یاد آن زلف شکن در شکنش ...
باز من و
این غروب دلگیر
باز من و
موج پر هراس
و کوچه های ساکت و تیره
باز بخت بسته خوابیده
و دلبرکان ناز
با عشوه و افسون
در جلوه گاه راز، دست افشان
و من همچنان حیران
بر بیکران نیلی دریا
به ابر و باد و مه و خورشید فلک دل بسته ام ...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۰ ساعت 20:18 توسط حمید راهدار
|