در سحرگاه مه آلود

امواج سرد و رمنده

چشم در چشم دریا و ساحل

بر صخره می کوبند

و ماه در محاق فراموشی

از درد آینه و آه

بی خبر مانده ...

در چشمهای خمار

جاشوی پیر 

ناگه زمین و زمان تاب میخورد

از خاک می خزد

بر آب میخورد

دریایی از سراب

در دست سرنوشت

بر فوج بیشه زار

پندار سایه بر رخ خورشید می کشد ...