رسیده بود بلایی ولی بخیر گذشت.
بنام یگانه حضرت حق .
امروز دم غروبی باتفاق دو تن از دوستان صمیمی از خیابان ساحلی می گذشتیم که امواج
خروشان دریا توجهمان را جلب نمود و بر آن شدیم دقایقی لب دِریا قدم بزنیم. ــ ما بوشهریا
دریا را به کسره دال تلفظ می نمائیم ـــ نوای اندوهناک نوحه خوانی مداحان در عزای سید و
سالار شهیدان حسین (علیه السلام ) از هر طرف به گوش میرسید.خوب که دقت کردیم
متوجه شدیم مرکز استقرار هیات عزاداری در چادرهای لب ساحل است. دوستان گفتند واسه
سهولت مراجعت و ایمنی و ضریب امنیت بیشتر مسیر را با ماشین برویم و ماشین را نزدیک
چادرها پارک کنیم.نمیدانم چرا بر خلاف همیشه به نظر دوستان اعتراض کردم و گفتم لطف
ساحل به پیاده روی است .تازه راهی هم نیست و از لحاظ ایمنی و امتیت هم خاطر جمع
باشید فاضله چندانی نداریم. بهر طریق دوستان هم بر خلاف همیشه بدون اعتراض و غرولند
و نق و نوق نظرم را پذیرفتند و عزم رفتن کردیم. فاصله امان با اولین چادر حدود ۷۰ متر بود.
هنوز ۲۰ قدم برنداشته بودیم که نقش زمین شدم ... چه دردسرتان بدهم در حاشیه پیاده
رو یک جاش خیلی آب جمع شده بود ناچار شدم از روی دیوار موج بند مشرف به دریای
خروشان خلیج همیشه فارس رد شوم که غروبی کف بدهان آورده و وحشی شده بود.
نگو یکی از بلوکها بعلت رطوبت زیاد بارندگی های اخیر پوک و فرسوده شده بود و بمحض
اینکه قدم برداشتم بلوک تو خالی زیرپایم شکست و یهو خالی شد و نزدیک بود بدریا سقوط
کنم ــ البته آب باشد من شناگر ماهری هستم ــ از سقوط در آب دریا با لباس در این سرمای
سوزان هراس داشتم بخصوص که بشدت سرمایی هستم.خلاصه دوستان دور و برم جمع
شدند و دستم بگرفتند و پا به پا بردند یکی گفت خدا را شکر نشکسته یکی گفت لعنت به
شانس که مفاصل و پیوندها از جا در نرفته اند و دیگری خوشخال که رگ به رگ نشده و
این حرفها ... قسمت قوزک پام به دیواره سیمانی برخورد نموده و خونریزی تقریبن شدیدی
داشت ولی جای نگرانی نبودو خودم همراهان را دلداری میدادم و به آرامش دعوت میکردم.
علی ایحال با همانحال با پای مجروح لنگ لنگان بسوی چادرها ادامه مسیر دادیم و از غرفه
های مختلف مربوط به عملیات والفجر ۸ و ماکت بندر نفتی فاو عراق و جاده ها و معابر و
خورها و نهرها و تصاویر واقعی گرفته شده از عملیاتها و دیدنی های جالب و جذاب دیگری
بازدید نموده و با اصرار دوستان برای پانسمان زخم و خونریزی پایم به درمانگاه شبانه روزی
مبعث رفتیم و باعث زحمت کادر درمانی خدوم و ساعی درمانگاه شدیم. جریان را که برایش
بیان کردم گفت با توجه به سنگینی وزنت خیلی شانس آورده ای که پایت نشکسته است
حتمن کار خوب و خدا پسندانه ای انجام داده ای که دعای خیر کسی یا کسانی بدرقه راهته ...
گفتم والله کار خوب که یادم نمیاد انجام داده باشم ولی در عوضش همیشه سعی کرده ام
هرگز به کسی بد نکنم و بد کسی را نخواهم و به حق و حقوق خود قانع باشم...الغرض
بعد از شستشوی زخم نسبتاً عمیق پایم با تنتور و بتادین که با سوزش شدید و کشنده ای
همراه بود و علیرغم مقاومتم اشکم را در آورد توصیه پرستاران به پانسمان ساده ای اکتفاء
نمودم . زیرا فرمودند بهتر است بیشتر در معرض هوای آزاد قرار داشته باشد تا زود خشک
شود و بهبود یابد انشاء اله... از طرفی بلای جان من خوردن زخم به پتو و تشک و جوراب
است . لهذا استدعا کردم عجالتن تا حدودی سفت و رفت پانسمان کنند هر وقت خانه
بودم و پانسمان زخم ضرورتی نداشت باز میکنم ...
تنهای تنها
نه یاری نه دیاری
ز بدبیاری
خبر نداری
دل افکندم به زاری
داد از شب چشم انتظاری
حدیث بیقراری ....