف به جامعه و میهن عزیز خود خدمت

می نمایند. بر ماست که زحمات و مساعی ایشان را ارج نهاده و در راه بهبود

اوضاع و احوال ایشان از هر چه در توان داریم دریغ نورزیم .بی شک حتی تقدیم

یک شاخه گل سرخ  خستگی را از تن و جان نستوه این عزیزان بدر خواهد برد.

امید که روز و روزگار همه همنوعان خاصه هموطنان و خاصه تر معلمان مهربان

 و عزیز که متولی خدّوم عرصه فرهنگ و منادی خط مقدم جبهه تعلیم و تربیت

فرزندان این مرز و بوم اهورایی هستند و  همچنین کارگران شریف و زحمتکش

 که یگانه قشر مولّد و سازنده جامعه هستند که با تلاش و ایثار خویش کشور

عزیزمان ایران را بسوی خودکفایی و سربلندی رهنمون میسازند همیشه خوش

و خوب و خرّم باشد.

                                                                      آمین یا رب العالمین.

هر دو جانسوزند اما این کجا و آن کجا ...!!!؟؟

 

دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم  ... نقشی بیاد خط تو بر آب میزدم

نقشی بیاد خط تو تا وقت صبحدم ... بر کارگاه دیده بی تاب می زدم.....*

تا اینجاشو که  از حضرت حافظ علیه الرحمه وام گرفتم و الباقی راجع به

نوع نگاه و نحوه نگرش شاعران و یا بهتر عرض کنم شاعر مسلکان این

روزگار به معشوق زمینی است.با توجه به اینکه  این حقیقت محض قابلیت

انکار ندارد خوشبختانه اثبات ادعایم  نیز محتاج هیچ سند و مدرکی نیست...

محتمل دوستان کم حوصله می پرسند کدام ادعا...؟ ذیلن عرض میکنم:

 شاعران نامدار متقدم نظیر مولانا و نظامی و حافظ و سعدی و رودکی و

امثالهم همگی در اشعار و سروده های خود جلوه ای از ذات و مظهری از

جمال و جلال  حضرت حق را در مقام می و معشوق و عشق و دلدادگی مد

 نظر داشته اند. در حالیکه اگر نگویم همگی اما بی تردید بیتر قریب به اتفاق

شاعران روزگار ما ( معاصرین ) می و معشوق زمینی را دستمایه اعتبار و

ستایش اشعار خود قرار داده و اگر نگویم معنویت و عرفان نزد ایشان از هیچ

جایگاهی برخوردار نبوده و نمی باشد حداقل از کمترین ارزش برخوردار

است ... این تفاوت مهم که  ابتدا در گستره اندیشه و نگرش شاعر نمود

 می یابدو سپس مرقوم می گردد  کمابیش همه قالب هایی شعری را

 در بر گرفته و شامل میگردد. فلذا بر خلاف تصور بعضی ها صرفا خاص غزل

 و قصیده و  رباعی و ترانه و شعر نو یا سپید و کلاسیک و غیره نیست.

ضمنن نقش و دامنه تأثیر موضوعات و موجودات لطیف و خشن یا همان

مونث و مذکر صرفنظر از مفاهیم عالمانه و عامیانه در غالب اشعار و

سروده ها ی شاعران قدیم مستتر است لکن امروزه اقتضای جبر حاکم

بر عشق ورزیهای دروغین و تظاهر به دوست داشتن های گناه آلود ایجاب

  می کند در القای ویژگی آثار برتر و توفیق بیشتر ، عریانی و بی مبالاتی

حتی در بیان کلام و انتخاب واژه ها ترویج گردد تا ذهن و روح مخاطب را از

نگرش معنوی و تعمق و تدّبر الهام بخش به حقیقت اشعار و سروده ها دور

 ساخته و بیشتر به مفاهیم ظاهری و پیش پا افتاده سوق دهند و  خائنانه

رسم عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی را به منکرات مبتذلی تنّزل دهند

 که  مع الاسف عواقب سوء و مخّرب آن، امروزه حتی جوامع متعصب دارای

 عرق مذهبی شدید با فرهنگ غنی دینی و اسلامی را  دامنگیر شده و

حتی شهرهای کوچک و محدود  را با بسیاری پدیده های شوم و ناهنجاریهای

 گوناگون اجتماعی نظیر بی حجابی و بدحجابی و بی عفتی و ناسازگاری های

 شخصیتی و مشکلات و معضلات خانمانسوز اخلاقی مواجه ساخته است...

 

 

التماس دعا

 

بدون مقدمه عارضم که احدی از دوستان نازنین دنیای مجازی طی کامنتی

 از این بنده کمترین درخواست عاجل نموده واسه سلامتی یکی از بستگان

نزدیکش دعا نمایم. لذا با عنایت به اینکه از سویی به استجابت دعای خودم

 که نزد خدا بنده بی ارج و قُرب گنهکاری هستم امید چندانی ندارم و از سوی

دیگر اعتقاد راسخ دارم دست خدا  با جماعت است از عموم  شما دوستان

 پاکدل دنیای حقیقت و مجاز استدعا دارم  دست نیاز بسوی قادر متعال بلند

 نموده و با اصرار و التماس بدرگاه اقدس الهی برای صحت و سلامتی هر چه

سریعتر عموی مهربان دوست عزیزمان دعا کنید .اصالتن از طرف خودم و نیابتن

 از طرف دوست موصوف از مساعی و ادعیه خدا پسندانه همگی شما عزیزان

دل که انشاء اله مفید فایده خواهد بود کمال تشکر و قدردانی بعمل می آورم.

اشک حسرت ...

 

آ

ز

ر

د

ه

د

ل

و

خ

س

ت

ه

و

ب

ی

ح

و

ص

ل

ه

ا

م

م

ن

ا

ی

و

ا

ی

د

ل

م

و

ا

ی

د

ل

م

و

ا

ی

د

ل

م

ن

.

.

.

.

.

.

.

  .............

زندگی را بخاطر خاطره هایش دوست دارم ....

 

مدتی است با خود کلنجار میروم که نخستین خاطره هایم را بیاد آورده

و بازنویسی کنم بطور مکرر و متوالی گذشته های دوری را که  همچون

خوابی سایه وار در ذهنم جاخوش کرده را زیر و رو میکنم  تا تقدم و تأخرش

 را دریابم  و دُریابم اما آرشیو ذهنم یاری نمی کند و و خاطرم به موضوع  و

مطلب خاصی قد نمی دهد. منظور نظرم این نیست که چیزی یادم نمی یاد

  بلکه مراد و مقصودم این است که  نمی توانم بازه زمانی خاطراتی که به

ذهنم خطور میکنند را دقیقن و  یا حتی حدودن معّین و مشخص کنم  که در

 چند سالگی ام حادث شده و ترتیب حدوث و وقوع شان بر چه اساسی

است و هرگاه که دقیق میشوم و به ذهنم فشار میارم  که روی موضوعی

 خاص تمرکز کنم  و جزئیاتش رو بیاد بیارم بطور ناخود آگاه موضوع دیگری به

 ذهنم خطور می کنه که احساس میکنم مقدم برقبلی است و لذا در فرایند

یادآوری و بازآفرینی ضمیرم اخلال ایجاد میشود و درمی مانم کدامیک را در

اولویت قرار دهم.از طرفی با خود فکر میکنم قبل از هر چیز یافته های ذهنم

 را در دفتری یادداشت نمایم و سپس جدولی ترسیم و با رجوع و انطباق با

با داده ها عجالتن ترتیب تقریبی و فرضی آنها را  حسب فرض و گمان هم که

شده معلوم و مشخص سازم تا در فرصت مقتضی که وقت و حوصله بهتری

دست میدهد با دقت نظر بیشتری مجهولات ذهنم را معلوم و معلومات را

به ترتیب احصاء و مقّوم نمایم تا حداقل مشاّطه محل از تردید خارج و به

نیکی دریابد و به عینه باور دارد که طرف کلاه کج نهادن و با تحکّم و تکّبر

  بر تخت روان سلطانی و صندلی گردان سلمانی نشستن حق مسلّم

 ماست که روزگاری پیش نیز مثل همین حالا در دیار خود سری داشته ایم

 و سامانی فلذا هیچگاه به خود جرأت و جسارت ندهد که سر بی کلاه و

موی بی پناهمان را  احیانن سرسری بتراشد...

 

 

در خودم راه میروم همه شب....

 

سپیده سر زد و شوکت غزل گل کرد

به انتظار ظهورت زمان تعلل کرد

بنای مهر و محبت ز عشق بر پا شد

سحر به دیده  رویا ز شوق فردا شد

زبان سوسن و سنبل  کشید در دامن

 غریب محفل افلاکیان تویی یا من ...؟؟

نسیم صبح دل انگیز می برد از هوش

به کوی میکده یاران نشسته دوشادوش

چه بی بهانه فراموش کرده ای نامم

حلاوت سخنت مانده سبز بر کامم

زداغ عشق تو جان بی قرار وامانده

 به شام ظلمت هجران دلم رها مانده

هستی ام وعده دیدار به آفاق کشاند

روح نیلوفریم در دل مــــــــرداب بماند ...

 

 

 

 

 

 

ترانه های دشتستانی و آئین ها ...

 

سالهای نوجوانی یه کتاب جیبی داشتم که روی جلدش نوشته بود ترانه های دشتستانی

اما خب جنوبی ها اون کتاب رو به اسم و عنوان فایز می شناسن.حالا اینکه فایز دشتستانی

 بوده یا تنگستانی یا دشتی و .... موضوع عرض بنده نیست.در بندر بوشهر بیشتر فایز خوانی

رو شروه خوانی محسوب و منظور می نمایند که صحیح و غلط و صحت و سقمش در تخصص

من نیست. خلاصه این کتاب جیبی تو اون دوره که در اوج غرور و مست حضور بودیم مونس

 و همراه همیشگی ام بود و ته صدایی هم از اباء و اجدادی بهم ارث رسیده بود که هنوزم

گهگاهی که دلم می گیره ناخودآگاه میزنم زیر آواز و اگه تنها باشم و کسی نباشه که شرم

حضور مانعم بشه یه دل سیر هم  بیاد دوره خوشی که تا بخود جنبیدیم  بسرعت برق و باد

گذشت گریه میکنم. اشعار زیبای اون کتاب همه رو حفظ بودم و کمتر دو بیتی بود که منسوب

به فایز و کوهی و مفتون و .... باشد و نخونده و حفظش نکرده باشم. هنوز که هنوزه بیشتر

اون اشعار رو شکسته بسته بیاد دارم و بعضی هاشون رو که بیشتر خوشم میومده رو بهتر

 و روانتر از اون موقع حتی می خونم که برای مثال ۲ تاشون رو  بعنوان برگ سبز تحفه درویش

خدمت شما دوستان گل با صفایم تقدیم میدارم باشد که قبول خاطر شریفتان قرار گیرد :

۱ـ سیه چشمی که گندم پاک می کرد

مرا می دید گریبون چاک می کرد 

عرق از پشت چشماش برمه برمه

خود* دستمال دلبر پاک میکرد  *خود = بوسیله / توسط .

 

۲ـ ز هجر دوست در فریادم امشب

 دل اندر کوره حدادم امشب

به سرو ناز مفتون باد شبگیر

بگو در دیّــــــــــر آبادم امشب

* توضیح اینکه فایز یا همان شروه  خوانی لزوماً با تحریرهای بلند و کوتاه  ممتد و منقطع :

های دل / وای دل / جانم وای / ای دوست / کو دوست / داد و بیداد و تک مصرع هایی نظیر :

 تو هر چند بیوفایی یادت ایدوست یا همیشه بیوفایی رسمتونه یا همین طوری که میسوزم

بسوزی  و نظایر آن ادا میشود که اصطلاحا نمک و چاشنی شروه است و افرادی خاص برای ادای

 واژه ها و کلمات سوزناکی که با هی و های کشیدن توام است در مجلس حضور دارند که در

 گویش محلی ( همّه کش ) خوانده میشوند که در واقع گرمی بخش مجلس و محفل شروه خوانی

هستند ضمن اینکه گاهی خود خواننده نیز در اوج شور و حرارت شروه خواندن بیان می نماید.

عالم معنی ...

 

نقاش پیرمردی سپید موی با کت و شلواری یکدست سفید بود که در نمایشگاه عکس و

 خاطره ها بیشتر از آثارش توجه حضار را بخود جلب کرده بود .تیپ خاصش آدم را یاد پیران

 فرزانه داستان های اسطوره ای می انداخت که  گویی چشمه آب حیات را یافته و زندگانی

 جاوید دارند.در واقع تجسم عینی معنویت و معرفت بود و  از تاثیر شگرف نفس گرم و پند و

 اندرز نیک و کلام شیرینش بود که جمعیت حاضر احاطه اش کرده و هر کس راه و چاره رهایی

 از ورطه ای را که حسب مورد خود یا نزدیکانش به آن دچار بودند در تجربه و تدبیر  و صفای

باطن وی می جست .اینکه نمایشگاه نقاشی چه ارتباطی به مشاوره اجتماعی و درس اخلاق

داشت بر من معلوم نیست اما اینکه در برهوت تنهایی و دمسردی پرواز پرندگان بر فراز آسمان و

دار و درخت و ابر و باران و دریاو دشت را در قالب تصویر آیتی از رهایی روح و آرامش خاطر و نجات

از رنج و عذاب عالم معنا و آدم تنها تعبیر و تفسیر گردد حدیث لذت وافر و امنیت خاطری است

که ماحصل نقش و نگارهای پیرمرد خوش سیرت  به آرامی خیال بر ذهن  و روان  آدمی

 می نشست و حریر  روح سرکش  انسان را جانی تازه می بخشید .اینکه بطور کاملن اتفاقی

گذرم به این نمایشگاه زیبا و نقاش خیال انگیز افتاد را بفال نیک گرفته و خداوند سبحان را هزار

 هزار مرتبه شاکر و سپاسگزارم...  

جلوه گاه حضور

 

سحرخواب خوشی ایدوست دیدم

گل روی تـــــــــرا از شــاخه چیدم

ز حُسنت لاله زاران سبز و پُرگل

پریشان کرده بودی زلف سُنبل

چه زیبا بود مـــــــولود حضورت

چه رعنا بود سرو پُر غـــــرورت

به لبخندی غم از دل دور کردی

حریم عشق را پُر شور کـــردی

سخن آغاز کردم  جسته بودی

نظر بر دیدگـــــــــانم بسته بودی

ز هجرت گوهر اشکم روان شد

به سودایت کران تا بیکران  شد

طلوع صبح با شــــــادی در آمیــخت

 تب مستی به جان خسته ام ریخت ...

 

 

 

 مغناطیس ذهن ...

 

اینکه از ارگانیزم مغز و گستره ذهن و پیکره خیال هر شخصی بسته به فکر و اندیشه ای که در

سر می پروراند میدان مغناطیسی مثبت یا منفی ساطع میشود فرضیه ای اثبات شده است

 که  علماء ،دانشمندان و محققین علم روانشناسی به جزئیات آن واقفند و در صحت آن کمترین

 تردیدی نیست. کما اینکه هر کدام از ما در روابط متداولی که بطور روزمره با افراد مختلف داریم

 با کمی دقت متوجه تاثیرات ناشی ازآن می شویم. برای من یکی که به کرات اتفاق می افتد

و حال و هوایم متعاقب نشست و برخاست با افراد مختلف کاملا متفاوت است. مراوده با شخصی

واحد در زمانهای مختلف تأثیر یکسانی ندارد و مهمترین دلیلی که موجب مثبت یا منفی شدن

 میدان مغناطیسی مذکور میگردد از افکار و اندیشه خیر یا شر و روحیه مخاطب یا مخاطبین نشأت

می گیرد و هیچ استثنائی در این تاثیر و تعامل نیست و همه انسانها حسب تفکراتی که با

آن درگیرند روی یکدیگر تاثیر میگذارند . متاسفانه علیرغم پرهیز و اکراهی که از اختلاط با این قبیل

 آدمها دارم گاهی وقت ها به سبب کار یا ارتباط خانوادگی و نسبت فامیلی و غیره  ضرورتن به

  مراوده و همنشینی و تحمل بعضی از آنها  که بر اساس تجربه از نگرش منفی و دیدگاه ناصواب

و ضمیر بیمارشان آگاه هستم  بر خلاف میلم ناچار میشوم و حتی برای کوتاه مدت هم که باشد

تا زمان مراجعت  فرا برسد آنقدر معذبم که انگار سوزن به تنم فرو میکنند یا روی آتش نشسته ام

 و تا ساعتها بعدش تا آن صحنه و میزانسن  از یادم نرفته همینطور حالم گرفته و کسل و اندوهگین

 و دل چرکینم .یکی از اون مواقع همین امروز غروب بود  که به هر ترفندی بود فوری خداحافظی نموده

و به خانه برگشتم  و الان دارم شرح این حدیث دل آزار را می نویسم بلکه نوشتن سبب شود کمی

 تا قسمتی از فشار عصبی و سردرد حضور در آن فضای لعنتی راحت شوم ...این جور مواقع اگر این

کارها بعنوان کمک های اولیه افاقه نکرد بایستی چراغها را خاموش و فضا را تاریک کنم و هیچ صدایی

به گوشم نرسد و بتوانم چرت کوتاهی بزنم تا آرام شوم یا اینکه دوش آب سرد بگیرم که بیشتر مواقع

امکانپذیر نیست و بایستی درد را تحمل کنم .حالا درد جسم  بهر طریق فراموش میشود  اما درد روح

 و روانم تا ابد باقی است. خب با کسب اجازه از محضرتان فعلا مرخص میشوم بلکه برای سردردی که

 دم و  دقیقه  بی مهابا شدت می گیرد راه علاجی بیابم . انشاء اله توفیقی دست دهد ۲ باره با کمال

 میل و نهایت شوق و اشتیاق خدمت میرسم... از همگی دریا دلان التماس دعای عاجل دارم.