سفرنامه
به نام آنکه جان را فکرت آموخت.
امروز صبح کله سحر درست آندم که کواکب در پی چله نشینی و شب زنده داری سر به
دامان خواب فرو می بردند یا علی (ع) گفته و بقصد بندر عسلویه قطب انرژی و پایتخت
اقتصادی کشور عزیزمان ایران استارت نمودیم.استعمال فعل جمع به این دلیل است که
در معیت دوستان عزیز و سروران ارجمندم آقایان مهندسین سلطانزاد و نقیبی بودیم و
طبق برنامه کاری مقرر بود رأس ساعت نه و نیم صبح در محل قرار حضور بهم رسانیم.
بنا به پیشنهاد دوستان علیرغم بعد مسافت محسوس اتوبان نسبت به جاده ساحلی
با عنایت به ضرورت رعایت جوانب احتیاط و ایمنی بیشتر مسیر اتوبان را برگزیدیم.
در طول مسیر از هر دری سخن گفتیم و خاطرات مشترک عمر رفته را تجدید نمودیم.
بجز دقایق کوتاهی که در قهوه خانه ی بلوار ورودی شهر کاکی برای صرف صبحانه گذشت
و سوختگیری اضطراری در جایگاه سوخت آبدان که من الله خیلی هم خلوت بود هیچ کجا
توقف نداشتیم و حتی یکربع هم زودتر از زمان موعود رسیدیم تا همچون همیشه به عادت
دیرینه خوش قولی و وفای به عهد که همراهان عزیز بیش از بنده به آن محشور و مشهورند
خدشه ای وارد نشود که خب بحمدالله اگر چه به قیمت گزاف صرفنظر از خواب نوشین بامداد
رحیل تمام شد لکن موفق به ایفای رسالت خطیر سحر خیزی شدیم ، کامیابیش بماند تا بعد...
دوستان عزیز همراه در دفتر شرکت طرف قرارداد اتراق نمودند و حقیر به نمایندگی و نیابت از
ایشان در جلسه ی طویل المدتی که با نیم ساعت تأخیر تشکیل شد حضور بهم رسانده و تا
یکربع مانده به ساعت ۱۴ در سالن کنفرانس معطل شدیم و متعاقب تنظیم و امضاء پیش نویس
صورتجلسه من اولین نفری بودم که بدون حضور در تشریفات مرسوم صرف ناهار و پذیرایی و
انداختن عکس یادگاری سریعاً خداحافظی نموده از سالن خارج شدم و تا مابقی مدعوین سر
برسند از پارکینگ خروج نمودم و صرف ناهار در جمع خودمانی دوستان همراه را به حضور در
رستوران مذکور ترجیح داده و به محل اقامت همسفران مراجعت نمودم. و چه خوب شد که
آمدم زیرا دوستان با وفای خوش مرام رنج گرسنگی را محض رسیدن من تحمل نموده بودند
و اگر آنجا مانده بودم کمال بی معرفتی بود. القصه تا رسیدم بساط ناهار راه افتاد و در حین
صرف ناهار جریان جلسه و مشروح مذاکرات را خدمت دوستان مشتاق عرض نمودم و حسب
الامر مدیریت محترم شرکت متبوع گزارش خلاصه ای تنظیم و از همانجا به دفتر مرکزی فاکس
نمودیم و کم کم سنگینی و کسالت معمول بعد ناهار بر یکی دو نفر از جمع حاضر مستولی
گردید و کم مانده بود همان پشت میز ناهار خوابشان ببرد که خب دروغ چرا...!!؟ یکی از آن دو
شخص شخیص حقیر سراپا تقصیر بود. در همین اثناء احدی از دوستان که آمدنی با ما نبود اما
قرار بود با ما به بوشهر عزیمت نماید پیشنهاد کرد تا رخوت خواب مانع نشده است راه بیفتیم
وگرنه اگر ماندیم برگشتن به شب میخورد و فردا مجدداً بایستی برگردم و با این حساب آمدن من
خالی از لطف است فلذا با وجود خستگی راه و جلسه و نیاز به چرتی کوتاه واسه خاطر ایشان
هم که شده بود عزم حرکت کردیم و میوه سهمیه دسر و فلاکس چای تازه دم و دو بطری آب
معدنی منجمد را به ماشین منتقل و حدود ساعت ۱۵:۳۰ رحل اقامت افکندیم و در اوج گرمای
عسلویه و منطثه جنوب به جاده زدیم.تقریبا ۴۰ ــــ ۵۰ کیلومتری آمده بودیم که دیدیم جاده
بعلت تصادم سهمگین و وحشتناک یکدستگاه کامیون خاور حامل یخ بسته است و وقتی ما
رسیدیم شاید ۲۰ دقیقه از وقوع حادثه می گذشت و و اوضاعی دردناک بود که بشدت خاطرم
را آزرد. جسم بی جان ۲ نفر سرنشین کامیون شامل راننده و احتمالن شاگردش میان آهن
پاره ها اسیر بود و مامورین زحمتکش پلیس راه و پرسنل اورژانس بین جاده ای به اتفاق
مردم و رانندگان خودروهای عبوری هر کاری میکردند موفق به خارج ساختن جسدشان
نمی شدند و مشغول هماهنگی اعزام جرثقیل بودند.ترافیک سنگینی ایجاد شده بود و گرمای
طاقت فرسای هوا نیز مزید بر علت شده بود.خلاصه با تلاش و هماهنگی مامورین و راننده
مجرب یکدستگاه کامیون مایلر نسبت به بکسل نمودن خاور اقدام و راه تردد تا حدودی باز شد
و ترافیک روان گردید. در این بین حدود سه ربع ساعت معطل شدیم و دوستان و بنده از لحاظ
روحی و روانی نیز بهم ریختیم و تا خود بوشهر دل و دماغ درستی نداشتیم.مسیر برگشت را
بخاطر تاخیری که حادث شد بدون توقف آمدیم و یک به یک همراهان گرامی را درب منزل پیاده
نمودم و خرد و خسته راهی منزل شدم. آنقدر خسته بودم که عجالتن از خیر پارک ماشین در
گاراژ منزل گذشتم و بعد از دقایق کوتاهی از ورودم بمنزل تا حدود ساعت ۲۲:۲۰ نفهمیدم چی
شد و چگونه گذشت ...!!؟؟ از خواب که برخاستم دوشی گرفتم تا پس از رفع خستگی با توسل
به خواب با آب نیز ریلکس تر شوم. سپس شامی حاضری سر هم کرده و ته بندی نمودم تا
از عوارض زخم معده و سوء هاضمه در امان باشم.الان هم که در خدمت شما عزیزان هستم و
پس از تمدد اعصاب و رفع کسالت و خستگی خودم دارم موجب سردرد و باعث و بانی کسالت
شما خوبان میشوم که از محضر شریفتان بابت پر حرفی امشبم صمیمانه عذر میخواهم.
باور بفرمائید آنچه بمن جرأت و جسارت روده درازی داد مناعت طبع و بزرگواری شما عزیزان
است وگرنه هیچگاه بخودم اجازه تصدیع اوقات گرانبهای شما را نمیدادم .علی ایحال بنده
هیچ قول یا تعهدی که از قدرت اجرایش اطمینان کامل و کافی نداشته باشم نمیدهم اما
خب چه بسا این آخرین بار باشد که مطلبم اینقدر طولانی و خسته کننده میشود..... حداقل
اینکه سعی میکنم که نشود.... سعی کردن را که دیگر میتوانم قول بدهم .....