به چه می اندیشم ...؟
شب را دوست دارم نه اینکه از روز بدم بیاد و بیزار باشم ، نه ولی خب برسم عادت مألوف با
حال و هوای شبانگاهان که متضمن سکوت و آرامش است بیشتر مأنوس و دمخورم ...
شبانگاهان
چشمان هراسناک جغدان
عمق تیرگی ها را می کاود
و کلاغهای پیر
در کوچه های برفی شهر
رویای فتح مترسک ها را
جار می زنند
و من
در هوای لذت پرواز
به آرزوی بر باد رفته ی
پرندگان مرده می اندیشم ...
+ نوشته شده در دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۱ ساعت 1:5 توسط حمید راهدار
|