نازنین

بامدادان بهار

گاه آشفته

گاهی بیمار

گاه خواب

گاهی هشیار

در مأمن سکوت و شیدایی

غمگنانه با تو از

فصل عشق و

شور سماع

و سوگ بنفشه ها

سخن گفتم

و تصویر خوابهای گنگ را

در قاب دیدگان مشتاق

با رنگ های روشن امید

نقش خاطره زدم

آری

در کارگاه عشق

شوریدگی سودای درون است

 و عاشقی قرین جنون

دریغ از

لحظه ی زوال و

رویای محال

که حبابی برآب است

باری نمیدانم

حقیقت زندگی این است

یا این حکایت ماست ...!!؟