در گردش مداوم ایام

  از دام مکر و فریب ِ

روزگار ِ غریب

دلگیر و خسته ام

گاهی همراه رهگذران

گاهی همدوش دربدران

خون می خورم ز سرزنش درد و غصه ها

از آتش نهفته

نماند شراره ها

سوزی حزین

ز رنج و غم و یأس

در صداست

مبهوت مانده ام به گلستان یاد دوست

دل کنده ام ز پرتو نور ستاره ها

از هر کران ز شوکت خیل سواره ها

دلواپس غریق غمی از شتاب رود

در اشتیاق

دولت صبح سپید فام 

دل خسته و ملول

آهسته می روم  ...