شب را دوست دارم نه اینکه از روز بدم بیاد و بیزار باشم ، نه ولی خب برسم عادت مألوف با

حال و هوای شبانگاهان که متضمن سکوت و آرامش است بیشتر مأنوس و دمخورم ...

شبانگاهان

چشمان هراسناک جغدان

عمق تیرگی ها را می کاود

 و کلاغهای پیر

در کوچه های برفی شهر

رویای فتح مترسک ها را

جار می زنند

و من 

در هوای لذت پرواز

به آرزوی بر باد رفته ی

پرندگان  مرده می اندیشم ...