دقایقی پیش در صفحه حوادث روزنامه عصر امروز با خبری ناگوار مواجه شدم که انبوهی

غم و اندوه را بجانم ریخت.جوانی خودخواه که عشق را بازیچه ی هوی و هوس  پنداشته

و برای ارضای امیال شیطانی خویش محدودیت و ممنوعیتی قائل نبوده است چندین و چند

بار از دختر خانمی تقاضای ازدواج می نماید و متعاقب اینکه از پاسخ منفی وی مطلع میشود

سر راه وی کمین نموده و در اقدامی جنون آمیز و ناجوانمردانه با چاقو  به دختر خانم بی گناه

 حمله ور میشود و  ایشان را مظلومانه به قتل میرساند.این قبیل اقدامات کور و کینه توزانه

از آنجا ناشی میشود که فرد بجای خدا محوری خود محور میشود و احساسات بیمارگونه اش

  به دلیل عقده های سرکوب شده بصورت یکطرفه ظهور و بروز می یابد و ناگاه این گونه فاجعه

می آفریند و واژه مقدس عشق را به گناه و جنون و خود خواهی آلوده میسازد......

و اینک آیا جز آه و افسوس از کسی کاری ساخته است...؟ تاوان زندگی بر باد رفته آن دخترک

بی گناه  چیست ؟ و آنرا چه کسی خواهد پرداخت؟ غم سنگین  مستولی بر خانواده داغدار

 ایشان  چگونه تسلی خواهد  یافت...؟ ضمانت پیشگیری و عدم تکرار چنین فجایع هولناکی

 بعهده کدام مرجع  است؟ بهرحال بر مسئولین و متولیان امر فرض است که مقوله جوانی و

بحرانهای خانمانسوز ناشی از آن را مهم شمرده و در اولویت برنامه های کاری خود قرار دهند

 و با بهره مندی از دانش و تجارب کارشناسان  و اهل فن از لطمات و آسیب ها پیشگیری نمایند.

.....

 در خاتمه خبر اندوهباری که شرحش رفت ،قطعه شعر ذیل بقلم یکی از همکلاسیهایش

در سوگ دخترک بینوای جوانمرگی که  ((  مهسا )) نام داشته است درج گردیده بود که

عیناً تقدیم محضر مصفای شما دوستان میگردد.انشاء اله بقای عمر شما / روحش شاد.

نمی توان گر یست

چرا که نیست چاره ای

چرا که چاره من و تو

گریه نیست

و ناسزای مرگ و سیلی سکوت

برای گوش پرده پوش ما

سزاتر از صدای خنده های زندگیست

نمی توان گریست نه ...!

نمی توان گریست .......!!!