چشمم اسیر پنجره ی انتظار یار ...
امشب کنار پنجره تنها نشسته ام
در خود شکسته ام
از باده ی غرور
طرفی نبسته ام
این دل به عزم دوست
مشغول جستجوست
از شوق روی او
گردیده کو به کو
از دیده سیل اشک
جاری است جو به جو
نالان و دل فگار
غمگین و بیقرار
دست دعا به درگه دادار عالمین
باران شوق را
در سینه زمین
بر تشنه کام محفل شیرین لبان ببار
با من بگو که
از که بپرسم نشان یار ...؟
سر میرسد بهار
زیباست لاله زار
در کوچه باغ سبز تو
خوش باد روزگار ...
+ نوشته شده در شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۰ ساعت 0:17 توسط حمید راهدار
|