(( آتش است این بانگ نای و نیست باد))
ز شوق همزبانی میدهم جان هم زبانی نیست
شده از نامهربانی ها دلم خون مهربانم نیست
نه دل آرام می گیرد نه جان را میل آسایش
کجا رو آورم !؟ جانان من ، آرام جانم نیست
محیط کلبه ام شد غم فزا از تلخ کامی ها
نگار نازنین ، هم صحبت شیرین زبانم نیست
نمی جویم مجالی تا بگویم گفتنی ها را
اگر جویم مجالی قدرت نطق و بیانم نیست...!!!
دل از راز جهان مدهوش و برلب مُهر خاموشی
چه سازم ؟ بر که نازم ؟ محرم راز نهانم نیست
و من این جمله از اعماق دل پیوسته می خوانم
ز شوق همزبانی می رود جان، هم زبانم نیست .
+ نوشته شده در جمعه ۹ تیر ۱۳۹۱ ساعت 4:53 توسط حمید راهدار
|