بامدادان

سرمست از شراب اوهام

بر شاه بال خیال

شکوه غمزه ی خورشید را

در زلال قطره باران

یاد خوش یاران

و حلقه ی سیمین شکوفه ها

به تماشا نشسته ام

شاید خدنگ آخرین

در دیده شعله فشاند

دلم به چله نشاند

تنم به قبله کشاند ...!

کسی چه میداند ...؟؟