تکرار در تکرار در تکرار ...
در گردش مداوم ایام
از دام مکر و فریب ِ
روزگار ِ غریب
دلگیر و خسته ام
گاهی همراه رهگذران
گاهی همدوش دربدران
خون می خورم ز سرزنش درد و غصه ها
از آتش نهفته
نماند شراره ها
سوزی حزین
ز رنج و غم و یأس
در صداست
مبهوت مانده ام به گلستان یاد دوست
دل کنده ام ز پرتو نور ستاره ها
از هر کران ز شوکت خیل سواره ها
دلواپس غریق غمی از شتاب رود
در اشتیاق
دولت صبح سپید فام
دل خسته و ملول
آهسته می روم ...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۱ ساعت 17:15 توسط حمید راهدار
|