شفق و شکوفه
در سحرگاه مه آلود
امواج سرد و رمنده
چشم در چشم دریا و ساحل
بر صخره می کوبند
و ماه در محاق فراموشی
از درد آینه و آه
بی خبر مانده ...
در چشمهای خمار
جاشوی پیر
ناگه زمین و زمان تاب میخورد
از خاک می خزد
بر آب میخورد
دریایی از سراب
در دست سرنوشت
بر فوج بیشه زار
پندار سایه بر رخ خورشید می کشد ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۰ ساعت 22:11 توسط حمید راهدار
|