موج و معجزه ...
دل تنگم
بغض هزار حنجره را
یادگار دارد...
از روزگار
گله دارد
و درد کهنه عشق
پیچیده در وجودم
قافیه ی غزل ناتمام
بهار عیش و عشرت را
در ورای شیشه مکّدر عمر
باز می جویم ...
باران آهسته می بارد
و باد سرگردان
لنگ لنگان
پا می کشد
در خواب شب بوها ...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۰ ساعت 0:50 توسط حمید راهدار
|