رفت از دست عنان سخنم ....
ای عشق ....
بس است رنج و آزارم
عمری است
به دام دل گرفتارم
از شدت غم
طاقتم طاق شده
آنکه آزرد دلم
شمع آفاق شده
روز روشن به نظر
شب تاریک شده
غرق در بحر عمیق
خسته و خیس شدیم ...!!
محو در مکتب عشق
اهل تشخیص شدیم
از فراسوی زمان
رفته تا اوج حضیض
باز بگسسته عنان
دلبر عقل ستیز
چشمم از بیداری
دائماً میسوزد
از پی رفع نیاز
ترمه ها میدوزد ...
+ نوشته شده در جمعه ۱۰ تیر ۱۳۹۰ ساعت 1:37 توسط حمید راهدار
|