در ظلمت زاغه غم ...
در این هوای ابری سرد
جولان درد روی درد
دارا و مستمند
دلخسته لاغر و زرد
بحران عاطفه
اندوه ریزش برگ
بنشسته در کمین
شبح سیاه مرگ
با خصم نانجیب
پیوسته در نبرد
درد غم و فراق
عمرم تباه کرد ...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۱ ساعت 1:55 توسط حمید راهدار
|