زمهریر زمستان

درکلبه ی محقر خویش

سوگوار مهر و 

داغدار محبتّم

دریغا که آفتاب امید

حتی در واپسین غروب حیات

عاری از سخاوت و مهر

 بر این خاک پاک

طلوع نماید

باری، کابوس شب از

ترس تاریکی نیست

 از هول حادثه

سازها ناسازند ...