دوش

از میکده

آوای حزینی برخاست

در کویر دل سودا زده ام

 رد احساس غریبی برجاست

شهر دل از غم و اندوه و مهن

در تب تنهایی

روز و شب می سوزد

خرّم آن لحظه

که دلبر به تماشای بهار

دیده بر در دوزد

دلم از حسرت و غم

همچنان می سوزد ...