هر شب

خسته از راه بی پایان

در بیکران هستی

بی تاب رسیدنم

دریغا که تقدیر بر

ماندن است

باری /

عبور از کوچه ی معشوق

و درک محضر معبود را

با پرچمی افراشته بر قامت هستی

تب آلوده

تمنا  می کنم

هرشب ...