باز هم از عمق جانم سوی تو رو می کنم

در میان خرمنی از گل تو را بو میکنم...

راز درد آلود دل را در هوای دیدنت

 فاش میگویم بیا دست خودم رو میکنم

حرف حق تلخ است اما نازنینم چاره چیست...؟

اندک اندک با شکنج طُره ات تو خو می کنم

خسته از فصل خزان  آلوده هجران دوست

دیده گریان از سرشک تلخ اندوه میکنم

حاجت سنگ صبور لحظه های رنج را

مخمل  زلف کمند و  جعد گیسو می کنم ...