آفتاب حسن ....
شب مهتاب تب آلود غمی
عاشق روی لطیف صنمی
چشم بیمار گل شب چیده
جذبه ی عاشقی رب دیده
دل دیوانه عذابش داده
سر و تن را به رکابش داده
بال در بال کبوتر پر زد
نقد جان را نفس آخر زد
لاله گون از گُل سیمایش دشت
شمس از شوق وصالش می گشت ....
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۰ ساعت 17:53 توسط حمید راهدار
|