زندگی شعله شمعی است که در بزم وجود

                                       به نسیم مژه بر هم زدنی خاموش است ...

بعد مدتها باتفاق جمعی از دوستان عزیز واسه شب نشینی رفته بودیم خونه منصور اینا ...

شام کشیدند و من و محمود و خسرو و منصور و سجاد با ذکر بسم اللهی غلیظ به شکرانه

 مواهب و نعمات بیشمار حضرت حق دور میز نشستیم  و من هنوز لقمه پنجم را به دهان

نگذاشته بودم ـــ بخاطر پرهیز و برنامه ابتکاری رژیم  غذایی ـــ ضرورتن  تعداد و حجم  لقمه

 ها در هر وعده قضایی به استثناء صبحانه سرشماری شده و  بصورت یومیه ثبت میشود تا

 بمرور زمان هم از تعداد و هم از نظر حجم کاهش یابد.ای بابا ... کجای مطلب بودیم ...؟

بله عرض میکردم هنوز ۵ مین لقمه را نوش جان نکرده بودم که همراه خسروخان زنگ خورد.

عجبا که بر خلاف همیشه که در شرایط کاملن ریلکسیشن هم که هست جواب نمیدهد و

می پیچاند این بار در حین صرف شام جواب داد و با اولین کلام به لکنت افتاد و رنگش  یهویی

 ازگچ یا برف یا نمک و کافور و خلاصه هر چیزی که  حد اعلای سفیدی باشد سفیدتر شد و

 ما نیز وضعیتی بهتر از او نداشتیم.من من کنان سوال کردیم کی بود؟ و چی گفت ...؟ در

حالت بهت و گیجی قادر به تمرکز و تصمیم نبود و فقط گفت که یکی از بستگان بود و گفت

پدرم تصادف کرده و آوردنش بیمارستان ... گفتیم خب بلا دوره و به امید خدا ملالی نیست و

خوب میشود و هر کدام به سهم خود سعی کردیم به  آشنایان ساکن در محل تصادف و شاغل

در مراکز درمانی این ور و آن ور زنگ بزنیم و ضمن کسب اطلاعات بیشتر برایش در  یکی از بیمار

ستانهای مجهز شیراز پذیرش بگیریم.خلاصه  سفره سنگین و رنگین شام به همان حالت رها

شد و بلند شدیم تا راهی بیمارستان مربوطه شویم که در حیاط خسرو با خویشتن داری و تسلطی

مثالزدنی که برای همچو منی آموزنده بود گفت از قرار معلوم برحمت ایزدی پیوسته است و من

واسه خاطر  مدعوین و اهل منزل و درو همسایه های و مهمانان غریب  و آشنای میزبان صدایش را

در نیاوردم و آماده باش تا برویم بیمارستان. من نیز با اندوه و تألم سایر آقایان مجلس را از شرح

 ماوقع مطلع و همگی باتفاق با ۳ دستگاه خودرو عازم شدیم. بیمارستان مذکور تا منزل منصور خان

زیاد فاصله نداشت  ولی خب گفتیم شاید به مرکز درمانی دیگری اعزام شده باشد و اینکه کور سوی

امیدی به انتقال فوری وی وجود داشته باشد که متاسفانه اینطور نبود و در دم جان به جان آفرین

تسلیم نموده بود.به اورژانس بیمارستان مراجعه  و پیگیری نمودیم و یکی دو تن از آشنایان نیز قبل از

ما در بیمارستان حضور داشتند و مراتب فوت قطعی زنده یاد را تائید نمودند.تا ساعت ۲ بامداد درگیر

تنظیم و تکمیل پرونده پزشکی و اخذ گواهی فوت و صورتجلسه مربوطه و سایر تشریفات اداری معمول

بودیم و در این میان چند تا از قامیل های نزدیک متوفی اعم از زن و مرد و پیرو جوان که  بنوعی مطلع

شده بودند به بیمارستان مراجعه و همگی تا آخرین لحظات بامدادی گریان و نالان و غمزده  روی

 چمن ها و میز و نیمکت های  درب بیمارستان  نومید و مأیوس نشسته بودند. همان موقع  مطابق

دستور پزشک کشیک  چند برگ کپی نیز از اوراق پرونده تهیه و همه چیز آماده شد که فردا در ساعات

اداری کپی ها برابر اصل شده و جهت صدور  جواز دفن به پزشکی قانونی ارائه شود.در آخرین لحظات

یکی دو تن از برادران مرحوم ــ عموهای خسرو ـــ نیز سر رسیدند و دقایقی در خیابان ورودی

بیمارستان به گریه و زاری و عزاداری پرداختند که حاضرین در محل آنها را دلداری داده و به آرامش

دعوت نمودند. النهایه برادر شادروان از تشریک مساعی کسانیکه در محل بیمارستان حضور یافتند

 تشکر و قدردانی بعمل آورده و از آنها خواهش کرد تا اطلاع ثانوی  در خصوص تشیع و تدفین و ترحیم

به منزل مراجعت نمایند.و مع الاسف اینگونه پیمانه عمر احمد هم بسر رسید تا بعد عمری تلاش و

 تقلا در جوار رحمت حق تعالی آرام بگیرد و از رنج زندگی راحت شود ... خدایش بیامرزد. روحش شاد.

هر که آید به جهان اهل فنا خواهد بود

                                     آنکه پاینده و باقی است خدا خواهد بود ...