دل تنگم

بغض هزار حنجره  را

یادگار دارد...

از روزگار

گله دارد 

و درد کهنه عشق

 پیچیده در وجودم

 قافیه ی غزل ناتمام

بهار عیش و عشرت را

در ورای شیشه مکّدر عمر

باز  می جویم ...

 باران آهسته می بارد

 و باد سرگردان

لنگ لنگان

پا می کشد

در خواب شب بوها ...