تک درخت زیبا

 با دلی تنگ ز  اندوه زمین

قامتی خسته ز بیداد زمان

همچنان بی کس و تنها و غریب

دوش میداد به دریا پیغـــــــــــام

سایه ام از نفس داغ زمین پوسیده

شوره زاری ز تنم روئیده

  نارفیقان زیادی دیده

گله ام از این دارم، 

قامتم کوتاه هست

و زمین لغزنده

خشم امواج ولی کوبنده

باد و بوران بسی توفنده ....

موج میزد تشویش

که چه سازد با خویش ...؟

 چه کند با دل ریش ...؟؟

تو بگو ای درویش ...!!

(( گفت نیکی کن و در چاه انداز ))

پرده برگیر ز خورشید حیات

خنده چون غنچه نو رسته  ز شوق

بر لب جان جهان جاری ساز

عرصه را زود مباز

با بد و خوب بساز

زندگی می گذرد ....

* پ.ن ۱ :

چون میگذرد ، غمی نیست.

*پ.ن ۲ :

زندگی میگذرد، نه بلکه ما می گذریم.

*پ.ن ۳ :

زخم دلم ساعت است ، می کُشدم انتظار .

پ.ن ۴ :

فکر نکنم نیاز به توضیح باشد ولی خب ناگفته نماند پی نوشت های ۱ الی ۳ عاریه است...

*بعد نوشت ۱ :

 شعر این پست فی البداهه سروده شده است.کم و کسرش را به بزرگواری خودتان ببخشید.

البته اگر از بین عزیزان مخاطب این وبلاگ کسی این یا سایر اشعار و آثار بنده را حتی قابل و

واجد عنوان شعر نداند نظرش برای شخص بنده کاملا محترم و بنوعی محق است زیرا همانطور

 که بارها  گفته ام ، بار دگر میگویم که من هیچ ادعایی در رابطه با شعر و شاعری ندارم و این

ره را نیز نه بخود می پویم....