شب مهتاب تب آلود غمی

عاشق روی لطیف صنمی

چشم بیمار گل شب چیده

جذبه ی عاشقی رب  دیده

دل دیوانه عذابش داده

سر و تن را به رکابش داده

بال در بال  کبوتر پر زد

نقد جان را نفس آخر زد

لاله گون از گُل سیمایش دشت

 شمس از شوق وصالش می گشت ....