به چه می اندیشم ...؟

 

شب را دوست دارم نه اینکه از روز بدم بیاد و بیزار باشم ، نه ولی خب برسم عادت مألوف با

حال و هوای شبانگاهان که متضمن سکوت و آرامش است بیشتر مأنوس و دمخورم ...

شبانگاهان

چشمان هراسناک جغدان

عمق تیرگی ها را می کاود

 و کلاغهای پیر

در کوچه های برفی شهر

رویای فتح مترسک ها را

جار می زنند

و من 

در هوای لذت پرواز

به آرزوی بر باد رفته ی

پرندگان  مرده می اندیشم ...

 

 

بازآ و بر چشمم نشین ...

 

باز دلم قصد خطر دارد

مرغک دل عزم سفر دارد

دلبر جانانه خبر دارد

سوز نی و شروه اثر دارد

 ولوله و شور و شرر دارد

حال مناجات سحر دارد

بر می و میخانه نظر دارد

غصه و غم زیر و زبر دارد

 بین دل و دوست حذر دارد

تاج گل عشق بسر دارد

دست تماشا به کمر دارد

الغرض از رحمت للعالمین

محضر آن دلبر ناز آفرین

فیض بهار است و ثمر دارد

طعم خوش شیر و شکر دارد ...

-----------------------------------------------

 هرکجا هست خدایا بسلامت دارش* ...

 

 

 فال مبارک

 

خسته از لحظه های تنهایی

وعده کردی که زود می آیی

 از فراسوی جلوه ی مهتاب

 در جوار ستــــاره پیــــدایی

                                           بهمن ۹۱ / بندر بوشهر

 

در خیال دوست

 

با طلوع صبح

می تراود از سپیده

 یاد دوست

 سبزه و بنفشه

نذر اوست

در کویر سینه ام

تا همیشه خاطرش نکوست ...

 

زخم دلم ساعت است ...

 

تغزل چشمان کالت

آینه گردان باغ و

جلوه ساز بهارست و

  سنبل زلف سیاهت

سلسله جنبان مهربانی ها

جان سودا زده مفتون خم ابرویت

مرغ دل در کویت

بی تو ای جان جهان

دیده ی یک لحظه نخفت

هیچکس قصه نگفت

جانم از دست برفت

شیشه عمر شکست ...

 

 بندرگاه ...

 

 آئینه و آفتاب

دریا و ساحل

نخل و خرما

شرجی و گرما

ماه و مروارید

میگو و ماهی

صدف و گسّار

صید و صیاد

جهاز و ناخدا

جاشو و لنگر

خور و گرگور

آیات موهبت رب و

 مایه ی خیر و برکت بندر و 

  موجد امید بندری اند...

 

 

 شوق انتظار ...

 

به میمنت بهار

قد می کشد نهال تمنا

و کوچه باغ عشق

از شمیم دلکش وصل

سرشار می شود

پروانه وار

دلتنگ یار

از شوق انتظار

لبریز می شویم ...

خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی ....

 

واژه ها هنوز

در قفس ِ غم اسیرند

اما نسیم روح بخش صبحگاه

نوای دلنشین ِ شعر

و عطر ساز دوست را

از لابلای جنگل سبز خیال

ارمغان آورد

و قرار از کفم ربود ....

-------------------------------------------

پ.ن:

* نداری غیر از این عیبی که میدانی که زیبایی ...

عنوان پست که مصرع دوم آن در پیش نویس مندرج است اثر جاودان زنده یاد (( رهی معیری ))

شاعر بلند آوازه ایران زمین است.یادش گرامی ...

یک بغل شقایق

 

عشق  با یک بغل شقایق

پاورچین پاورچین آمد

 و در اعماق قلبم

جا خوش کرد

 دلم را شاد

و کوچه باغ تنهایی ام را

 آکنده از عطر گل و سنبل کرد

و من و دل

سرخوش از مقدم طلایی عشق

 و سرشار از خنکای آواز چکاوک ها

مست رخسار ماه

با نغمه نسیم

هم نوا شدیم ...

 

فجر انقلاب

                        

                                بسم الله الرحمن الرحیم

            جاءالحق و ذهق الباطل ان الباطل کان ذهوقا ...

ـــ  تیغ مردان خورشید در مُشت / کور سوی شب تیره را کشت *

با نهایت شادی و مسّرت ،فرا رسیدن ۳۴ مین دهه پرافتخار فجر

انقلاب اسلامی که براستی بهار آزادی و انفجار نور بود و موجب

فخر و مباهات هموطنان شریف است  را به محضر عموم ایرانیان

 دلیر و عزیز در جای جای کره خاکی مبارک باد ...

*بیت صدر پُست مطلع سروده ای زیبا و دلنشین با عنوان (( از تبار جنون )) اثر شاعر انقلابی و

 متعهد شادروان قیصر امین پور عزیز است. یادش گرامی .

سودای یار

 

 

در عاشقی

پروانه وار

 مغلوب دل

مفتون یار 

از هجر گل

دلتنگ و زار

منصور وار

در پای دار

خیل سوار

بی شهسوار

در جان و دل

 مهر نگار

مست از شمیم

نـــــو بهــــــــار .

                                         ۱۵ بهمن ماه ۹۱ / بندر بوشهر

چرا می نویسم ...؟

 

با استعانت از عنایات خفیه قادر متعال بر آنم که فرصت را غنیمت شمرده و از طریق این تریبون .... 

ـــ می خواستم بنویسم (( تریبون مفت)) که دیدم ای بابا کجاش مفته ...!!؟؟  و منصرف شدم ــــ

برای یک بار هم که شده بصورت مختصر و مفید سوال مکرر بعضی از دوستان و آشنایان را در حد

وسع و دانش اندکم پاسخ دهم که  اصولن (چرا می نویسم...)؟

اجمالن بنظر میرسد شمول چرایی مد نظر سائلین بیشتر انگیزه نوشتن را در بر می گیرد بنابراین

عارضم بحضور انور سرشت عزیزان جان که در وهله اول ایفای احسن وظایف خطیر انسان در کشف

مجهولات و افزایش معلومات و درک ماهیت وجودی و چیستی اشیاء و مفاهیم و شرح موضوعات و

 فتح باب رمز و رازها و تبادل آراء و نظرات و تعمیم حقایق و توصیف واقعیات و تبلور باورها و ترسیم

تعلقات و تفکرات و تصورات و تبیین صادقانه ی عواطف و احساسات و منویات قلبی و تمنیات درونی

وانعکاس اوضاع و احوالات و شرایط و حالات روحی و روانی و اظهار نظر و ابراز علاقه و ارادت و اعتلای

روحیه ی عشق ورزی و ترویج نیکی و احیای جویبار یخ زده  کوچه باغ محبت و تجلّی آئین مهروزی

 و تحکیم دوستی ها و بسط روابط عاطفی و  اخلاقی است که از جانب آفریدگار یکتا به انسان در

مقام شامخ اشرف مخلوقات محول گردیده  است.

ضرورتن خاطر نشان میسازد بر خلاف نظر پاره ای از منتقدین بنده هرگز کهنه گرا نبوده و نیستم و

 این وصله نچسپ را شدیدن تکذیب می کنم... البته نظر هر کس برای خودش و  ایضن بنده محترم

 است.... در وجودم تمایل غریبی به معقولیت و مقبولیت و  همچنین ممنون بودن از خلق  الله مستور

است که از بیان علل و عوامل محرکش عاجزم.شخصن هیچ خوش ندارم به چرایی راز گونه ای که در

پس زمینه عواطف انسانی وجود دارد پی ببرم و فضولی و کنکاش و کنجکاوی در حیطه زندگی خصوصی

 و شخصی دیگران را بی نزاکتی و بی ادبی میدانم.بهر حال درک عمیقترین رازمایه زندگی افراد در توان

و ظرفیت هر کس و ناکسی نیست و هیچ ضرورتی به انواع و اقسام  ترفندها و لطایف الحیل  عام و

خاصی که بعضی ها  دانسته یا نادانسته برای اکتشاف معدن راز رفقاء  بکار می بندند  وجود ندارد.

خب دیگه راستش هیچ علاقه ای به درج این مقوله نبود لکن اصرار دوستان شفیق موجب تکّدر خاطر

بنده و  خستگی شما شد که به بزرگواری خودتان بر من خواهید بخشید.

واقعن حیف است اوقات ذیقیمت اندیشمند خلاّق و اذهان منّور متفکراّن مبتکر و عالمان صاحب نظر

و فرزانگان فرهیخته مخاطب و مراجع این وبلاگ ، صرف این قبیل اوهام و اباطیل و ــ بلا نسبت خوبان

اراجیف ــ سخیف و بی حاصل گردد اما چه میشود کرد ...؟ باری از قدیم و ندیم مسلّم گردیده  که :

                  نرود میخ آهنین در سنگ ...

 

در ظلمت زاغه غم ...

 

در این هوای ابری سرد

جولان درد روی درد

دارا و مستمند

دلخسته لاغر و زرد

بحران عاطفه

اندوه ریزش برگ

بنشسته در کمین

شبح سیاه مرگ

با خصم نانجیب

پیوسته در نبرد

درد غم و فراق

عمرم تباه کرد ...

 

 

                                                               

آن یار کزو خانه ما جای پری بود ...

 

در حلقه ی مه رویان

دلداده ی شیدایی

در محفل درویشان

انفاس مسیحایی

لیلای خیال انگیز

شهزاده ی رویایی

در سینه دریاها

آیات شکیبایی

در منزلت مهتاب

اسرار فریبایی

در باور فرداها

 گلواژه ی دانایی

در خلوت و خاموشی

انوار هویدایی

در شور و شر مستی

  توصیف تمنّایی

 در بارگه هستی

  آئیـــنه فـــردایی ...

پ.ن :

(( سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود ... ))

 

روزگار غریبی است نازنین ...

 

هر چه می خواهم شیوع دمسردی و کم محبتی را که با روح والای آدمی بعنوان اشرف مخلوقات و

تعالیم و فرامین دین مبین اسلام و فرهنگ و آئین مترقی ایران زمین و سیره و روش هموطنان مهرورز

 در اقصی نقاط گیتی در تعارض آشکارست ناشی از توهم و بدبینی و سیاه نگری شخصی خودم

فرض نمایم  باز می بینم که بازار محبت کسادتر از آنی است که بشود پائین بودن کرکره های دکّان

عاطفه را به این سهولت پنهان و کتمان کرد و اوضاع کیش مهر خیلی خرابتر از این حرفهاست ...

واقعن که بد عهدی است ... !!! آدم ها بمرور حتی با نزدیکترین نزدیکان خویش  که مطابق دستورات

 دینی شرعن مقید به حفظ رابطه فامیلی و صله ارحام می باشند هم به نوعی غریب و بیگانه بنظر

می آیند و همه چیز و همه کس رنگ تعلّق و تعارف و تملّق و تقلّب بخود گرفته است.

دیگر لبی جز از روی ریا و تزویر و به قصد فریفتن خلق الله به خنده وا نمیشود و دریغا که در جهت تامین

منافع و مصالح مادی خود و کسب مطامع دو روزه دنیای دون دوست و دشمن نمی شناسند و همه چیز

 و همه کس را نادیده گرفته و فرشتگان معصوم مبشر و موکل فضائل معنوی بشر از قبیل عشق و صفا

و دوستی و مهر و محبت و ادب و صمیمیت و صداقت و اتحاد و یکدلی و برادری و برابری و ..... که موجب

 نیل به کمال انسانیت است را در مسلخ کبر و منیّت و خودخواهی قربانی میسازند ....

دریغا که به شهادت مسلّم عموم حکما و عقلاء و ادباء برای درد بی مهری و رنج بی عشقی ـــ وقتی

 که فراگیر شود ــ  هیچ درمانی متصور و ممکن نیست، همچنانکه  درد بی دردی  را علاجی جز آتش

توفنده و سوزان نیست....

((مرد را دردی اگر باشد خوش است /

 درد بی دردی علاجش آتش است ...))

بعد نوشت:

(( دردم نهفته به ز طبیبان مدعی /باشد که از خزانه غیبم دوا کنند ...))

 

سازهای ناساز

 

زمهریر زمستان

درکلبه ی محقر خویش

سوگوار مهر و 

داغدار محبتّم

دریغا که آفتاب امید

حتی در واپسین غروب حیات

عاری از سخاوت و مهر

 بر این خاک پاک

طلوع نماید

باری، کابوس شب از

ترس تاریکی نیست

 از هول حادثه

سازها ناسازند ...

 

 

 

 

دل بی غم در این دنیا نباشد ...

 

باید از کوه اندوه بگذرم

هر چند با غم

خو گرفته ام

آسمان کوتاه و

ابرهای خسیس

یک تکه برف و

مسافر خیس

و سوز سردی که می وزد

و پرنده ای که

از خوف صیاد

بی اراده گذارش این طرفا افتاده است 

سرنوشت ما نیز

تابع وهم و ظن و گمان است

راز باران را

کسی نمی داند

شعر یاران را

کسی نمی خواند

رمز عشق را

کسی چه میداند ...!!؟؟

سریال تساوی ها ...

 

امروز در معیت ابوی مکّرم و اخوان عزیز همت بلند داشته و در هوایی دلچسپ و مطبوع سیر

آفاق و انفس کردیم و کوه و کمر و دشت و دمن و باغ و بستان و چشمه و رودخانه و دریا را طول

روز درنوردیدیم و حدود ۲۰ دقیقه از دربی کسل کننده آبی پوشان محبوب و قرمز  پوشان مغضوب

گذشته بود که رسیدیم منزل پدری و با کلی تنقلات باضافه فلاکس دوقلوی چای و قهوه مخصوص

جلو تلویزیون لم دادیم که با دل استراحت پیروزی استقلال صدرنشین را جشن بگیریم که متاسفانه

تلاقی خستگی گشت و گذار امروز با سردی دربی بی روحی که شرحش رفت خوابمان کرد و دقایق

پایانی بازی بیدار شدم و متوجه شدم جزلحظات کسالت بار و انفجارات مکرر ترقه های خطرناک اتفاق

خاص  رخ نداده فلذا صحنه حساسی را از دست نداده بودم و بر خلاف انتظارم اطرافیان از اینکه بیهوده

بیدار نشسته و  مثل من از وقت بهره بهینه نبرده اند کور و پشیمان بودند. ناراحتی بنده بیشتر از این

بابت بود که تفریح و تفرج روز تعطیل خودمان را نصف و نیمه رها کرده و برای تماشای دربی مراجعت

نمودیم حال آنکه از مسابقه بین دو تیم آماتور محلی هم کم هیجان تر و سردتر بود و جز افسوسی

بزرگ عایدی دیگری نداشت.امیدوارم دوباره مثل چند سال قبل سناریوی تکرار تساوی در دستور کار

قرار نگیرد و بازی های آتی این دو باشگاه که به جرأت از جمله با سابقه ترین و پر طرفدارترین تیم های

تاریخ ساز جهان ،آسیا و ایران هستند گرم و پُر گل و سرشار از شادی و هیجان باشد و حداقل انتظارات

خیل تماشاگران و طرفدارن خود را برآورده سازند. این کمترین حق فوتبالدوستان قدرشناسی است که

با شوق و ذوقی وافر و با صرف هزینه های هنگفت بدون هیچ چشمداشتی از راههای دور و نزدیک در

 سرما و گرما ،انبوه مشکلات و موانع عدیده را تحمل نموده و برای تشویق تیم محبوبشان در سکوی

ورزشگاهها حاضر و صمیمانه ابراز احساسات می نمایند و برای افزایش روحیه و ارتقاء راندمان بازیکنان

 تیم دلخواهشان از هیچ تلاشی فروگذار نیستند. خب تا فرصتی دیگر که انشااله از حواشی پیروزی

شیرین استقلال همیشه قهرمان برایتان بنویسم .... بدرود...

 

 

گمگشته در خویش ...

 

دریای درد

بر خاک سرد

یک سینه آه

یک قطره اشک

گمگشته ام در خویش

پیوسته در تشویش

با خاطرات و شعر و درد و غصه مأنوسم

دارم امید از خالق یکتا

لیکن ز جور روزگار تلخ و

 کین خصم بد اندیش

غمگین و مأیوسم ...

 

 

دل خُرّم همایون ...

 

                                            اوست پایدار

مگر ز ساز همایون دلم شود خُرّم

                                   که خود نشانه ای ز دل خُرّم همایون است.

با نهایت تأسف و تأثر ، درگذشت جانکاه استاد بی بدیل هنر اصیل نوازندگی و آهنگساز و

موسیقیدان برجسته ی همشهری زنده یاد مهندس همایون خُرّم را  به محضر شریف عموم

هموطنان عزیز بویژه ساحل نشینان خوب و ادب دوست هم استانی که همواره هنر اصیل را

قدر شناخته و هنرمندان متعهد و فرزانه را ارج نهاده و گرامی میدارند تسلیت و تعزیت عرض نموده ،

برای آمرزش روح آن مرحوم که در راه پیشرفت و اعتلای هنر موسیقی اصیل ایران عاشقانه  همت

گماشته و منشاء خیر و برکت بسیار بوده اند ، علّو درجات و رحمت و مغفرت واسعه الهی  مسئلت

می نماید و برای باقی هنرمندان و هنر دوستان و همچنین جمیع مخاطبین و مراجعین ارجمند این

 وبلاگ را شادی و کامیابی و طول عمر با عزت آرزومندست.

هر که آید در جهان پر ز شور

                                  عاقیت می بایدش رفتن به گور ...

                                                                باقی بقایتان / قربه الی الله الفاتحه مع الصلوات ...

تکرار در تکرار در تکرار ...

 

در گردش مداوم ایام

  از دام مکر و فریب ِ

روزگار ِ غریب

دلگیر و خسته ام

گاهی همراه رهگذران

گاهی همدوش دربدران

خون می خورم ز سرزنش درد و غصه ها

از آتش نهفته

نماند شراره ها

سوزی حزین

ز رنج و غم و یأس

در صداست

مبهوت مانده ام به گلستان یاد دوست

دل کنده ام ز پرتو نور ستاره ها

از هر کران ز شوکت خیل سواره ها

دلواپس غریق غمی از شتاب رود

در اشتیاق

دولت صبح سپید فام 

دل خسته و ملول

آهسته می روم  ...