کمی تا قسمتی واقعی ...
عارضم بحضور انور اجل اشرف دوستان عزیز همدل و مخاطبین شریف همراه که طوطیان
شکّر شکن شیرین گفتار آورده اند :
یکی بود، یکی نبود.
غیر از خود خدا هیچکس این حوالی نبود .
یه آقا معلم بود که شاگردان زیادی داشت. در بین شاگردانش یه آقا پسر درسخون ناز نازی بود
و یه دختر خانوم تی تیش مامانی زبل و زرنگ خوش بر رو که با هفت قلم آرایش جلا و جلوه ای
بیشتری می یافت ...
الغرض آخر سال که شد آقا معلمه کمی تا قسمتی بد جنسی بخرج داد و هر دو تا شونو
رفوزه کرد ... اولیاء مدرسه و سایر معلمین و دانش آموزان همکلاسی ایشان از این اقدام
آقا معلم مات و متحیر مانده بودند و هر کدام به نوبه خود دنبال راه چاره بودند.
از طرفی خود آن دو دانش آموز ـــ دختر و پسر ــ تردیدی نداشتند که آقا معلم از روی غرض و
مرض به ایشان نمره نداده و از نوشتن پاسخ صحیح سوالات اطمینان کافی داشتند.
در آخرین ملاقات آقا پسر و دختر خانوم ناگهان دختره زد زیر گریه و گفت نمیشه دست
روی دست گذاشت باید دست به کاری زنیم که غصه سر آید...
پسره گفت: یعنی میگی چیکار کنیم ...؟ من که کاری از دستم بر نمیاد و عقلم به جایی قد
نمیده مگر اینکه چاقو و زنجیر و شمشیری بردارم و بروم ادبش کنم ...یا اینکه با تهمت و افتراء
موجبات هتک حرمت و آبروریزی وی را فراهم آورم و یا ... که میدونم هیچکدوم از این کارا سودی
نمی بخشد بلکه مشکلات رابیشتر و شرایط را بغرنج تر میسازد... نظر شما غیر از اینه ؟
دختره با خنده ای ملیح فرمود : نه عزیزم این کارها بی فایده است .خودم راهشو خوب بلدم
چنان پدری ازش درآرم که تا آخر عمر فراموشش نشه و تقّاص پس بده ... حالا می بینی ...
پسره تا حدودی از یکدنگی و سماجت و کینه توزی دختر خانوم همکلاسش مطلع بود اما هر چه
اصرار کرد دختر خانوم نقشه اش را بر ملا نکرد و افشای تصمیمش را به آینده نزدیک موکول نمود.
الغرض آقا پسر قصه ما و باقی همکلاسی های دختر خانوم مزبور تهدید دختر خانوم را چندان
جدی نگرفتند و موضوع کم کم فراموششان میشد که روزی کارت پستال زیبایی در جوف پاکتی
سپید و روبانی سبز و ظریف دریافت نمودند که برای جشن فرخنده عروسی دختر خانوم و آقا
معلم به اتفاق خانواده دعوت شده بودند . لبخند محوی که بر لبان پسرک قصه ما هویدا بود
در کسری از زمان به قهقهه تبدیل شد. از اینکه می دید دختر خانوم همکلاسی تهدید خود
را عملی نموده و مثل همیشه حرفش را به کرسی نشانده و از معلم بی انصاف انتقام گرفته
است ذوق و شوقی وافر به جانش ریخت و بر شاهکار همکلاس کینه ورزش درود فرستاد...
باری بنده نیز همچون شما از شرح جانسوزی که بعد از ازدواج بر آقا معلم بی نوای فلک زده
مادر مرده گذشته و می گذرد بی خبرم و برایش نگرانم ، القصه تردیدی ندارم که از دست
خلق هیچ کاری ساخته نیست مگر خدا رحمش آید و به فریادش برسد ....