خواستم در وصف طعم یک لبخند ، شعری بگویم و چهره های خندان را در تقابل با

 چهره های عبوس و اخمو به چالش بکشانم اما سردردی که در پست های پیشین

شرحش رفت لحظه به لحظه شدیدتر  و وخیم تر شد و الان سرم را که به چپ و راست

تکان میدهم احساس میکنم یک شیء خارجی در دو سوی شقیقه ام با هم در جنگ و

جدل هستند...!!! شدت درد به حّدی  زیاد است که در پی چند روز تعطیلی ناچار امروز هم

سرکار نرفتم ولی استراحت هم افاقه نکردو از این بابت سخت پریشان حال و غمگینم ...

راستش اندک اضطرابی نیز بر وجودم مستولی شده است زیرا این نوع سردرد را اولین بار

است که تجربه میکنم.هم از نقطه نظر شدّت و هم طول مدّت تداوم درد و هم اینکه  ابتدا

سردرد خفیفی عارض گردید و سپس بمرور زمان بهبود که نیافت هیچ،شدیدترم شد و

مثل جوش های مغرور دوران زودگذر نوجوانی عذابم میدهد .جوش هایی که فقط صبر

 می طلبید و اگر شتابزده و خشمگین از ته کنده یا له می گردید لکه هایی میشدند

 ماندگار با عذابی همیشگی..... لاجرم صبر پیشه می سازم و مثل همیشه دست

 دعا و چشم امیدم به خداست که از همه چیز و همه کس به ما نزدیکترست و صحیفه

 دل را بعنوان محرم اسرار وجود در سجاده زیبای سجود می پیچم و از تک پله آفاق

بارگاه عنایت صعود میکنم تا از درگاه کبریائیش برای همه مرضا و دردمندان شفای عاجل

 استعانت نمایم بلکه صدقه سر ایشان خودم نیز شفا یافته و از عذاب الیم سردردی که

 دامنگیرم شده است خلاصی یابم ... 

*چه کنم؟چه چاره سازم ؟ که فلک کرده جدا ...

شبیه من که عمری

 در کوره راه زندگی

 وامانده ام ...

سر دو راهی

سیاه و سفید

مردّد مانده است

خاکستری بیچاره ...