حرفی از آن هزاران ....
بنده حقیر نه چندان فقیر هرگاه تصمیماتی می گیرم که به وقتش عملی نمیشن اعتماد به
نفسم بشدت پائین میاد . لذا بخاطر پیشگیری از بروز این عارضه مخّرب سعی میکنم اولاً
بدون تمهیدات کافی تصمیمات صعب و سنگین به اصطلاح نشد نگیرم دوماً بهر طریق و
ترتیبی که شده سر موعد مقرر به تصمیمات متخذه جامه عمل بپوشم تا از برکت وظیفه
شناسی و احساس مسئولیتی که بروز میدهم اعتماد به نفسم ارتقاء یابد. الان که
مشغول نگارش این سطورم گارسون فنجون قهوه قدیمی عهد دقیانوس را که گویی
جهاز بی بی خدا بیامرزشه میذاره روی میز ... با پشت دستم گرمای محتوای فنجون رو
چک میکنم که مثل ظرفش سرد و مونده نباشه که خدا رو شکر نیست و دستم را میسوزاند.
کتب و نشریات و خرت و پرت های همراهمون که اتفاقن دوربین دیجیتالم جزوشونه موجب
میشه متصدی و خدمه ی کافه ما رو در هیبت ژورنالیست های ناف پایتخت دوره کنند و اول
به شوخی و بعدش جدی جدی تقاضای عکس و مصاحبه و چاپ در نشریه متبوعمون دارند
و قسم و آیه ما رو که یه چند تا یه لا قبای خونه بدوشیم رو به دیده تردید نگریسته و باورشان
نشود.سر آخر به اینکه انجام خواسته شما زیاد هم سخت نیست و شرایط و مراتبی دارد و اگر
خیلی راغب باشید در قالب رپرتاژ آگهی و گزارشات تصویری با اندکی هزینه توسط مطبوعات
محلی انجام میشود دست از سر کچلمون برداشتند و گرنه معلوم نبود تکلیفمون چی بود ...!!
الغرض با اینکه میدانم این مجال و مقال به تنهایی کفاف پاسخ سوالات و کنجکاویهایی از
قبیل کجا رفتیم ؟و کی رفتیم؟ و با چی ؟و با کی؟ رفتیم و چرا رفتیم؟ و چه کردیم ؟و چه دیدیم؟
چه شنیدیم؟ و چه خوردیم ؟و چه خریدیم؟ و چه کشیدم؟ و کجا خوابیدیم؟ و .... را نخواهد داد
و اساساً خیلی از آنچه بر ما رفته و میرود در قلم و وصف و وهم نمی گنجد امّا بقول یارو گفتنی:
آب دریا را اگر نتوان کشید
قدر رفع تشنگی باید چشید ...